www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

               راگنار استرومبرگ

                                                                             در گفت و گو با سهراب رحیمی 

حرف زدن در باره ی شعر راگنار استرومبرگ کار ساده ای نیست که جمیع منتقدین سوئدی هم نظرات متناقضی راجع به اشعارش دارند. یکی او را رمانتیک و ساده و دیگرانی او را فلسفی و پیچیده می دانند. استرومبرگ که58    سال دارد، هیچگاه به استخدام دولت درنیامده و با اینکه سالها در رشته های ادبیات، تاریخ، فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی، انگلیسی و ایتالیایی تحصیل کرده، هنوز مدرکی ندارد.

از 23 سالگی که نخستین کتابش ار چاپ کرد، به عنوان شاعرومنتقد با نشریات مختلف همکاری کرده و از طریق حق الزحمه ی نقدنگاری و ترجمه روزگار گذرانده است. او گاهی هم در دانشکده ی ادبیات تدریس می کند. استرومبرگ به زبانهای انگلیسی، دانمارکی و ایتالیایی تسلط دارد و اشعاری از این زبان ها به سوئدی برگردانده است. از آن جمله است ترجمه ی یازده شاعر دانمارک و ترجمه ی اشعار جان اشبری که مطرح ترین شاعر معاصر امریکاست.

استرومبرگ از معدود شاعران معاصر سوئد است که هنوز دچار وسوسه ی نوشتن رمان نشده ولی بجای آن در طول 35 سال شاعری، پانزده کتاب شعر دارد. کتابهایش عموما کم حجم اند( بین 30 تا 50 صفحه) اما بسیار پرمحتوا. بیخود نیست که بزرگترین جوایز شعر سوئد را نصیب خود کرده است. از آن جمله اند جایزه ی دونیو، جایزه ی یوته بوری پستن و جایزه ی آکادمی که جایزه ی مخصوص آکادمی ی نوبل سوئد است و بعد از نوبل،بزرگترین جایزه ی شعر در این کشور است.

استرومبرگ شاعر زیبایی نیست که او اصولا منکر زیبایی ی تصنعی ست. برای او شعر، احساسات نیستند و آنچه مهم است تصویر است. طبق تعریف او شعر عبارت است از تصویر و کلمه و سکوت. آن که به دریا نگاه می کند و آه و ناله سر می دهد شعر نمی گوید. شاعری یعنی کشف زشتی ها . شاعر نه حامل حقیقت است نه به دنبال آن. حقیقت را باید گذاشت برای مصلحین اجتماعی.

استرومبرگ علاقه ی زیادی به شاعران کلاسیک و قدیمی دارد. او سه کتابش را خطاب به شاعر رومی »کاتولوس« ( 100 تا 50 قبل از میلاد) سروده است. استرومبرگ در اشعارش از استعارات و اساطیر زیاد استفاده می کند و سعی می کند بین آنها و دنیای صنعتی امروز فضایی از اندوه و تنهایی ی انسان و نوستالژی ی همیشگی ی شاعر بیافریند

.

مصاحبه ی  سهراب رحیمی  با  راگنار استرومبرگ

 

- به نظر شما شعر چیست؟

- جایی که من تبدیل می شوم. به انسان. به زبان.

 

- از چه زمانی شروع به نوشتن کردید؟

- از بیست سالگی

 

- بیشتر از کدام شاعر تاثیر گرفته اید؟

عده شان زیاد است. اما تعدادی هستند که من بیشتر از بقیه بهشان رجوع می کنم: کاتولوس، بلمان، اکه لف، توب، جان اشبری، پازولینی، نورن، - مطمئنن عده شان بیشتر از اینهاست، ولی فعلا فقط اینها را به یاد دارم. آها. بله، شکسپیر، مسلما. هم غزلهایش و هم نامیشنامه هایش. و بعد هم ریلکه- مدت زمانی طول می کشد خواندن نوشته های او بی آنکه چشمه اش تمام شود.

 

- شعرهای شما از طرف منتقدین و مردم چگونه ارزیابی شده؟

- شاعران هرگز به اندازه ی کافی تشویق نمی شوند، اما اینطوری سی و چهار سال بعد از چاپ اولین شعرهایم در مجله ی بی ال ام در پاییز 73، باید بگویم که خیلی خوب پیش رفته است. من خواننده دارم، کتابهایم به چاپ می رسند، چه توقع دیگری می توانم داشته باشم.

 

- نظرتان راجع به شعر امروز سوئد چیست؟

- مثل همیشه شعر ما از نثر قوی تر است. شاعران جوان بسیاری هستند که مورد علاقه ی من هستند. از آن جمله اند: لی لی، پاملا یاسکوویاک و پتر لیندگرن. تا آنجا که به نسل من مربوط می شود، ماهایی که هنوز زنده ایم و می نویسیم، بهترین کارهایمان را در دهه ی نود نوشته ایم.

 

- از کجا می توان فهمید که یک شعر، شعر خوبی ست؟ آیا در این رابطه می توان به نظر منتقدین  اعتماد کرد؟

- اگر شعری تغییر ایجاد کند، یا طرز تلقی شما از جهان، تشریح شما و تجربه ی  شما  را به اندازه ی حتی یک میلیمتر جابجا کند،شعر خوبی ست.  سوال دوم راجع به چیزی کاملا متفاوت است و باید جداگانه  بررسی شود در مورد هر کتاب مشخصی. نظر من اینست که منتقدی که از کتابهای من تعریف کند مسلما منتقد خوبی ست.

 

- با توجه به اینکه خودتان هم نقد می نویسید، نظرتان راجع به نقد شعر در سوئد چیست؟

- نقد شعر در سوئد، مسئله ای حاشیه ای ست، مثل چیزی که انگار برای خواننده بی ارزش است. برای شاعران اما این مسئله بیش از هر زمان حیاتی است؛ چرا که یک نوع بررسی و خوانش جدی از شعرشان است. من اصلا اطلاعی راجع به منتقدین جدید ندارم، هیچکدام از آنها هیچ تاثیر مثبتی روی من نداشته اند. شاید هم علتش اینست که من نشریات اشتباه را در ساعت های اشتباه می خوانم.

 

- به نظر شما، نقش روزنامه ها و رادیو و تلویزیون در اشاعه ی شعر چه بوده است؟

- تاثیر رسانه های عمومی هم مثبت بوده و هم منفی. یک شاعر تازه کار می تواند بسیار مورد توجه قرار بگیرد، اما مدت زمان زیادی طول نمی کشد. مشکل اینجا اینست که توجه بیشتر معطوف به شاعر است تا شعرش، یک چهره،( نه شعر، نه زبان) است که تبدیل به یک کالای تجارتی می شود.

 

- یک شاعر باید چگونه باشد؟ باید به چه شغلی بپردازد؟

- چه پاسخی می شود به این سوال داد؟ نظرتان چیست اگر بگویم که شاعر باید خوش تیپ، خوشکل، ثروتمند و سخاوتمند باشد. اینکه بغیر از شعر گفتن چه کارهای دیگری می کند و به چه می پردازد اصلا از نظر من اهمیتی ندارد.

 

- آیا این یک مضیت است یا یک مضرت که شاعر نمی تواند از طریق شعرش زندگی کند؟

- البته همه ی اینها بستگی دارد. اگر معروف بشوی و مورد توجه مطبوعات و منتقدین باشی نانت توی روغن است. اما خوب این حقیقت است که کسب درآمد از راه کار هنری روزبروز سخت تر می شود در این کشور و این حقیقتی تلخ است.

 

- جوانان چگونه می توانند کتابهایشان را چاپ کنندوقتی که ناشرین به بهانه ی فروش کم و یا نداشتن بوجه ی کافی از چاپ شعر سرباز می زنند؟

- جوانها باید همان کاری را بکنند که جوانان همیشه انجام داده اند؛ ادامه دادن به نوشتن، ادامه دادن به زندگی.

 

- چگونه می شود توجه مردم را به شعر و شعرخوانی جلب کرد؟

شعر، هیچوقت مسئله ی مهمی برای مردم نبوده. حقیقتش من تعجب می کنم از اینکه شعر این همه خواننده دارد. و اگر نگاهی به آمار کتابهای قرض گرفته شده بکنیم، می بینیم که تعداد کتابهای وام گرفته شده خیلی زیاد است. این مسئله که؛ ای کاش تعداد بیشتری کتابهای ما را می خریدند تا ناشرین اینقدر به ما قر نزنند، یک مسئله ی دیگر است.

 

 

شعرهای راگنار استرومبرگ

ترجمه از سوئدی

سهراب رحیمی

 

در یک زمانِ بی مرز باش

 

در یک زمانِ بی مرز باش

زمان دستها

زمین و آسمان را دیدم

آری     حقیقت است

حقیقت است که من اینجا ایستاده ام

دست باز زمین را دیدم

در خطوط زندگی و آسمان

و پرندگان

بیرون و درون میان انگشتان درختها

آری، این منم

این دست من است

این تو هستی

و پشت این دست، من هستم

و در برابر دستهای اشیا، تو هستی.

حالا دستم را بر می دارم

و جهانِ بیرون

به سمت درون گشوده می شود، به سمت آن که منم.

 

 

 

به سادگی درون باران گم می شوم

 

1

از میانِ آن می بینم

چگونه درختان به هم تنیده و مه آلود

کشانده می شوند به سوی ماندن با پرندگان

 

 

2

 

به سادگی درون باران گم می شوم

روز مانند سلول باردار نزدیک می شود

و می افتد

یک حیوان کامل

از همه چیزهای انسانی

 

 

 

 

شعرهایی در کنار ظواهر

 

1

آدم بیگانه است

احساس غربت می کند

و تازه زمانی وطن را می یابد

که خانه سوخته است

و آدم اینجا را خانه می داند

به طرز غریبی حس غربت دارد

وقتی خانه سوخته است

آدم پنجره می شود در می شود محله می شود

پیرتر

جنگی نزدیکتر به امنیت

آدم به طرز غریبی حس غربت دارد

به مکان های سوخته می آید

به اطراف نگاه می کند

و می گوید:« اینجا خانه ی من بود»

 

2

 

با او صحبت می کنم

و او می گوید

در زندگی اتفاق می افتد

ما گله های حیوانات را می بینیم

و انسانهایی که از ما زندگی می کنند

از زندگی ی او و خواب من

دلم می خواهد زندگی تدریجی ی او را داشته باشم

که در آن بخوابم

و او جواب می دهد که

ما باید همدیگر را بشناسیم و بفهمیم

دوجانبه، آرام و منطقی

باید حرافی کنیم

کاردستی ها و گلهای اتاق ملاقات را

در باره ی زندگی با مرگ و زندگی صحبت کنیم

بگوییم که این جامعه یک طرح خشن است

یک نقاشی ی سیاره ای ست از دیگری

و ما حرف می زنیم

چون خویشاوندانِ شاخه در شاخه

تا آن زمان که چمن ها ما را منفجر می کنند

آنجا: یک ابر یتیم

زیر انبوهی دیگر ناپدید می شود

و آسمان ترمیم آبی می یابد.

 

 

 

 

 

 

سه نامه ی نوامبری برای توماس ایک

 

 

1

اگر به چهره ی خودت نزدیک می شدی

ترس تمام می شد که خود را گم کند

به تو می توانم بگویم

که من شنیده ام

چیزی که همیشه ندیده ام:

واژه ها دو قسمت دارند

که همزمان حرف می زنند

هر انسانی هر داستانی

یک حاشیه یک بیرون

آدم می تواند ببیند

دستهای لاغری که مه را از شیشه خشک می کنند

تا وقتی نگاه خودش را ملاقات می کند

آنگاه وحشت تمام می شود.

نوامبر روشن است و بیخوابی واضح

توماس ایک عزیز!

سکوت است و زمستان می ریزد

صاف از میان پرندگان

پایین به سمتِ زمینِ شکسته

زیر همه چیز

بی خوابی بال می زند

در اطراف در چهره ی لاغری با شاخه های سرگردان فراری

من جست و جو می کنم

در فاصله

میانِ سختی ی خواستن و منتظر بودن

که ناممکن است بدون خواستن

من جست و جو می کنم

راههایم را قطع می کنم

از میان گوتنبرگ

که مثل پیرمردی خشمگین است

در بستر مرگ.

بر بستر رنگین سکوت

تابلویی آویزان است

از لحظه ی سوخته ی از دست رفته

وقتی صحبت کردم

و گفته جای گفته را گرفت

سکوت جای نگفته را گرفت

و نگفته جای هیچ را

به من دست نزن

دست به من نمی زنی

تکان نمی خوری

من آرامم

و زمستان می ریزد بدون برف

بر هر دو سوی کلمه ها

که حرف می زنند یا سکوت می کنند همزمان

نه به ترتیب

چه دیده ای؟

که او چقدر می نوشد

و بد رفتاری می کند

برای آنکه جرات می کند ناگفته هایی را بگوید

که تنهایی ی ما را تامین می کند

کسی را ملاقات می کنم که می شناختمش، یک روزی.

با آن سردی

و آن نادانی

در برابر مضحکه ای که

این هستی ی ما

بی قید و شرط تولید می کند،

و کسی از بیرون از من می پرسد:

چرا به اینجا آمده ای؟

کسی از درون از من می پرسد:

چرا به اینجا آمده ای؟

کسی از درون از من می پرسد:

چرا دیگر به اینجا نمی آیی

ناگفته، زندگی ست

برای دزدها و گردن کلفت ها

مافت واقعی ی فریبنده

میان خواهش و انتظار

تمام رویاهای من

پرتاب شدند به اینجا، اینجا که من زندگی می کنم

حس نمی شود

آنجا که تو زندگی می کنی

 

2

 

باران بی وقفه ساعت را می راند

از میان چراگاه شب

بیرون من، چیزی ست که من نشانت می دهم

تا بتوانیم آنجا زندگی کنیم

برای تو می نویسم که نمی توانم بخوابم

در باره ی نیمه کاره های خودم

در باره ی حروف ربط  خودم

درباره ی دست خطم ، که دیده می شود

زیر حروف ماشین تحریر

از دلهره، مرطوب است

یا سرد است از دود

برای تو می نویسم

در باره ی نادانی ام

از فصلم

آنجا که حرفهای خشک، حقیقت های بی رنگ را می پوشاند

چون سینه های ریز در لباس های نازک

فصل من

جایی که زبانها در زبانها حرف می زنند.

 

3

 

گریخته حتی میان پرندگان

اسم خودت را هجی می کنی

در غبار روی پنجره

چهارطاق باز بسوی اتوبان

و جغرافیای تکراری تولید

اسم خودت را هجی می کنی

با حرفهای سیاه

که حرفهای سفید را تعقیب می کنند

حفره بر حفره

نامت لاغر است

در رویاهایت از اسیری

قسم خوردگان  صحبت می کنند

باصدای همدیگر

در اتاقهایی مرطوب از فرار

و هر کلمه تقسیم می شود

مثل یک نان ذهنی

به قطعه ها تقسیم می شود

برای آنها که خیلی خیلی زیادند

 

 

 

 

پیشگویی

 

بیماری در را می بندد

و پنجره ها را باز می کند

بی طرف مثل باد

نگاه سفر می کند

از میان هوای رقصان

و سایه های پرنده

به سوی سالی دیگر

با صداها و ماشین های دیگر

از خیابانی دیگر

مثل این یکی

با یک آسمانِ سه گوش

میان خانه هایی

از سنگ و شیشه

آمبولانس ایستاده است

با درهای بازشده ی پشتی

ساعتها بیرون دروازه ی روبرو

همه چیز تدارکات است

هیچ چیز پیش نمی رود

از میان درز باد

نور پریشان به درون می ریزد

مرگ کتابی است

که همه در باره اش حرف می زنند

ولی هیچکس نخوانده است.

 

 

 

 

این زندگی

 

روزهای سفید چشم

و از میان بارانِ شیشه ایِ نور

اجسامی می ایند

که دیگر نیستند

همان را می خواهم

که از آغاز می خواستم

توان خواندن و ماشین راندن

تمام راه را تا ماه

اما هنوز اتفاق می افتد

که در اتاقم باران بیاید

کاتولوس، این زندگی نمی تواند همه ی آن چیزی باشد

که می شود در باره اش نوشت.

 

 

کاتولوس = شاعررومی قبل از میلاد

 

 

 

 

 

 

چشمان او می درخشیدند از

 

 

آدم  در سایه واقع می شود

در سایه ی خودش

مثل گیاهی از گوشت

در پنجره ی مقابل خیابان

تعجب می کنی

وقتی که مو خشک می شود

و هستی

چرخش سرنوشت سازی می کند

درراه خانه

چرا که چکاوک تو را باز می دارد

ده پانزده ثانیه

نه بیشتر

اما دقیقا همانقدر که احتیاج داری

چرا که آنکه در نظر داری منتظر است

مثل دستی دور لیوان

یا چیزی شبیه اعتماد

مثل یک برگ دیگری

(وقتی که سعی می کنی جاسازی کنی خودت را

آن مرد ژولیده را با کتی

روی شانه اش

در حالی که آرام می دود از پله ها پایین)

می خواهی برسی که بخوابی در تخت

با کتابی بجای معشوق

و بخوانی چهار حرف اول را:

چشمان او می درخشیدند از

 

 

 

 

 

تابستان 94

 

 

یکی از خدایان

در میانِ ما می گردد

در لباس گربه

 

یکی دیگر چشمانِ زرد دارد

نشسته است بسته و پشمالو

در سایه

با آن زبان چاق صورتی در بیرون

 

این تابستان به همه چیز فکر کرده است

مثل عمه ای که آدم نزدش زندگی می کند

مثل کودک، وقتی مادرش مریض است.

 

 

 

 

منظره ای از یگانگی

 

 

صدای آبی ی دوپشه

زیر سقف پنجره

نمی تواند برهم بزند

صدای ترکیبات

 و تغییرات را

 

می خواستم حرف بزنم

چنان خشک

که تنها یکی از ناخنهای من

می خواست شبیه باشد

به یک دریاچه ی بزرگ و سرد

از زمانِ غوطه ور

که در درونِ آواز می خشکد

و هرگز برنمی گردد

 

آنچه می خواهم بگویم اینست که

غازها و ترامواها

به هم شبیه اند

در صدا

مثل سگ ها و انسان ها

مثل کوه ها و رودها

 

در این هوا

اشکال آسمانی

فرومیریزند

در خونِ ما

 

جهان ها

 

و در درونِ جهان ها

سرزمین های پهناور

 

ویران شده

 

تو از میان اتاق می گذری

بی آنکه اینجا باشی

بعد از تمام این سالها حتی نمی دانم

چگونه این لعنتی پیش می رود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

روز نام رنگهای خود را می گوید

روز با صدایی  شبیه شب سخن می گوید

رنگ پریده، وقتی برمی خیزد با سیاهی ی فرار

از میان خون و راهها و ستاره ها

در من خواهی دید روز را و جانور را.

 

 

 

 

برج سفید

 

بیشتر از این نیست

انگشتان

دکمه ها را به پایین

فشار می دهند

در سکوت

چیز بیشتری نیست

 

و لبهای ماه

از میان این خون ضعیف

می بوسد آرام

گامهای مرا

از هیچستان تا هیچستان

 

اینجا هر خواهشی

یک اشتباه است

تنها فراموشی ی آینده

می تواند تصحیح کند

بنابراین

بمان کاتولوس

اینجا بمان

چون در تاریکی ی درخشان

و تصویرت را فروبپوش

در سایه ی خفیفِ آن برجِ سفید

من در راهِ بیرون هستم

این همان جسمی نیست

که منتظر است

نه همان تخیل

در باره ی بسته بودن

چون سنگی که

در دست نگاه می داری در یک خاطره

که از آنِ توست و  نه از آنِ من

 

من در راهم

به درون سکوت مطنطن

تنها سایه هات مبل های سفید

به عقب و جلو می لغزند

بر روی نظمِ خشکِ بالکن

 

زیبایی

آن چیزی ست

که آدم به آن بی توجه است

آن دورها باران می بارد

آنجا خانه ی من است

 

کسی کنار خط عبور عابر

ایستاده

و فراموش می کند نفس بکشد

و می افتد

از میانِ سرزمین های خوبی و آب

جایی که ماهی ها شنا می کنند

با ضربه های آهسته

داخل و بیرون

میان سنگهای درخشان.

عصر سال نو

 

 

 

 

دیگران به نظر می آمد

خوش بگذرانند

نه تمام وقت

اما در بعضی لحظات

عادتشان این بود

که دستهاشان را

دور گردن هم بگذارند

بعد از غذا

یک سیلی

که خوب حس می شد

صاف از میانِ

لایه ای از شک

که تقسیم کردم

با ماه و ستاره ها

 

نه اینکه برای خودم رفته باشم

اما من همیشه برای خودم رفته ام

 

این هوا را می شناسم

خودش را بطرزی آبی و ساکت دراز کرد

از هاگا تا دریا

و من در آن، جوان بودم

 

خانه ها و باغچه ها

جا عوض می کنند

ماشینها

همه شبیه هم هستند

یا شاید هم خیابانها

 

دوستی

یک رویای ضروری ست

 

منظورم از دوستی چیست؟

 

نه بیشتر از صدا

از انگشتان میان موها.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هگل هگل بر دیوار آنجا

 

 

هر اتفاقی تغییر می دهد و تثبیت می کند

تاریخ را.

باران

آن فکر تنهای سوزان است

در مغز بزرگ سبز احمق درخت.

آن که می میرد می بیند

آن که می ماند

منتظر می ماند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آمارکورد

 

 

او که خوابیده است مرگ دیگری را به یاد می آورد.

فاکالدو، فاکالدو

از میان سرزمین خالیِ آن داخل

جاده ی طنین اندازِ آجری می غلتد

چون فرشی برای فقیر

و خدای فراموش شده

فاکالدو، فاکالدو

سی روککن اجازه می دهد تا حرکات هوا

به دریا بپیوندد

فاکالدو، فاکالدو

درون سرزمین، ابرها چون پشه آرامند

بر حاشیه ی سطلِ لعابی ی رنگارنگ

و آن پایین، راهبه ی کوتاه قد، شخم می زند

با صورتی چون مشت

ازمیان گندم تگلیاتل

بسوی قبرسی: آنجا دیوانه ایستاده

در شاخ و برگ پشمالو

و فریاد می زند بدنبال یک زن

فاکلدو، فاکالدو

او که خوابیده است

می شنود چگونه آخرین سنگرِ خواب

رها می شود

و او می بیند

از میانِ تاریکی ی شسته رفته

و او می بیند

چگونه ستاره ها

به یکدیگر کج نگاه می کنند

پر از خنده

چون کودکان دبستانی

وقتی ریییس فراموش کرده

زیپ شلوار را ببندد.

فاکالدو، فاکالدو

او  که خوابیده، مرگ دیگری را به یاد می آورد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غولِ قرمز کوتوله ی سفید را می زند

 

 

از اوت تا سپتامبر

با گامهای عریض

می آید

از میان

آرام

و چون

میان یک دریچه

میان دندان های جلو

از طلای گربه

این سیزی ی پنهانی ی نجواکنانِ دیرهنگام

که در واقع

باید بهتر می دانست.

آماده برای پاییز

و شبها دیگر قلب ندارند

گفتن اینکه نور کدام ستاره ها سیاهی اند

و کدام تسلی

 

تو در روزهایی ایستاده ای که دنباله ی روزهایند

 

 

 

 

 

 

 

خدا،ماشین بستنی و اروپای آینده

 

اینجا همیشه خاموش است

چون پلی بر دریای باز

تا آنجا که  چشم کار می کند دریای باز

با درختانِ پربرگ که می لیسند

برفِ سبزِ شاخه ها را

آنچه می خواست از آنِ آدم ها باشد

سابقا می شناختی

پس و پیش می رویم بر سکوی راه آهن

با صورتی تا شده چون روزنامه ها

به زیر بغل

رنگها نمی توانند اینجا حضور داشته باشند

اینجا تنفس کنند

به خانه بیایند و خشک شوند

چون میوه ای که مریخی ها جاگذاشتند هنگام شلوغی

وقتی که می خواستند دروغگو را بدزدند.

عجب چیزی، منظورم اینست که قلب،

 دسته جمعی شکار می کند

مثل اینکه متولد 29 فوریه باشی- فقط چون فاصله ای باشی

بدون هیچ چیز دیگری، چون این اتاق

بدن دستش را دراز می کند و سایه اش را از کمر می خاراند

رویاهای واقعی پر می کنندآنچه را کم است

این مستطیل پریده رنگ

واقعیت:

منظره ی آجری ی آفتابی ی روشن

پوشیده با اخطار آتشین در باره ی هوا

حرفم را باور کن.

 

احتمالا امشب یک تکه گوشت می خواهم

 

 

دوباره آغاز می شود و پایان می گیرد

در بی خیالی ی عصبی ی عصرها

اینجا هرچه عشق می خواهد

موجود است

تا ماموریت بدشگونش را انجام دهد

اینجا دوستی هست

بدون لمس

و مرگ

بدونِ نشانی از کمبود در یک صورت

بدون لبها

همچنان که برف می ریزد از میان درخت کوچک

تنها رنگ است آن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرهنگ لغت

 

 

 

پرنده ها، بالون ها، دوچرخه ها

تهِ گِل را می خورند

در عمقِ دریاچه

خود را جمع می کنند

اما من نمی ترسم

تاریکی ببری کاغذی ست.

شمع، نور چشمها را به خود می مکد.

اعتماد، اعتماد رد و بدل می کند

با عروسکهای ویترین، چهره های شبح

از میان صورتهای شیشه ای.

آن که چیزی برای مخفی کردن ندارد

چیزی یرای گفتن ندارد

زیرا حادثه ی واقعی در حاشیه جریان دارد

آنجا

فریب هست

آدم گرسنه می شود و وقت ندارد

مرگ مرا جوان نگاه می دارد

و در آفتاب

شهر به آن اکسیژن خوش آواز می ماند

که در زیر ستاره های ساکن

دوباره می خواهد سنگ شود چون ذغال

و گربه

 

 

اما ساعتِ برج کلیسا

خوبی ی ما را می خواهد

 

بدونِ عقربه

به قرصِ رقیق کننده ی خون می ماند

که تاریخ

زیرِ زبانِ شهید آینده ای می گذارد

که چهره اش

بر سکه ی بیخوابی

نقش بسته است.

 

اصلا ایده ی بدی نیست کاتولوس

زیرا بزودی زمانِ آن است

که بر هر سپاسگزاری ی پیروز شویم

بر هر عقیده ای

که ترس کوری

نگاه را تیز می کند

اگر تنها می توانستم بفهمم

چرا دیگر، کسی نقش بزرگان را

بازی نمی کند

حالا وقتی آدم می تواند

هم زن داشته باشد و هم خدا

که قورت بدهد

و کمی بیشتر

تئوری تعیین می کند

که کودکی زیر لحاف بازی می کند

با فراموشی

یک لغت اینجا

یک لغت آنجا، عوض می کند

تا آنجا که خیابانها استراحت آبی می کنند

و درختانِ پارکها صدا می کنند

چون پارو در نورِ ماه

بگذار هرطور که می خواهد باشد

فقط معنایی بس است

هرچند روزمره چون شعر

که عشق کوچکتر است از

وسیله ی ناشناس

و عکسِ غمگین

در کیفِ بغل جای می گیرد

آیا اینجا خانه ی ماست؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تابستان دیوانه است

 

 

 

 

 

تابستان دیوانه است

چون یک سیب

و دنیا چنان کوچک است

که حتی نمی تواند بگوید

نامش چیست

باران و باغ

یک رنگند

آن جمله سازی های سبز تیره

میانِ دندانهای موش زمستان خواب

پیش ما دلمردگی

هنر است

کافی ست انبوهِ ابرهای ناصاف را ببینی

که دسته دسته زیر فضای آسمان شنا می کنند

تا بفهمندش

پرواز کنان به شهر برمی گردم

شب و روز

چون پرنده ای بسوی آفریقا

گربه دمش را جا گذاشته

درآن سوی زبان

وقتی که می خزد پایین از نردبان شکافدار تصورات

که مایل به درخت سیب است

 

و ساعت ساکت من در جهان

بر قلابش آویزان است

پنجره از ابر پر است

و چون خانه ای در یک دهان

در یک بدن در یک خواب

سایه ها بوی حیوان می دهند

زیر درختان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ببین اما دست نزن

 

 

 

تقلید می کنم زندگی ی دوگانه را

پنهان کنم خود را و فراموش کنم تو را

آفتاب صورتش سفید مثل گچ

دیدن اما دست نزدن

زندگی کردن تا اکنون

برای چه یه که هستم من؟

در چه چیزی؟

وسیله ای برای ستایش از دور؟

برای تعجب از نزدیک؟

هرچیزی، فقط نه این

وراجی ی آنکارد نشده،

این دوستی ها که مثل قرض ضدحاملگی

و آن نزدیکان

آن مرده ها

کلمات

یخ بازی گوش من، برف تیک تاک کنانِ من.

 

 

 

 

 

 

 

دو پانتومیم

 

 

 

 

 

1

از درون

واقعا مثل اینست که

من رزهای خواستگاری ی پرصدایی در دهان دارم

وقتی حرف می زنم از اینکه هرگز

نه دروغ بگویم نه بخواهم

بیرون بروم راه بروم

در میان درختان بیمارستان

خواهران احمق لرزان من

بی ملاحظه در باره ی دروغ

مثل روی سوزن آنچه حقیقت بنظر می رسد:

سفرهای دراز، غرور، چند خودکشی ی حرافی شده

همه ی نیمه های من جمع شده

به طور کلی

یک دنیای کامل اند،

با باران و گیاهان و یک زمین

از شیشه های سوزان

با یک آسمان از صورتها برنگ قهوه ای روشن

و هیچ کس نمی بیند که هیچ کس نمی بیند.

 

2

دنیای توضیح دهنده

خانه ی همه ی بازی های صورت

به جهنم

گم شوند ادب ها وضع هواها

که سایه هایی از گذشته ی ما

عوض می کنند

 

امسال تابستان خوبی ست، فکر کن اگر نمرده بودیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خواننده ی مخفی

 

 

برف مذاب هست و

شیشه میان دندان ها

و گربه های فراری

چون گاز زدن

درگوشت است

از ماه

 

آری،کاتولوس

احتیاجی به نوشتنش نداری

 

تنها بخوانی

شانه ی چشمانِ نور را

در اتوبوس آبی

بسوی مرگ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Trieste

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرغان    دریا

بازمی گردند، برادران هیچ،

با باران بر سالها

 

مردان

راه خود را می روند،

با برادرانِ آن زمان،

با سایه ها بر شانه ها

 

کوهها

طعمه ی قلاب می شوند

از ستاره ها

با صدای لغزان

la finnita el eternita

 

و بعد؟

 

بله-

گپ خودمانی ی گربه ها

قایق ها که در بندر خرناسه می کشند

و اداهای چنارها

وقتی  خود را می کشند

در امتدادِ گام ها و پرندگان

 

امواج-

امواج

ربطی به اینها ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کارت پستال با زوج های برابر

 

 

چگونه همه ی واقعی ها

رفتار می کنند

برای آنکه واقعی باشند

برای همدیگر

 

و بریدنِ سایه ها

از میانِ هوای روزها

 

و بخوان سایه ها را به اسم

اسم همدیگر

 

بخوان چنان ساده، کاتولوس

که دست نویسنده بفهمد

 

آشتی نمی جویم

اما مرگ پرسش ها را.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرگ در تراس تِوِر

 

 

حیواناتی هست

زیر پلک چشم ها

بین سنگ ها

در میدان

آنجا که پیکرها و رویاها

درون پیکرها

دست در دست پیاده می روند

خانه تا ساختمانِ استخوان

و ضربه های قلب

چشمانی هست

از میانِ سنگهای بینا

که به من خوش آمد می گوید

برای غذایی از

سایه ها و بالها

زیر زمین

چشم ها، کاتولوس

آنجا که آسمان دزدها

در چشم ها منعکس می شوند

و آخرین حرفهای کفی ی عشق

میان لبها بیرون می آید

لبهایی از گوگرد و طلا، چشم ها

که صدایش برتر است از

قسم های گوشت زنده.

 

 

پشت جلد

 

 

و ماشین ها

و مغازه ها

و گربه

که خیره و آرام روی میله ی بالکن استاده است

در طبقه ی پنجم در خانه ای آنسوی خیابان

( اول چشمانت را که هست پر می کند)

( و بعد روحت را که نیست )

( با نیرو و توان کافی )

که بنویسی این خطوط را

که معکوسش را اعلام می کند:

تو کوری

و هرگز نخواهی مرد.

 

 

 

INDEX