ولی من راستش خیلی بیشتر مایلم
همراه با یک مردِ مسنِ فرهیخته
به طرف دفترِ کارِ خالیِ زیر شیروانی ای
راه بیافتم
وقتی ساعت ضرباهنگ نیمه شب را میزند
من راستش خیلی بیشتر میخواهم
رها در دست باد، به زیر باران
بر فراز آلپی متعصب و ممنوع گردش کنم
سایه به سایه ی مردی فرهیخته
حالا من میخواهم که بیایی !
من میخواهم که تو فورا، همین حالا بیایی!
تو ، که از دست خماری و بواسیر
دچارِ حواس پرتیِ دائمی نیستی
از طرفی حوصله و وقت ، برای شنیدن داری :
عقل سالم و تیزهوشیِ طبیعیِ روستایی
در آمیخته ای جذاب
تو ، که فکر نمیکنی اشکالی دارد
که من در کنترل آرایش موها و حیوانهای خانگیِ دیوانه ام
که مرتب در سیاهی ها به هر سو میخزند ، مشکل دارم
وقتی که نمیتوانم بخوابم
و شروع به جویدنِ سوراخهایِ زشتی روی ملحفه هایِ سفیدِ
قشنگم میکنم
تو ، که فکر نمیکنی طرز غذا خوردنشان مریض گونه است
و وقتی با گرسنگیِ وحشتناکشان زوزه کشان ، نالان و گریان
به طرف تخت " قیمتی ام"*
که ـ با امید برای روزهای بهتری نگاه داشته ام ـ می آیند،
وحشتناک بوی بد میدهند
اگر تو میتوانی مرا آنطور که هستم بپذیری
و با فکر به میگرن و لباسهای زیرم خودت را آزار ندهی
اگر میتوانی وقتی کمک رسانی نیست ، هر جایی دستت میرسد
کمکی بکنی
و اگر مردِ خوش لباسی هستی
با اخلاقی خوش و هوشِ زنده
عیبی ندارد اگر
کمی نقص ،
مشکلِ ارتباطِ اجتماعی ، وظیفه ی تامینِ معاشِ فرزند ، فرو
رفته گیِ فک ، بیماریِ لثه
هپاتیت و ناسازگاری ِ معده داشته باشی
مهم اینست که تو مهربان باشی و بتوانی از خطراتی
که درشیرهای آب و کمدِ شیشه ایِ به اقساط خریده از مادرم،
تکثیر میشود،
مرا حفظ کنی