www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

   

 

سهراب رحیمی

در باره ی کتاب

ماه حلقه ی بی انگشت

میثم ریاحی

تهران، نشر داستانسرا

سال   1386

 

کتاب میثم ریاحی با این جمله آغاز می شود:

 

نقطه می رود

و خاطرات کودکی    به دنبالش

 

چنگ

به سنگ می زنیم و

به سیب       گازی ناقابل

نمی دانیم

نزدیک فاصله

سایه نشینان مروارید   بر

                             د

                             ا

                             رند

 

کتاب با این شعر ساده شروع می شود؛ با جمله ی ساده ی « نقطه می رود» و بعد « خاطرات کودکی» و «رفتن» که در واقع گذر عمر را نشان می دهد. این آغاز کتاب؛ نوید تولد شاعری با قابلیت های بالقوه را می دهد. اینجا فقط نمی فهمم منظور شاعر از اینکه سایه نشینان مروارید بردارند چیست. اگر بپذیریم که شعر مثل گردن بندی ست که نخی از میان  دانه های مرواریدش عبور می کند و به آن شکل می دهد و آن را زیبا و استوار نگاه می دارد و اگر بپذیریم این توصیه ی نیمای بزرگ را که شعر خوب ارتباطی ارگانیک بین اجزای متن برقرار می کنند؛ آنگاه به این نکته می رسیم که شاعر در اجرای این سمفونی موفق به تولید یک کمپوزیسیون تام نشده و گسیختگی ی کلمات از هم؛ ساختمان شعر را دچار ضعفی معنایی و تکنیکی کرده؛ یعنی دانه هایی که می توانستند تبدیل شوند به یک تسبیح زیبا دچار از هم گسیختگی و ضعف معنایی شده اند.

 

گاهی فکر می کنم ما در زبان روزمره از منطقی استفاده می کنیم که درک ارتباطات را برای ما آسان می کند. بعد یاد این جمله ی بزرگان می افتم که ادبیات نوعی ارتباط است. اما این ارتباط از نوع ویژه ای ست و منطق خاص خود را دارد. نمی شود در بی معنایی و ازهم گسیختگی زندگی کرد. همان طور که نمی شود در برهم ریختگی وآشوب کلمه ها شعری زیبا و استوار را پایه گذاشت:

 

پیاده روها

خستگی شان را

به شالیزار می ریزند

و حرف به حرف

می میرند!

 

چرا پیاده روها خستگی شان را به شالیزار می ریزند و اصولا چه ربط معنایی ی بین شالیزار و پیاده رو وجود دارد. و حرف به حرف مردن چه ربطی به پیاده روهایی دارد که خستگی شان را به شالیزار می ریزند. اگر میثم ریاحی شاعری پست مدرن بود و مطالعه در آثار بزرگان نداشت می توانستم این گناه ندانستن را بر او ببخشایم اما می دانم میثم اهل مطالعه است نه محفل بازی. می دانم که میثم دنبال تعریف و تمجید این یا آن باند هم نیست. بنابر این سهل انگاری و کم توجهی اش را می گذارم به حساب عدم دقت در ویرایش و دور بودنش از منتقدی حرفه ای که شعرهایش را بیرحمانه از صافی بگذراند.

بارها از خودم پرسیده ام آیا اجازه دارم در مورد شعر دیگران این طور ساده و بی پیرایه نظر بدهم؟! آیا شعر تعریف محدود و خاصی دارد و آیا منتقد اجازه دارد شاعر را به کل به زیر سوال ببرد؟ شاید به نظر خیلی بیرحمانه بیاید که شاعری که روزها هفته ماهها و حتی سالها را صرف نوشتن مجموعه شعری کرده و علی رغم مشکلات بسیار و ممیزی آنها را به دست چاپ سپرده حالا باید در برابر منتقدی سختگیر و عبوس قرار بگیرد که نتیجه ی همه ی زحماتش را با چند کلمه و چند جمله بر باد می دهد؟! و آیا واقعا شعر چیزی هست که با نقد منتقد بر باد برود؟ در مورد این شعرها آنچه می شود گفت اینست که منتقد با نوشته اش شعر را تکمیل می کند. خوانش شعر هم خودش نوعی نوشتار است منتها نوشتاری که در آن سوی شیشه اتفاق می افتد. و ما هنوز یادنگرفته ایم که به منتقد آزادی عمل بدهیم. شعری که نقد را بر می تابد شعرخوبی ست حتی اگر بد باشد و بد اینجا منظورم شعری ست که از بند تسبیح گریخته است.

مشکل اصلی ی شعر میثم ریاحی نداشتن بار معنایی ست.او آن قدر شیفته ی ساختن شکل های تازه و حرف های تازه است که موسیقی ی معنایی ی کلمات را فراموش می کند؛ بارعاطفی ی کلمات را فراموش می کند؛ حضور حس و احساس را فراموش می کند. تاثیر لرزان رنگها را فراموش می کند. رنگ بوها و حس لرزیدن را فراموش می کند. گریه بر جدار لحظه و خیره شدن بر در را فراموش می کند و در واقع  تنها به ظاهر موسیقایی ی کلمات اکتفا می کند. دقت کنید به این شعر:

 

مادرم

آب

رودخانه ای آرام

و

چقدر سنگ

پشت آب

پنهان است

 

شعر میثم در برانگیختن حس همدردی ناتوان است. شعر میثم در ساختن شکل های تازه ی زبانی ناتوان است. اما پس این کدام چیز است که شعر او را حداقل برای چند صباح هم که شده از مرگ حتمی نجات می دهد؟! شاید جمله های عاشقانه ای که ساده اند و بی پیرایه مثل خود میثم:

 

خورشید   خلاصه ی چشم های توست

 

 

آسمان همیشه از دست های تو     سبز می میرد

 

 

اما به حلقه های اشاره که می رسیم در همین حلقه اول گم می شویم. شاعر به کلی مجذوب بازی های زبانی می شود مجذوب نوآوری و گیج و مغلق گویی و به کلی از خودش از شعر و از ریسمان های شعری اش به دور می افتد:

 

در دلم

باختن تماشا از جنگل

و رفتار ابر را می پسندم

سرخوشم با مجسمه مرگ کهکشان

و منظومه ی یک پل

زیر آهن ربا ایوان خدا

و مرداب در سبزه

دیوانه تر از بوسه ام

نمی خواهم چشمانم را ترک کنم

خواب هایم عطسه می کنند

و کودکانم از تبسم فراگیر کشتزار می ترسند

از همه کوه همه رود

هلهله از همه کوه همه رود در گلوی مرغ ماهی خوار

درگلو قدم می زنم

با ارغوان وحشی نی زار

از حنجره ام

بنفشه ها کجا

بلند می شوند

تا

بلند می شود از افرا آسمان

 

حقیقتا اگر این قطعه را شعر بنامیم در تحلیل و ساختمانی و معنایی اش دچار تناقضی عظیم خواهیم شد. شعری که نه معنایی را منتقل کند و نه شناختی تازه را به خواننده منتقل کند؛ محکوم به  آرواره های زمان است. برای شاعری مثل او آرزوی توفیق دارم چرا که او را صاحب ظرفیت هایی بزرگ می بینم و روح پر عصیانش را که همیشه به دنبال کشف دنیاهای جدید است.

 

تمام

 

 

 

 

 

INDEX