|
پگاه ِ احمدى
نگاهى به مجموعه شعر "
زخم عقل " – مسعود کيميايى
ناشر : ورجاوند – زمستان ٨٢ مجموعه شعر " زخم عقل " از مسعود کيميايى ، در کنار پيشينه ى کارگردانى ِ او به انضمام رمان ِ " جسدهاى شيشه اى " و مابقى ِ آثار نوشتارى ِ او از قبيل فيلمنامه ها و .. ، تريلوژى ِ شاعر – کارگردان – نويسنده را به نمايش مى گذارد . در اين سه گانه به طور حتم ، وجه کارگردانى بر آن وجوه ِ ديگر مى چربد . اما حضور حرفه اى کيميايى ِ سينماگر در حوزه ى شعر و کيفيت اين حضور ، طبيعتا مى تواند محل تامل و آسيب شناسى قرار بگيرد . عبارت " حضور حرفه اى " از اين جهت طرح مى شود که بويژه در شرايط کنونى ، وقتى مجموعه شعرى با تيراژ ٥٠٠٠ ، رسما انتشار مى يابد ، ديگر نمى توان با تعابيرى نظير " دلمشغولى شخصى " ، " تفنن " ، " عشق شخصى " و ... از بسيارى از نقيصه هاى آن رفع اتهام کرد چه در اين صورت ، اساسا ضرورتى براى چاپ آن وجود نمى داشت و مى توانست در بايگانى ِ دلمشغولى هاى مصنف ِ خود ، براى هميشه محفوظ بماند . پس هر مجموعه شعرى که با ميزانى از تيراژ نسبتا رايج و به شکل قانونى به چاپ مى رسد ، ناگزير به بدنه ى جريان پوياى شعر معاصر مى پيوندد و طبيعتا مى توان آن را با توجه به سير تحولات تاريخى شعر فارسى مورد سنجش و داورى قرار داد وَ اما کيميايى ، مانند بسيارى ديگر از هنرمندان ، شاعران ، نويسندگان و انديشمندان ِ امروز ، به لحاظ زير ساخت انديشه به جريان روشنفکرى دهه هاى ٤٠ و ٥٠ تعلق دارد و نوستالژى ِ تکرار شونده ى دوره هايى از حيات سياسى – اجتماعى – هنرى ِ جامعه ى ايران ، موتيو اصلى ذهنيت و حتى پاره اى از تلقى هاى امروزين اوست . هرچند که مى کوشد تا اين نوستالژى را به نسبتى امروزين با شرايط اين زمانى و اين مکانى برساند . شعرهاى " زخم عقل " هم مانند آثار سينمايى کيميايى ، فلش بک هاى پى در پى به آرمانخواهى هاى مغموم ، زخم خورده و به بن بست رسيده است . با اين تفاوت که اگر در سينماى اخير ِ کيميايى ، ضمن تکرار کليشه هاى " قيصر" ى با نوعى تلاش به سمت مدرنيزاسيون و به روز شدن ِ اجتماعى ( دست کم در روساخت ) ، مواجه بوده ايم ، در شعر او ، اين تلاش حتى به شکل روساختى هم اعمال نمى شود . نه از منظر معنايى ( تماتيک ) و نه در حوزه ى فرم و موسيقى ِ شعر . اصولا از هر دو جنبه با نوعى فقر شاعرانه روبه رو هستيم که حديث نفسى مکرر ، وامدار و درعين حال دست چندم از نمونه هاى خوب و متوسط ِ آثار شاعران دهه هاى گذشته ى شعر فارسى ست . کيميايى از تعابيرى استفاده کرده که تاريخ مصرف زبانى و معنايى آن ها مدت هاست که سپرى شده است و احياى اين تعابير ، بى شک مستلزم شالوده شکنى هاى زبانى ست
:
ديوار سکوت هر قطره اى
از عشق
که فروريخت طعم شجاعتى تلخ در گلويم بود وقتى مشت سندان را شکست در حنجره هاى خشکيده طعم گس ِ خون به انتظار طلوع آوازى بود صدها گلوله که به هر جمله نشانه رفت زخم تنهاى تنم تنها بود .. ص ٦٦
هيچ بارگاهى از ما نماند
بارگاه ما آرام گاهمان بود چه بر ياران رفت ؟ کمان گيرى که خود در تير نشست شاهزاده اى که خود بر خاک نشست خانه زير باران و خمپاره بود و ما يکديگر را ستايش مى کرديم آنقدر به هم نزديک بوديم که شادمانى هاى رکيک را به يکديگر تعارف نمى کرديم
ص ٣٩
هزاران تيغه ى چاقو به
خاک
هزاران آزادى به جان ها داده اند هياهوى هزاران تيغه با صداى فلزى ِ فرياد در جان افسانه ها در تن ما بى تکليفند دوست و همسايه در فراموشى تيغه ها پلى از جسد ساخته اند .
ص ٥٣
" زخم عقل " به دليل ناموفق بودن تجربه ى شاعرانه يک سينماگر ، يادآور تجربه ى شعرى کيارستمى در مجموعه ى " باد ما را با خود خواهد برد " است که آن مجموعه هم از جهاتى ديگر دچار کاستى هاى جدى بود که على باباچاهى ، پيش تر در نقدگونه اى به آن پرداخت . در " زخم عقل " که حديث نفسى گزارش گونه است ، با قرائتى بسته روبه رو هستيم که متاثر از جزم انديشى ذهنيتى اسطوره ساز و حماسى ست و راه را بر هرگونه بازتاويل و خوانش گشوده اى مى بندد . گزاره هاى شعرى ِ اين مجموعه ، عمدتا از بيانى مستقيم ، غير استعارى و توضيحى پيروى مى کنند . در شعرهايى نظير " اسکندريه " يا " سهم ما
"
شيوه ى تصوير سازى در روايت تاريخى به شعريت نمى رسد و وجهى بزکى دارد که غالبا از شعر بيرون مى زند و چنين مى نمايد که بيشتر حاصل کوشش بوده است تا جوشش و صرفا به نوعى انباشت ِ واژگانى مى انجامد :
صداى فرّه ها ى پر بخار
اسب بود
به فلزى که در دهانش اسير بود عادت داشت لباس هاى سفيد بلند عربى را با قليان ها و نى هاى پيچ پيچ بلند برقى از آسمان روشن کرد ص ٦٢
خيزران ها
دَم دادند و آواز جنگ برخاست آفتاب ميان نيزه ها کمانه مى کرد و به قلب آواز خيزران ها مى زد هر تيغه اى که بر ديگرى خون مى ريخت آهويى زاده مى شد که در پايش يک نيزه ى کوچک داشت ص ٩٦
کثرت استفاده از افعال ، ضعف ويرايشى و مونوتون بودن گزاره هاى شعرى که
به ضعف موسيقايى شعر انجاميده است ، در بسيارى از سطرها مشهود است .
ضعفى که مى توانست با اندکى جا به جايى و ويرايش ، تا حدود زيادى برطرف
شود :
ساقه اى داشتم
که روياى جنگلى متبرک بود در کنارش قطره خونى که در برف نام من بود چکيده از زخم تنم بود
ص ٦٥
در همين چند گزاره ى کوتاه ، سه بار تکرار فعل " بود " ، لطمه اى جدى به شعر وارد کرده است در حاليکه مى شد فرم پيراسته اى از اين گزاره ها را مثلا به اين شکل ارائه داد :
ساقه ام
روياى جنگلى متبرّک در کنارش قطره خون ِ نام من در برف چکيده بود از زخم ِ تنم
و البته رعايت چنين نکاتى
جزء بديهيات و ابتدايى ترين الفباى شاعرى ست
.
مهم ترين ضعف مجموعه ى " زخم عقل " و بسيارى از مجموعه شعرهايى که طى اين سال ها شاهد انتشار آن ها بوده ايم ، به روز نبودن ِ اين مجموعه هاست . اين به روز نبودن ، که عمدتا ناشى از زير ساخت انديشه ى شاعر و نوع حساسيت هاى ذهنى اوست ، به فيزيک شعر يعنى زبان ، فرم ، لحن ، موسيقى ، تصوير سازى و ... نيز انتقال مى يابد ؛ چراکه اساسا انديشه ى نو ، خلاق و مخىّل ، فرم و زبان ويژه ى خود را نيز مى آفريند و بالعکس و شعر براى اجتناب از کليشه شدن ، همواره محکوم به فراروى از گذشته ى خود و به روز شدن است و براى تحقق اين امر ، ناگزير از درک ذائقه ى زيبايى شناختى ِ امروزين جامعه است . شاعرانى که از اقبال تاريخى خوبى بهره مند بوده اند ، عمدتا در پاسخ به اين ذائقه ى زيبا يى شناختى ، اشعارى متفاوت با آنچه که در ذخيره ى خوانشى ِ مخاطبان شعر وجود داشته است ، ارائه کرده اند . بدون شک رمز موفقيت شاعرانى نظير شاملو ، فروغ ، رحمانى ، احمدرضا احمدى ، طاهره صفّارزاده ، رويايى و ... در همين تفاوت خلاق و درک اقتضائات زمانى نهفته است . مثلا مجموعه شعر " طرح " احمد رضا احمدى ، در مقطعى از زمان ، پاسخى مناسب به ذائقه ى طيف وسيعى از جوانان ضد سنت گرايى بود که از نک و نال هاى سياسى ِ اشعار کنايه آميز به ستوه آمده و طرفدار نوعى مدرنيسم افراطى بودند . حال اين که اشعار سياسى – اجتماعى شاملو ، در مقاطع زمانى ديگرى ، پاسخگوى ذائقه و نياز طيف ديگرى از مخاطبان بوده است . از اين منظر ، گويى شاعر " زخم عقل " چند دهه اى دير به فکر چاپ سروده هايش افتاده است . البته ظاهرا خود او نيز تلويحا به اين مسئله اشاره مى کند : زمان من تخيلى فرسوده و ناباب است ص ٣٣
وقت رو به انتهاست
کسانى که نه خون گرم عشق را شناختند نه آبى آسمان را در ظلمات ماندند در توهم معنايى در صداى نى لبکى از دور دشت هاى گل لاله را به آتش کشيدند و ساقه به شيشه ها بريدند ص ٥٧
شعرهايى نظير نمونه ى فوق
که ظاهرا در پى بيان دغدغه هاى سياسى – اجتماعى ست ، با تاسف ، حتى از
نمونه هاى متوسط يا به تعبيرى درجه ى دوى شعر دهه هاى گذشته که در
فضاهايى مشابه و حول و حوش چنين دغدغه هايى سروده شده ، چند گام عقب مى
ماند
:
اين پريشانى
با هيچ باد و بارانى که در آفتاب بوزد آرام نخواهد گرفت فقط صداى اجدادى مفهوم عدالت را نصيحت مى کرد اما کارگاه نيزه ساز ميدان بهارستان در تلاش يادگيرى ما بود که از بافته هاى موى سپيد زال ريسمان دار تدارک ببينيم .. ص ٥٨
مشکل " زخم عقل " البته
گذشته گرايى و شرح روايت تاريخى نيست بلکه شيوه ى بيان ِ اين روايت و
از آن مهم تر ، زبان ِ بيان اين روايت است . روايتى که مى توانست به
شيوه اى بينامتنى ، به هم زيستى ِ ذهنى – زبانى با متن ِ واقعيت
امروزين برسد . در زمينه ى اين نوع واقعه نگارى ها ، موفق ترين تجربه ى
شعرى معاصر بى ترديد از آن شاملو ، بويژه دردهه ٥٠ و آغاز دهه ى ٦٠ ،
در شعرهايى مثل " مرگ ناصرى " ، " نگاه کن
" ،
" قصيده براى انسان ماه بهمن " و نيز مجموعه هاى " ابراهيم در آتش " و " مدايح بى صله " است . در " زخم عقل " ، شعرهاى " ياد درخت هاى سبز " ( که به بيژن الهى تقديم شده است ) " احمدرضا " ( که ديالوگى نوستالژيک با احمدرضا احمدى ست ) ، " خاطرات يک شلاق قديمى " ، " چاقو " ، " زندگى در حبسى کوتاه " و " طلوع " اندکى از بقيه متفاوت تر مى نمايد و داراى برش هايى شاعرانه است . اين شاعرانگى ، محصول حرکت به سمت سادگى ، حسى شدن و کليشه زدايى به نفع فرم هاى بيانى شعر امروز است :
چاره اى نيست
صداى تو در من مانده است همه فصول را در هواى گرم و آفتاب خورده ى اتاق شيشه اى ات در بلندى کوه و گياه و درخت به ياد دارم شاعرتر از تو را زنده نديده ام ياد تو شروع جوانى بود و تکه ابرى که ميان ما ماند تورا در آن تکه ابر تکرار کردن تحمل شيرين مرگ است ص ٤٩
اين راز را فقط
به شما فاش کردم نگاهم که خزه بست ناياب شدم در نگاه خزه بسته ام جنگل دست از سرِ ما برنداشت ص ٦٩
چه کسى در اين کشتار
نبض مرا نصيحت کرد ؟ ص ٧١
ابرى در خونم مى ريزد
ص ٧٠
مى خواهم با اعتراض
آواز تيغه هاى باز را بخوانم ص ٧٦
ما ديگر به هيچ آوازى
اطمينان نداريم
ساز که از تصوير رفت وَ زنى نخواند شکلى از سينما صيغه اى شد ص ٨٩
دلتنگ تر از اين و دورتر
از اين با تو نبودم
چه خوب که دوست منى چرا نم ِ چهره ات به من نزديک است ؟ چرا فکرى براى صداى شعرت نمى کنى ؟ ص ١٤
من رفيقى دارم بزرگ
خيابانى است پردرخت که با هر سياستى ، نامش عوض نمى شود ص ١٦
کاش به جاى کاستى هايى که بر شمرده شد ، اين گونه تصاوير و تعابير ، در
شعر کيميايى به تکثر مى رسيد
.
واقعيت اين است که " زخم عقل " و بسيارى از مجموعه شعرهاى هم حال و هواى آن ، صرفا تکرار فضاهايى اشباع شده در شعر معاصرند که ضرورت ِ انتشارشان ، دست کم براى مخاطبان حرفه اى شعر ، قابل توجيه نيست . زيرا بويژه در عرصه ى شعر ، مدت هاست که " سيب " ها به گونه اى ديگر " سرخ " مى شوند !
بيا تا با آهنگ و وزن
شعر قديم
يک بار ديگر وزن عشق را بگوئيم با هم حيا کنيم و تجربه کنيم که هنوز هم مى شود مثل سيب سرخ شد جلوه ى مشخص تو در انگورى رو به شراب است .
ص ٢٦
پايان
|