|
|
|
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish |
گفتوگوي نشريهي پاريس ريويو با اورهان پاموك، برندهي جايزهي نوبل ادبي
زبان مادريام را نارسا صحبت ميكنم!
ترجمه: سيد ايمان ضيابري
آنگل گوريا كويينتانا: در ابتدا اجازه بدهيد بپرسم معمولاً از انجام مصاحبه با خبرنگاران چه احساس داريد؟
اورهان پاموك: معمولاً در اين موارد، عصبي و دستپاچه ميشوم چرا كه خيلي از مواقع حتي به سوالات بيهوده و بيجا هم پاسخهاي احمقانه ميدهم. اين اتفاق به همان اندازه كه در زبان انگليسي، كه در تركي هم برايم پيش ميآيد. من يك ترك هستم ولي زبان مادريام را خيلي ضعيف و با جملات نارسا تكلم ميكنم! در كشور خودم هم بيشتر از بابت مصاحبههايم مورد هجوم و حمله قرار ميگيرم تا از بابت كتابهايم. منتقدان و ستوننويسهاي سياسي نشريات، معمولاً براي خواندن رمانهاي طولاني من وقت نميگذارند.
كويينتانا: كتابهاي شما معمولاً در اروپا و ايالات متحده، بازتاب خوبي دريافت ميكنند. در مورد برخورد انتقادآميز داخل كشور خودتان بگوييد.
پاموك: سالهاي خوشي و موفقيت من در تركيه به پايان رسيدند. وقتي من نخستين كتابهايم را چاپ ميكردم، نسل قبلي نويسندگان در حال محو شدن از صحنهي ادبيات بودند و آثار من با استقبال مواجه شدند چون من يك نويسندهي تازهكار بودم!
كويينتانا: منظور شما از نسل قبلي نويسندگان چيست؟
پاموك: نويسندگاني كه يك مسووليت اجتماعي روي دوش خود حس كردند. نويسندگاني كه حس كردند ادبيات بايد در خدمت انسانيت و سياست باشد. آنها رئاليستهاي بيچون و چرا بودند، نه رئاليستهاي تجربهگرا. همانند نويسندگان بسياري از كشورهاي فقير، آنها استعداد خود را در خدمت به كشورشان تلف كردند! من نميخواستم مثل آنها باشم چون حتي در جوانيام نيز از كارهاي ويليام فاكنر، ويرجينيا وولف، مارسل پروست و... لذت ميبردم. در حالي كه هيچ وقت آرزو نداشتم يك رئاليست اجتماعي مانند ماكسيم گوركي و يا جان اشتاين بك باشم.
ادبيات مورد توجه و آثار توليد شده در دهههاي شصت و هفتاد، از مد و لعاب قبليشان افتاده بودند در نتيجه من به عنوان نويسندهيي از يك نسل جديد، مورد استقبال واقع شدم.
بعد از سالهاي مياني دههي نود، وقتي كتابهاي من با بيشترين تيراژ ممكن كه ادبيات تركيه روياهايش را هم نميتوانست ببيند در حال فروش بودند، ماههاي خوش و مسالمتآميز من با رسانهها و روشنفكران تركيه به پايان رسيد.
البته به تعبير من، در ابتدا برخورد انتقادآميز و خصمانهي رسانهها و روشنفكران با كتاب، بيش از اينكه نقد محتوايي كارهاي من باشد، برخورد با استقبال و ميزان فروش و محبوبيت كتاب بود.
در حال حاضر هم متاسفانه به دليل عقايد و تفكرات سياسي خودم، بسيار بدنام شدهام كه بخش عمدهي آنها از مصاحبههاي بينالمللي من استخراج شدهاند و با بيشرمي تمام هم توسط برخي روزنامهنگاران ملي تركيه دستكاري و تحريف شدند تا من، بيش از آنچه كه هستم، از لحاظ سياسي راديكال، بنيادگرا و احمق نمايش داده شوم!
كويينتانا: در نتيجه ميتوانيم ادعا كنيم نسبت به محبوبيت شما يك واكنش خصمانه و غيرمنطقي انجام شد؟
پاموك: من قوياً اعتقاد دارم كه اين اتفاقات، تنبيه من بابت ميزان رقم فروش بالاي كتابم و همينطور عقايد سياسي توسط مردم و رسانهها بود. اما من تمايل ندارم گفتن اين موضوع را ادامه دهم چرا كه حالت تدافعي ايجاد ميكند. در نتيجه ممكن است كل تصوير را به اشتباه براي ديگران ترسيم كنم.
كويينتانا: هيچگاه به نظريهپردازي اجتماعي از طريق نوشتن رمان فكر كرديد؟
پاموك: خير، اصلاً به همين دليل بود كه به نسل قديميتر نويسندگان رماننويس به ويژه در قرن هجدهم معترض بودم و واكنش نشان ميدادم. با تمام احترامي كه براي آنها قايلم، اما معتقدم اين كار آنها كوتهفكرانه و كوتهنظرانه است.
كويينتانا: بگذاريد كمي به عقب برگرديم. قبل از نوشتن "كتاب سياه". چه چيزي الهامبخش شما در نوشتن "قصر سفيد" بود؟ اين كتاب، نخستين رمان شما بود كه در آن از قالبي استفاده كرديد و اين قالب در باقيمانده و ساير كارهاي شما نيز تكرار شد. جعل هويت و نقش ديگري را بازي كردن! به نظر شما چرا ايدهي تبديل شدن به فرد ديگري، اغلب در رمانهاي شما خود را به ناگهان ظاهر ميكند؟
پاموك: يك دليل بسيار شخصي! من برادري بسيار سبقتجو و رقابتگرا دارم كه تنها 18 ماه از من بزرگتر است. او در واقع پدر فكري من در زمينهي نظريات فرويد بود. اينگونه بود كه او مصلح ضمير من بود و نوع ديگري از قدرت من را پديدار ميكرد.
از سوي ديگر، ما يك رابطهي برادرانه و البته رقابتي هم داشتيم. يك رابطهي بسيار پيچيده. من به صورت مفصل به اين مورد در كتاب "استانبول" خودم پرداختهام.
من يك پسر ترك معمولي بودم. فوتبالم خوب بود و به همه نوع ورزش و مسابقه و بازي هم علاقه داشتم. و برادرم، بسيار بهتر از من در درس و مدرسه فعاليت ميكرد. من به او احساس غبطه و حسادت ميكردم و او نيز نسبت به من همين حس را داشت. فرد مسووليت پذير و معقولي بود، حداقل آنطور كه بزرگترهايمان ميگفتند. موقعي كه من به بازيها توجه ميكردم، او به قوانين توجه ميكرد. به طور كلي ما هميشه در حال رقابت بوديم. من هم هميشه در خيال، خودم را جاي او ميگذاشتم تا شايد مثل او باشم. بايد با صداقت هم در مورد رشكي كه به او ميورزيدم اعتراف كنم.
هميشه به اين فكر ميكنم و نگران هستم كه چه قدر قدرت و موفقيتهاي برادرم، مرا تحت تاثير قرار داده است و اين، يك بخش اصلي از روح و روان و انديشههاي من رو تشكيل ميدهد.
به اين مساله هم آگاهم و سعي ميكنم هميشه بين خودم و چنين احساساتي، فاصله ايجاد كنم. خود نيز ميدانم چنين تفكراتي بد و غلط هستند و مثل يك شهروند متمدن همواره تصميم مبارزه با آنها را داشتم و دارم. البته معتقد هم نيستم كه يك قرباني حسادتم. اما اين كهشكاني از افكار و خيالات است كه سعي ميكنم تمام مدت با آنها كنار بيايم و بالطبع در پايان هم موضوع اصلي همهي داستانهايم خواهد شد!
براي مثال در "قصر سفيد"، احساسات و روابط سادومازوخيستي بين شخصيتهاي اصلي داستان، بر پايهي روابط خودم و برادرم بنا شده است.
از سوي ديگر، اين قالب بحران هويت، در احساس سرگشتگي و شكنندگي روحي يك تركيهيي در مواجهه با فرهنگ غربي بروز ميكند. بعد از نوشتن "قصر سفيد" متوجه شدم كه اين حسادت يعني احساس تشويش و نگراني بابت تحت تاثير قرار گرفتن توسط فردي برتر و بالاتر، به وضعيت تركيه در برخورد با غرب ميماند. اينها يعني آرزوي غربي شدن داشتن و آنگاه متهم شدن به نداشتن صداقت و درستي لازم. تلاش براي كسب شرايط و روحيات اروپايي و احساس گناه بابت روندي تقليدي كه در پيش گرفتهايد.