www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
مضمون تازه در راههای خوفناک نگاهی به اشعار داریوش معمار سهراب رحیمی
- مرگ در ساحل آمونیاک - داریوش معمار - نشر آهنگ دیگر - چاپ اول 1386، 141 صفحه
پنجمین مجموعه شعر داریوش معمار را پیش رو دارم. چهارتای قبلی را نخوانده ام.اما پیگیر شعرهای او از طریق سایت های ادبی بوده ام. این که آدم نتواند بیشتر از این در تعقیب کار شاعران معاصر کشورش باشد هم از مضرات زندگی در غربت است. کتاب حاضر، با مقدمه ای زیبا شروع می شود:
در ما راههای خوفناکی ست که به درون ختم می شود در این راهها از دست عقل رها شدم و به نوشتن روی آوردم ( ص 7 )
یک تصویر روانشناسانه از درون، از ضمیر ناخودآگاه، آن که می دانی با تو و در تو هست و نیست. می بینی اش اما تمام لحظه هایت را اوست که می گرداندو تو را به بازی می دهد آن چنان که حتی تصورش را نمی توانی بکنی ازاین درون خودت فریب خورده ای. و این فریب ها گاه زیباست.وقتی به صدای آن هذیانات و جلوه های فریبنده ی زبان و ترفندهای از پیش برنامه ریزی نشده خوب گوش دهی، صدای گمشده ات را خواهی یافت. اما تنها اگر بتوانی آن داشته ها و برداشته هایت را به کاغذ منتقل کنی شاعری. این هم از معضلات امروز ماست. درگیری ووسواس نوشتن و ننوشتن، همان که شمس تبریزی را به ننوشتن واداشت و دیگری را به نوشتن. می شود ننوشت . این هم یک اتفاق است ،اما در نوشتار اتفاق دیگری هم می افتد و آن اینستکه شکل کلمه ها وقتی که در ذهن هستند، خیلی انتزاعی و دور از دسترس است. اما وقتی روی کاغذ می ریزد ما را علاوه بر شکل ظاهری ی کلمه که زیاد تنوع خاصی نمی تواند داشته باشد، به سمت نوع دیگر نگارش هم می برد. نوعی که شاید تا قبل از نوشتن از آن بی خبر بودیم. باید از عادتها دست کشید، چه عادت های خود و چه عادت های دیگران، تا تسلیم تقلید نشویم. حس حضور مخاطب، تب اضطراب برخورد احتمالی ی دیگری، می تواند همچون مانعی بزرگ، خلاقیت شاعر را محدود کند. آن وقت شاعر مجبور بشود دست به نوشتن شعارهایی بزند که از ابتدا در نظرش نبوده و خلاقیت خود را قربانی ی سلیقه ی دیگری کند. زبان داریوش معمار پیچیده و مقید نیست و این یکی از بزرگترین حسن های شعرش است. و در همین نخستین شعرش، می فهمیم با شاعری طرفیم که در جزییات اشیا و رنگ و بوی کلمه ها و حرفها، دقیق و حساس است:
خاطره هایی با شعبده های عاشقانه هوس های کوتاه خلوتی طولانی این تنها چیزی ست که مانده نسبت لاغر پرتغال ها با جهان ( ص 9 )
در این نکته که شعر، اثری پرداخته ی تخیل شاعر است وبه جای توصیف و گزارش، به آفرینش و بالش می پردازد شکی نیست یا اگر هم هست خود یقینی دیگر است که بناگاه از درون راوی سخن گفتن آغاز می کند. بد نیست نگاهی به تخیل راوی در شب بارانی بزنیم:
خواب دیده ام زنی با چشم های سرگردان و هراسی که از سوراخ کلیدها پیداست مانند تصویر تند پرنده بر جریان رودخانه در رویای روشن ابری خیس است ( ص 10 )
رازوارگی، پیچیده بودن و خیالی نوشتن، از عناصر شعر است، چه به آن اعتقاد داشته باشیم چه نه. اما اگر پیچش های ذهن شاعرانه و خیال شاعر را بتوانی به زبانی به دور از تقید و اضافه و تعارف، مطرح کنی، آن گاه است که از دروازه های شعر می توانی بگذری و پابگذاری در جهانی که جز صدای عطسه های روح و آوازهای دریامردان و پریان دوردست خیال و خواب نتوانیم شنید. در چنین جهانی ست که هراسمی روی نوع شعر خود بگذاریم مجازیم به شرطی که آن را تبدیل به ایدیولوژی و موج و سبک و مکتب نکنیم. آن جاست که می توان بی اعتقاد و بی دلیل نفس کشیدو تنها از بودن و از حس زنده بودن لذت برد و چون تماشاگری بی طرف به نظاره ی جهان نشست:
اتفاق بود که باد می وزید - به اندازه ی درخشش کرمی در زاویه ی خاموش- و دست رهگذری در میان شاخه ها آغشته شد به خون تازه ی آن سیب اتفاق است می افتد خبر هم نمی کند هیچ وقت ( ص 11 )
شعر برتر، شعری ست که قابلیت تفسیرپذیری های متعدد داشته باشد. شعر در بالاترین وجهش به فلسفه باید نظر داشته باشد. البته منظورم نگاه فلسفی ست به جهان، یعنی یک نوع نگاه کاشف، جستجوگر، تحلیل گراست، بی آن که تحت تاثیر این یا آن مکتب باشد. از آنجایی که شعر به آفرینش میپردازد، توانایی ی برانگیختن زمینه های ذهنی خودآگاه و ناخودآگاه خواننده و فعال کردن بخش کنجکاو ذهن خواننده را دارد. شاعری یک نوع خدایی کردن است و شعر حقیقی، آفریدهای است که همانند ما آفریدههای خدا فقط برای یک بار آفریده میشود و تکرار در آن راه ندارد. هر شعری فقط خودش است و نمونهای تکراری ندارد. در شعر داریوش معمار حضور مرگ مشهود است:
مرگ از حضور پیچک این دیوار بالاتر است. ( ص 79 )
در مورد علل تکرار کلمه ی مرگ و اسم کتاب که اشارت به حادثه ای دردناک دارد از داریوش معمار می پرسیم:
داريوش معمار چنين مي گويد؛ «وقتي شما در موقعيتي بنويسيد که براي گفتن از آن بايد دائم فضاهاي استعاري بسازيد، طبيعي است که اقليم تان به خوبي ديده نشود. يعني همه ما در فضايي استعاري و شبيه هم غرق شده ايم. البته من اسم دفتر را گذاشته ام مرگ در ساحل آمونياک. خود ساحل و آمونياک ارجاعاتي از اقليم مرا با خود دارد. در بقيه مجموعه هم مثل شعر «بيانيه ماهشهر» يا «شيرهاي عمومي» که مقصودم آبادان است، به شرايط اقليمي اشاره هايي کرده ام. در بعضي ديگر از شعرها هم اين ارجاعات بروز مشخصي دارد. مورد ديگري هم هست که ما جنگ زده بوديم. يعني اينکه وطن داشتيم ولي در آن نبوديم. حتي الان هم که در آن حضور داريم، احساس اش نمي کنيم. ما هميشه در حال عوض کردن منطقه زندگي خود بوديم و به نوعي به مارکوپولو تبديل شده ايم. در منطقه يي که ما زندگي مي کنيم هويت چهل تکه است. اما به شکلي ديگر همه ما درد مشترک داريم.»
شعر داریوش معمار، شعر ساده ای نیست. مضمون های مشخص هم ندارد. اما تکرار بعضی کلمات و ایجاد فضاهای؛ هرچندکوچک؛ که سرشار از ملودی ی حزن و اندوه شاعر در از دست دادن است، نوعی توازن در این مجموعه شعر ایجاد کرده است، هرچند می توان درعین حال داریوش معمار را به خاطر نداشتن زبانی یکدست و تمرکز بیش از اندازه اش بر روی فرم و نحوشکنی به تکرارجریان دهه ی هفتادی متهم کرد. می شود از او خواست که توضیح بدهد چرا عامدا با گریز از معنی و ایجاد سکته در شعرهایش به سمت چندمحوری رفتن و روایت شکسته شکسته می رود و چرا قصد دارد خواننده را بیخودی گیج کند!؟ داریوش معمار می تواند از اینی که هست بهتر باشد. باید منتظر باشیم و ببینیم. تا این جای کار که در شعرهای موفقش نشان داده می تواند شاعر آینده باشد. خطری که شعرهای او را تهدید می کند گریز به سمت هذیان است که بسیاری مواقع حساب شده و آگاهانه جلوه می کند و مشت شاعر را برای خواننده باز می کند. تفکر پست مدرن داریوش معمار گاه به او کمک می کند شعرهای چند معنا بنویسد و درک معنا را به تاخیر بیندازد. اما گاهی این جزمیت او را به هیئت آکادمیسین هایی درمی آورد که دارند برای میزها شعر می نویسند:
نگاه می کنم به عبور رهگذرانی که دستمال هایشان را برده اند بادهای موافق ( ص112 )
این که در مسیر هرات پرنده ای را که دوست دارم دارم نگاه می کنم گناه است ( ص37 )
جنبه ی تغزلی در شعر معمار به طرزی زیبا و شاعرانه به نمایش درآمده، بی آنکه رنگ تقلیدی از رمانتیسم داشته باشد:
سهم من از اسب کهنسالی که یال های گل آلودش به بازی گرفته باد را سنگ فرش خیس خیابان است حالا با نقش نرده ها در شب بازی برگی که بر پیکر این قناری آبی مکث می کند هربار ( ص 19 )
برای دوست داشتن همیشه کم است چقدروقت ( ص 23 )
داریوش معمار،ظاهرا شاعر عاشقانه ها نیست اما در این کتاب چند سطر بسیار عاشقانه دارد که خوش نشسته است:
عاشقانه ترین سطری که خواندم برای زنی بود که پروانه ها را به پارچه های حریر دوخته و در قاب های فلزی هدیه داده است به رهگذران ( ص 31 )
در صفحه ی 71 این کتاب، شعری هست به نام « بی نام بیضه ی مرغی سیاه در عزیمت احتظار» که شش صفحه است و در هفت بخش اجرا شده ، شاعر از صنایع حذف و ایجاز استفاده ی بسیار کرده است در حد افراط، و شعری که می توانست یک منظومه ی بلند باشد با اجراهای مختلف، تبدیل شده است به هذیان های بی ربطی که با وسواس فرمالیستی ی راوی و شقه شقه شدن جمله ها و تصادفی جلوه دادن آن ها، خواننده را در برابر درهای بسته، مایوس وامی نهد.اینجاست که تلاش شاعر در فریب خواننده به نتیجه نمی رسد و معنای نداشته، خلا حضور خود را نشانمان می دهد. فرم هم خود مفهموم است یعنی ما در فرم محتوا هم داریم و حتی اگر به طور خودآگاه به آن فکر نکنیم در هر جمله ای مفهومی هست. اگر شاعر نتواند از بین جمله هاش به کشف معنا دست بزند و از فرم عبورنکند، اگر از ترکیب های شاعرانه اش استنباطی چند معنایی به دست ندهد و خواننده را تنها به الحان خوش و چارچوب شیک ظاهر، پاس بدهد، شعر از دست می رود و آن چه می ماند عکسی ست از شعری که می توانسته منظره ای زنده و زیبا باشد. ومی می دانیم که کار شاعر، نه عکاسی ست و نه از سکوی خطابه بالا رفتن. با این تفاصیل است که شعر داریوش معمار را دیوانی آشفته می بینم که از یک سو میل به چندگانگی، گستردگی و گشایش و همایش دارد و از طرفی دیگر میل به درخود فرورفتگی، برج عاج نشینی، فخرفروشی و زبان آوری. با این همه او جوان است و پویا و عطش دانستن و دیدن و نوشتن دارد و با تجربه ای که دارد می تواند شگفتی بیافریند و شعرهای زیباتر و زیباتر بنویسد. در مجموع داریوش معمار شاعری ست که چشم به آینده دارد و با کنجکاوی ی که در شعرها و حرفهای او سراغ دارم، می دانم که راه خودش را از میان سنگلاخ های زمان پیدا می کند.
تمام
|
|