www.sahneha.com sohrab rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول نشرديجيتالي Swedish
|
نشان های شعر در تعبیرهای نو نگاهی به: پنجره ی رو به جهان منصور کوشان سهراب رحیمی
داستان نویسانی که ریسک می کنند و شعر می نویسند؛ همواره در خطر روایی شدن هستند. مرز بین شعر و روایت به باریکی ی مرز خواب و بیداری ست یا مرز بین شعورِ واقعیت و جنونِ رویا. کوشان اما در این دفتر به سلامت جسته و ثابت کرده در هر دو عرصه، آفرینشگری ست توانا و روایتگری دانا. در شعرهای این دفتر که به یادداشتهای سفر شاعر در شهرهای مختلف اروپا اشاره می کند، یک چیز هست که دغدغه ی دائمی و ذهنی ی اوست، و آن شعر است. گاه این فکر ؛ شکل تشویشی از سر دلتنگی ست، گاه دلهره ی از دست دادن زمان . گاه شاعر خودش را تنها می بیند؛ گاه در اشیا غرق می شود و از این طریق با جهان، آشتی می کند. همه جا حضور یک زمان و یک بی زمانی، مشهود است. شعرها زمان دارند؛ مکان هم دارند. اما خواننده به هیچ وجه نمی تواند بین زمان، مکان و موقعیت شاعرانه ی خالق این سطرها ارتباطی منطقی پیدا کند. گویی شاعر به عمد پل های ارتباطی ی متن را شکسته است تا ایجاد فضایی مالیخولیایی کند؛ گو این که این شعرها در فضایی مالیخولیایی نوشته شده اند. اما این جنون و بیقراری، در متن شاعرانه ی اوست که خود را به منصه ی ظهور می رساند. کوشان؛ نشانه ها را خو ب می شناسد و می داند شاعر نمی گوید بلکه نشان می دهد. سایه ها در شعر او نقشی اساسی دارد. سایه، ضمیر ناخودآگاه؛ ضمیر پنهان ، تاویل ها و تفسیرهای متعددی می پذیرند. زمان تغییر می کند. مکان تغییر می کند. نشانه های شاعرانه اما مسیری درونی را پشت سر می گذارند تا تجربه ی شاعرانه ی واقعیت، چیزی فراتر از واقعیتِ زندگی ی شاعر باشد. متن شاعرانه اینجا مدعی ی تعبیر نوینی نیست، چرا که خود، خوابی ست با رویاهای رنگ به رنگی که در انتظار گشودن اند. اینجا وظیفه ی سنگینی بر دوش خواننده گذاشته می شود وقتی که رمزو راز و اشاره به سایه های واقعیت؛ حقیقتی می شود بزرگتر از خود متن. و این در واقع؛ خصیصه ی واقعی ی همه ی شاعران بزرگ است که متن شان حول نوشتار آفرینشگر می چرخد. و منظورم اینجا متنی است قائم به ذات خود، متنی که در جستجوی چیزی در بیرون نیست و حتی امیدی هم به نجات خود ندارد؛ بلکه خودش را فراتر از واقعیت روزمره ی جهانِ واژه ها قرار داده، در جستجوی لغت تنهایی ست که اگر یافتنی در کار باشد تنها در خود متن است، چرا که در نتیجه ی ارتباط حسی عاطفی ی خواننده با متن مولف است که آن خوانش سوم صورت میگیرد. از این منظر، منصور کوشان را متنی می بینم چون پنجره ای رو به جهان که تلاش دارد به سمت ناشناخته ها و سعی دارد به سمت شکستن پنجره هایی که مولف را محدود می کند. متن او همچون نگاهی ست به سمت افقهای دور؛ به جستجوی اَبَرمتن یا مَنِ دیگرِ راوی، آن که دور از تعریف های معمول این جهانی؛ انسان را به خودی و غریبه تقسیم نمی کند، آن که جهان اول و دوم و سوم نمی شناسد. آن که از پنجره گریزان است و تمامی ی شهرهای جهان را وطن خود می داند:
شاعران بیخانهاند من اما خانهای دارم سزاوار باور کنید من از خود از ذهن و جانم خانهای ساختم زمانی میانِ فصلها و یک حیاتِ جاودانه با لالههای ونگوگ گلدانِ گلهای مینا و آن بطریی نشسته بر لبانش او همان لالههای ونگوگ همان گلدان گُلهای مینا همان بطریی نشسته بر لبانش
زبان ارتباط شاعر با جهان؛ شعر است؛ خود شعر. حتی واژه ها اینجا رابط هایی کم وزن اند و تنها بخش کوچکی از حقیقت شاعرانهی راقم این سطرهایند. شاعر اما رهایی را در گذر از واژه میبیند و از همین روست که راه رسیدن به شعرهای او از تعمق در نوع خیال و واژه های او به دست می آید و نه تنها تفسیر تک جمله ها و شعرهای کوتاه. نقطه ی مثبت دیگر شعرهای این دفتر هماهنگی و یکپارچگی ی کل سطرهاست که به این دفتر حالتی سمونیک می دهد، به طوری که از هرکجای این دفتر که تورق کنی آهنگی ماهوری به گوش می رسد که طنینی از آرمش و آرامش با خود به همراه دارد. گویی فیلسوفی با تو سخن می گوید که راز زندگی را یافته است. اما آن راز کدام است؟ نمی دانیم. تنها می توانیم حس حضور مراقبه و تمرین سکوت را در لابلای واژه ها درک کنیم و یادبگیریم صبور باشیم در بیقراری ی روزگار. متن شاعرانه ی راوی به ما می آموزد که سکوت و تعمق؛ معلم شاعر است در زندگی ودر شعر؛ و شعر منصور کوشان؛ متن زندگی ست در قرار و بیقراری؛ در آرامش و تشویش؛ در فراز و فرود، تجربه ای بی پایان است؛ نگاهی که هربار خود را نو می کند. منی که هربار خودش را می میراند تا در سطرهای بعدی، منِ از یاد رفته اش را دوباره در پرتو سایه هایی بیافریند که از واقعیت به شاعر به ارث رسید ه اند.
بی که فصلی پایان یابد فصلی دیگر آغاز میشود این فصلها در فصلها گُم میشوند ومن هر فصل را همان فصل میشناسم با لذت درآمیختن تنم به بوی تنش تماشای گُلدانِ گُلهای شمعدانی و جامهای بنفش به رنگ اعماق چشمانش شب و روزم یکی میشود انتخابم اما آن حیات جاودانه است آن دمی که در من دمیده است و نمی خواهمش قسمت کنم اگر بگویم فصلهایم را روزهایِ بیپایانی بوده است شاید خانهام را باور کنید آن حیات جاودانهام را فصل بیزمانی هم بود فصل درآمیختن تن و جان هنگام که گاه بودیم و گاه نبودیم در صدای نفسهایی برآمده از رویایی که ریشه در اعماقمان دارد.
شاعر با خودش تنهاست. از اکنون او تا من متکثر؛ فاصله ای ست به درازای من آفرینشگرش؛ همان متنی که راوی است یا روایتگری که از روایت می گریزد تا سایه ها را به زیر آفتاب بیاورد. و چون آفتابی در کار نیست؛ از پنجره ای رو به جهان؛ حکایت دردمند واژهای از دست رفته می شود و خلاق مبتکر خیالهای به چنگ آمده. من متن او ، پویشگری خستگی ناپذیر و کاوشگری رنجور است.او اما زخم هایش را در سایه ها پنهان می کند تا با آن ها طنابی بسازد برای آویختن از پنجره ای که او را به سمت آرامش جهان شاعرانه می گریزاند. گریز او در کلمات؛ گریز او به کلمات؛ گریز او از کلمات و عبور از پنجره. و این همان است که تمرین شاعرانه ی شعر را از طریق نوشتار شخصی ی شاعرِ ما به خواننده ی ناشناسی که در آن سوی کلمات، منتظر شلیک خیال مانده است؛ سوق می دهد. منصور کوشان را از بهترین های معاصر میدانم و برایش آرزوی شعرهای بیشتر دارم. سوم اکتبر دوهزار و ده مالمو. سوئد.
|