www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
نیمی را باد می برد
تاملی کوتاه بر شعرهای گراناز موسوی
سهراب رحیمی
برای نوشتن نقدی برآثار گراناز موسوی، سه کتاب او مورد بررسی قرار گرفته است.این سه کتاب عبارتند از: « خط خطی روی شب» ، « پابرهنه تا صبح» و « آوازهای زن بی اجازه». دراین متون، گاه گراناز موسوی، متن شعر است و شعرش در امتداد متن به چند صدایی و چند معنایی می رسد و گاه صدایی ست به قامت نگاه شتابزده ی شاعر به زبان و جهان پیرامون. زبان عادی استوار است بر « نشانه ها»، یعنی برابر کردن و تشبیه کردن و « قرارداد» به معنای دستورالعمل های قراردادی در زبان. اما زبان ادبی، استواراست بر «دلالت فراقاموسی» یعنی برتر از طبیعت و ذهن و ذات واژه، سخن گفتن و «هنجار گریزی و هنجار شکنی» یعنی گریز از روش ها و قواعد و قوانین مرسوم و عادت یافته. زبان عادی بر بنیاد « معنای سرراست» 1 یا دلالت و نشانگری ست؛ اما زبان ادبی بر بسترِ « معنای نهفته»2 جاریست:
آن که پرده را می کشد نمی داند همیشه صدای کسی که آن سوی خط ایستاده فردا می رسد ( پابرهنه تا صبح )
یا
امشب از نیمه ی تاریک ماه می آیم و تمام پرده ها و رداها را تکه تکه خواهم کرد ( پابرهنه تا صبح )
« آن که پرده را می کشد» و « صدای کسی که آن سوی خط ایستاده » و « امشب از نیمه ی تاریک ماه می آیم »؛ هرچند این آخری نام ترانه ای ست از پینک فلوید، ولی با این همه، سطرهایی قابل تامل اند که نشان از متنی سرشار از هوش شاعرانه می دهند. اینکه آیا این هوش شاعرانه توانسته در تقابل و همزیستی با دانش ویرایشی ی شاعرانه، جهانی نو بیافریند و طرحی نودرافکند حرفی دیگر است. من نویسنده، خود نیز خواننده هستم؛ هم در فرایند نوشتن و هم پس از آن. آیا من، متن نیز نیستم؟ آیا قلم من، ساخت و بافت متن نیست؟ پس آیا من مهم است ؟ خواننده مهم است یاخود متن؟ من متن را نوشته است اما این نوشته تندیسی بیش نیست و فقط به نیروی خواندن، زنده میشود. من کی هستم؟کجایی هستم؟این زیور و زینت ها پیوندی به متن ندارد و فقط در صورتی قابل تامل است که از اهالی ی متن باشد . متن به چیزی جز خود بازنمی گردد (در متن چیزی جز متن نیست 3 ) .اما تکلیف خواننده چیست؟ خواننده میگوید: من متن را زنده می کنم و از خاموشی نجات می دهم. به همین سبب است که متن واحد نداریم و در حقیقت متن ها داریم. شعر نداریم، شعر ها داریم: شعر هایی که من خواننده، نویسنده ی آنها هستم:
فرار به کدام جنگل گریخته جنگل از کدام راه رفته است؟ از این همه دسته گل برآب باید سوال کرد حالا راه ها از همان راهی که آمده بودند باز می گردند ( پابرهنه تا صبح )
نه آدمم نه گنجشک اتفاقی کوچکم هربار می افتم دوتکه می شوم نیمی را باد می برد نیمی را مردی که نمی شناسم ( خط خطی روی شب )
شعری ست به همین کوتاهی به نام « من ». دقت بکنید در روایت متن که توضیحِ چه بودن را بازگذاشته برای خواننده: شاعر می گوید؛ نه آدمم نه گنجشک. و اما پایان شعر که راوی مردی ناشناس را معرفی می کند به عنوان کسی که نیمی از باد را و نیمی از مردی را که او نمی شناسد، رمزی و زیباست و قابل تعریف ها و تاویل بسیار.
واژ گان است. منتقد امروز،متن و خواننده را اصل میدانند؛ زیرا اولا نویسنده نیز در حقیقت یکی از خواننده گان متن خود است و ثانیا همانگونه که خواننده نویسنده دوم است و متن را بازتولید میکند ؛ متن نیز خواننده را بازسازی میکند.
و شاعر- راوی در رویای آرامش است و آرامی:
شاید به انتهای زمین برسی در آسمان جست بزنی و بیشه ای غاری واحه ای در مداری دیگر بیابی و آرام بگیری ( خط خطی روی شب )
اما حتی در بهترین شعرهای گراناز موسوی یک میل به رمانتیک و دخترانگی هست که فضای معنایی ی شعر را محدود می کند. هرچند در این سالها کمبود شعر عاشقانه اشته ایم؛ اما نگاه رمانتیک؛ احساساتی و دخترانه به جهان، خبر از تجربه های محدود شاعر یا علاقه ی و شیفتگی ی وافرش به زن بودن ( دختر بودن) ونه زنانه نوشتن می دهد. راوی اگر به وقت روایت نتواند از احساسات معمول فراتر رود همواره با این خطر روبروست که به ورطه ی تک صدایی و تک معنایی بیفتد و شعرش را به یک تفسیر و تعبیر خاص و معین از پیش برنامه ریزی شده، محدود کند:
این جا روسپیان پاپتی برای جفتی کفش و یک دست چینی گل دار مصدق را تا انتهای ولی عصر می روند ( خط خطی روی شب )
هر شب به خواب هایم بیا تا عکس مان هی به هم شبیه تر شود ( پابرهنه تا صبح )
و یک نوع انتظار معصوم دخترانه که در حین زیبایی، حرف تازه ای برای گفتن ندارد. اما در عین حال هماهنگی ی تام دارد با کل مجموعه:
هنوز فکر می کنم روزی کسی از پله ها می آید تا در را بر پاشنه ی فردا بچرخاند ( پابرهنه تا صبح )
مردی که شکل کسی نیست یا آنجا که تمام استعداد شاعر، صرف بازی هایی می شود که جز زبان بازی چیزی ندارند و حتی بازی ی زبانی ی قابل ملاحظه ای هم نیستند:
از در به دار
و باز هم رمانتیسمی که دست و پای شاعر را می بندد و تبدیلش می کند به زنی خانه دار که حتی نقبی کوتاه به جهان تخیلات نمی تواند بزند:
مردی که شکل کسی نیست هنر هست تا به ما کمک کند حس زندگی را باز یابیم؛ هست تا واداردمان چیزها را احساس کنیم. غایت هنر اعطای حس ِ شیء است، آن گونه که دیده میشود. تکنیک هنر، ناآشناکردن ِ چیزهاست، مبهم کردن ِ فرمهاست، تا طول زمانِ ادراک را افزایش دهد. کارکردِ ادراک در هنر، فینفسه غایت است. در هنر، تجربهی ما از فرایندِ ساختن است که اهمیت دارد، نه صرفا محصول ِ تمام شده:
حالا به این امید که در آینده ای نه چندان دور، مجموعه شعرهای دیگری از گراناز موسوی بخوانیم.
یازده اکتبر دوهزار و هشت تمام توضیح:
1- denotation 2- connotation 3 یداله رویایی از کتاب لبریخته ها
همچنین در نوشتن این مقاله از کتابهای زیر استفاده شده که برای اطلاعات بیشتر در زمینه ی اصطلاحات نقد ادبی می توانید به کتب مذبور مراجعه کنید:
فرهنگ اصطلاحات ادبی، تالیف سیما داد فرهنگ علوم انسانی، داریوش آشوری
|
|