|
|
|
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish |
|
پیشکش به استاد ارجمندم: جناب آقای " داریوش آشوری "
در جهان و تاریخ ادبیات زیاد نیستند آثاري که درونآوایي عمیقانه فلسفی دارند! اما، هم به سبب 'همدلواپسیهای' فلسفی و هم سببهای دیگر، نمونهاي از میان خودمان را برای خردهگیری و سنجش برتری میدهیم. نگارندهی این متن که خود از به دنیا آمدگان پس از " انقلاب اسلامی " میباشد بر این باور است که: سنجیدن آثار و اندیشهها و شخصیت شاعران و نویسندگان و هر آنکه و هرآنچه نمایي از دستاندرکار بودن و اثر گذاردن بر جامعهیمان، در صد- صدو پنجاه سال گذشتهی ما را داشته اند، کاريست درخور تحسین. زیرا با نگاهي باریکبینانه به این تاریخ مشخص و برخورد عقاید در این زمینه است که میتوانیم نخست: تصویري نسبتانه روشن از سیمای آن تاریخ به دست بیاوریم. دوم: این یاورمان خواهد بود در شناختن روشنانهی رگههای روشنفکری در جامعهی آن روزمان. و این که: ذهنهای ایشان درگیرکدام ایده و اندیشهبوده است و چرا؟ و آیا بهراستی به چنین قلمروي پی برده ایم؟ آیا بهراستی آن دم فرانرسیده است که با یاری گرفتن از تجربههای گذشته و مشخصانه آن تاریخ، نخبگان، والاتباران و هرآنکه از جان خواهان مایه گذاشتن برای ملت، فرهنگ و انسانیتمان است را شناخته و جایگاه شایسته اش را پیشکش کنیم؟ با چنین دیباچه اي به متن مقاله اندر میآییم. نویسندهی این مقاله " فروغ فرخزاد": شاعر بلندآوازه و شعر بحثبرانگیز " تولدي دیگر" را درونمایهی کار خود گذاشته است. اما از آنجا که ممکن است در میان خوانندگان این متن از همنسلیهای خود او نیز باشند، از اساتید ادب و فلسفه اجازه میخواهم که نگاهي هرچند کلی و گذرا به بخشهایي از زندگی این شاعر داشته باشیم. با این آرزو که نوشتن و به میان آمدن چنین تحلیلهایي گشایش بابي بشود به روی برخورد عقایدي روادارانه به شیوهاي دیگر.
1) این شاعر از به دنیا آمدگان دوران "رضاشاه" بود. پدرش سرهنگ سختگیري بود و جز مطالعه هیچ سرگرمی دیگري نداشت. و تمام خانه را کتابخانهاي کرده بود. و مادرش زني ساده دل و خوش باور بود که قدرت شناخت بدیها را نداشت و همهی دنیا و آدمهایش را خوب میدید ! فروغ عاشق شعر بود. ازدواجش و چیزهای دیگر …
2) این را هم اشارت کنم که: تا کنون چند نوشته در باب این شاعر و شعرش را خوانده ام که اندي را قابل بحث؛ اما چندي دیگر را خام دستانه و سطحی نگرانه یافته ام . در پایان به آنهایي که جای بحث دارند خواهیم پرداخت.
3) از آنجا که این ' بانو ' شعرش را با چنین کوششي برای درست سرودن میگفت{ اشارت به صدا در شعر فروغ- پیداست که خودش هم این گمان را داشت که کسي میآید و راز آن را خواهد گشود. اما چرا در میان همهی شعرهایش انگشت بر این یک گذاشته ایم. به این دلیل که : این شعر را نمایندهی زندگی پس از مرگ این بانو میدانم. زندگی اي که بیگمان رو به مرگ بود. زندگی اي دوباره و مرگي دوباره. از طرفي هم روند بزرگ شدن / کردن " شعر"، " شاعر"، " پنجره "، " زندگی" و " مرگ " را مینمایاند. " تولدي دیگر هم میتواندخود، یک ' تولد ' باشد؛ هم چیزي از جنس تولد که اگر ریشهیابی شوند هر دو به " یک تولد " میرسند. و این نشاندار یکي از درگیریهای ذهن ' او ' است. یعنی " نمونهاي برای تولد. اما متن شعر به گونهاي میآغازد که انگار شاعرش میخواهد دربارهی " همهی هستی" / " همهی هستی خودش " سخن بگوید : " همهی هستی من آیهی تاریکيست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد…" به باور من صورت دیگر آن این است : " همهی هستی آیهی تاریکيست که تو (- و من را ) را در خود تکرار میکند و…" و تکرار شدن تو و من یعنی ما، به دست این " آیهی تاریک" خود نشان غریزگیما است. که هنوز نه خود، که چیزي دیگر تکرارمان کرده و با خود میبرد. به کجا؟ " به سحرگاه شکفتنها و ' رستن "های ابدی". جالب این است که " رستن " در اینجا همان " رهیدن / رهاشدن " است؛ نه " روییدن ". چونکه " شکفتن" پس از " روییدن " است نه پیش از آن. اما چرا " آیه "؟ آیا جز این است که " آیه " چیزيست سخت در گمان . تا زماني که ازلی است یعنی زمان ناشناخته شده. و سرانجام / ابدش هم سخت در گمان است. و اینکه : " همهی هستی من / فروغ، نوشته شده ايست پرازگمان ، یعنی ' آیه '. و تاریک، زیرا که ظالمانه است و اهل ظلمت. و کوتاه، باز هم مانند ' آیه '.
" من در این آیه ترا آه کشیدم، آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم " سخنان شاعر در اینجا رو به شعرش است که آن را به شکل زندگی خودش و به شکل هستی میکشد. یعنی به شکل " آه " ! " آه " هم میتواند بسیار گرم باشد و هم سرد. اما هرچه هست ' دردمندانه ' است. چه دردي؟ " درد بودش "، به ویژه " بودش یک هنرمند ". یا درد شکفتن و رستن تا ابد. اما ' ابد ' چیست و کدامین لحظه فرامیرسد؟ یا اینکه، فرانمیرسد…آه،آه از این همه ناپیدایی، از این همه تاریکی. و تو ای شاعر هنرمند بیا و این درد و این آه را بکش. و به حق که این آهيست هنرمندانه کشیده شده ! و این " آه / شعر " بزرگ است و پرصدا. به دلیل " ارادهی هنری" شاعرش. او با " ارادگی هنری" اش توانسته است دردهایي از درون تاریکي را به در آورده، از بیهویتیشان رهانیده و به شکل " آه "شان بکشد. و به " درخت و آب و آتش " پیوندشان بزند. یعنی به " هنر و زندگی و مرگ ". این به نظرم اشارتيست به " درخت دانش و خوردن میوهی آن" و آگاه شدن / هنرمند شدن. و آغاز خیر و شر ، آب و آتش و زندگی و مرگ. او شعر را نه تنها وارد زندگی که خود زندگی کرده است. آن را آگاهانیده و معنا و هویت اش داده است و با درخت و آب و آتش پیوندش زده است. یعنی به سرآغاز هستی / هستی انسان و شاید انسان هنرمند هم.
از اینکه میگوید : " زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زني با زنبیلي از آن میگذرد…" - پیداست که " زندگی " دربر اش هنوز ناشناخته شده است. زندگی / هستی / هستی انسان، شاید راهيست برای گذرکردني کوتاهمدت . شاید برای خرید و فروش کالا. این هستی تاریک است، اما در همین روشنایی کوتاه اش / روز هم تنها فرصت برطرف کردن نیازهایمان را داریم. و این " زنبیل " و این " زن " و " این خیابان و این گذر "نماد انسان همراه با شرمساری است در گذرگاه هستی.
" زندگی شاید ریسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه میآیزد زندگی شاید طفليست که از مدرسه برمیگردد زندگی شاید افروختن سیگاري باشد، در فاصلهی رخوتناک دو هماغوشی" زندگی شاید وسیله یا واسطه ايست به سوی مرگ. اما مرگ چیست که اینچنین ناپیداست که رو به کجاست. و یا، " مدرسهرو " يست کو به مدرسه میرود و برمیگردد. اما هنوز یک طفل کمآموخته، چه بسا نیاموخته است. اگر " هماغوشی " را در اینجا همخانواده با " آسوده شدن / آسودگی / راحتشدن " در نظر بگیریم معنایش این میشود: " زندگی در میان دو آسودگی / آسودگی به دلیل مرگ " چیزيست از جنس افروختن یک سیگار ! یعنی: ' زندگی با عمري کوتاه که دلیل نابودی اش را از آغاز همراه خود دارد. و شاید از همین رو، مدت زندگی یا عمر یک " فاصلهی رخوتناک" است.
و یا تنها میتواند " گذشتن / گذر کردن " گیجانه، بیخبرانه و تیپاخورده و پایینافتادهی یک رهگذر باشد کو آغاز ' راه رفتني' به سوی ' هیچ ' را به شادی میگیرد{ چه بی معنی ! " ...یا عبور گیج رهگذري باشد که کلاه از سر برمیدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندي بی معنی میگوید: ' صبح به خیر ' " "... زندگی شاید آن لحظهی مسدوديست که نگاه من، در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد. و در این حسيست که من آن آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت " به گمانم، این نشانگر این است که " بانو " به این پرسش رسیده است که: ' پس شعر گفتن من از برای چیست ؟ / پس زیستن من (همچون یک انسان و انسان هنرمند)- برای چیست ؟ و دریافتن پاسخي برای این پرسش آن اندازه دشوار مینماید که به دشواری، همردیف کار درک کردن و دریافتن " نور " و " ظلمت " است. به دیگر واژه: ' نقش خود را هم به شکل " فروغ " و هم " انسان " در میان دو نیستی بررسی میکند. " در اتاقي که به اندازهی یک تنهایيست دل من که به اندازهی یک عشق است به بهانههای سادهی خوشبختی مینگرد به زوال زیبای گلها در گلدان - به نهالي که تو در باغچهی خانهیمان کاشته ای و به آواز قناریها که به اندازهی یک پنجره میخوانند " از اینجا آشکار است که نزد ' بانویمان ' " عشق " که ' دل او ' هم هست از " تنهایی " بزرگتر است. او دل خود را به اندازهی یک عشق بزرگ میداند. اما چه اندازه بزرگ ؟ و عشق به چه ؟ آن اندازه بزرگ که، به سادهترین بهانههای خوشبختی در زندگی یا هستی هم " نه " نمیگوید. آنها را مینگرد و لبخندي میزند. و اما ' عاشق زیبایی ' یعنی : ' عشق به زیبایی '. و همین است که ماندگار میکند. عشق چه اندازه بزرگ است ؟ آیا هنوز بشناسه*اي برایش داریم ؟ یکچنین حجم بزرگ یا ناشناخته شده اي با دشواری بسیار در یک اتاق جا میشود و این برایش همراه با درد است. در اینجا / اتاق، دلیلهای خوشبختی در چشم عشق ساده و کوچک اند زیرا هنوز توانا به تسکین درد نیستند و نگاهي عاشقانه است که این را درمییابد ! " زوال زیبا " که یک " دژگانگی* " به نظر میآید اشارت است به مرگي خوشایند که به آسودن میرسد. این را ' دل فروغ ' میگوید. این مرگيست پس از پایان عمري کوتاه و به سوی مرگ و گمگشتگی رونده. کوچک و از چارسوی بسته.
" آه.... سهم من اینست سهم من اینست سهم من، " او که بزرگی خودش را دریافتهاست، خود را در برابر 'کوچکی اما نیرومندی مرگ میبیند. هنگامي که سه بار پیاپی میگوید : " ..من، من، من.." اشارت اش به همین است، که ' هستی سهمي کوچک و ناچیز به او داده است و به گونه اي شکایت میکند. او تازه به " زندگی " رسیده بود که " مرگ " سر راهش را گرفت. قطعهی پایین هنرنمایی اي است برای اثبات بزرگی اش : " آسمانيست که آویختن پردهاي آن را از من میگیرد سهم من پایین رفتن از یک پلهی متروک است و به چیزي در پوسیدگی و غربت واصل گشتن " هنگامي که مرگ چشمانش را میبندد و پلکهای پردهوارش را پایین میآورد همین تنها یک آسمان را هم از دیدگان او میگیرد. و بشر شاید تکه سنگ یا شئ اي ازین دست ناچیزانه بود که از پلکاني بزرگ و متروک به جنبش درآمد و به پایین افتاد. و چه کس دانست که به کجا رفت ؟
اما شاید مشکلترین بخش، قطعهی زیرین باشد که به راستی میتوانیم بسیاري چیزها در بابش بنویسیم. " دستها " را میتوان به دلایل گوناگون دوست داشت: برای ابراز ادب و احترام. برای رمانتیک بودن. برای شهوت. برای داد و ستد. برای نوشتن، شعر گفتن و هنرنمایی کردن. و آیا تمام اینها بر روی هم " زندگی " نمیشوند ؟ این قطعه به شیوه اي خاص دژگانگی یا نبرد ' زندگی و مرگ / خیر و شر ' را مینمایاند. ولی " پرستوها " چرا به این داستان اندر میآیند ؟ زیرا که آنها هم غریزی اند. نمیدانند چی اند و تخم گذارم برای چیست. و 'چی' چیست. ! " سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطرههاست و در اندوه صدایي جان دادن که به من میگوید، ' دستهایت را دوست میدارم.' دستهایم را در باغچه میکارم سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت"
پس از دیدن و لمسیدن جریاني بدینسان پرتلاطم و زیر ه زبر کننده انگار خسته و دلزده گشته. انگار کسي که میخواهد همه چیز را به فراموشی بسپرد و به " کودکی " که غریزگی است یا همراه با غریزگی اي بیشتر، برگردد. میخواهد جایگاه یا پناهگاه اي در آنجا بیابد و با آویختن دو گیلاس به گوشهایش به راه میافتد ! به درستی که با گریه اي آهآسا، میگوید : " پس دانش و هنرم را در کجا به کار آورم؟ و اگر تمام دانایی و هنرمان به هیچ میانجامد پس شاید بهتر این باشد که ' هنر و دانش ' هم، بازیچههایي باشند در دست غریزگی ! " " موهای درهم، گردنهای باریک و پاهای لاغر " هم یعنی از ظاهر خود بیخبر بودن و غریزگی. " تبسمهای این دخترک" جذاب هستند؛ اما جذابتر اینکه این همان تکه سنگ یا شئ اي از این دست ناچیزانه است که زماني در تاریکي و ناپیدایی چیزي جنباندش و به پایینش انداخت. و ناپیدا ماند که این چه بود. و مادام که ناپیداست که ' چی ' چیست و ' هیچ ' چیست انسان نیز چیزي بیشتر از یک "حجم " نمیتواند باشد. این شاید ناميست که ما بر او نهاده ایم و او شاید خود نامي دگر دارد! از به کار آوردن واژهی " حجم " میتوانیم دریافت که ذهن فروغ چه اندازه درگیر مقولههای " زندگی و مرگ، بود و نبود، جاودانگی و هیچ و من و تو " بوده است. حجمي که خط زمان را آبستن میکند همان ' نطفه ' است. زندگی آور یا زندگیزا. شاید همان آب حیات است و ' کائوس ' ! ولی زمان خشک است و آن را در خود فرومیمکد. شاید زمان هم به زندگی نیاز دارد یا شاید نبرد زندگی و مرگ در درون زمان هم جریان دارد ! " سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن "
" حجمي از تصویري آگاه &nb |