www.sahneha.com صحنه ها
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول نشرديجيتالي Swedish
|
گاهی کوتاه به اشعار احسان عابدی همراه با متن شعرها سهراب رحیمیاین شعرها از طریق یک نامه ی الکترونیکی به دستم رسید و مرا شگفت زده کرد .هربار شاعر تازه ای را کشف می کنم آن قدر ذوق می کنم که انگار دوست جدیدی را پیدا کرده ام و از آنجایی که هر انسانی حامل جهانی منحصر به فرد است، خواندن شاعری جدید، کشف قاره ای نو است با بندر ها و شهرها و منظره هایش .در شعر احسان عابدی، دو عنصر عمده به چشم می خورد؛ یکی انسانی که با نگاه طنز به جهان و اشیا نگاه می کند. دیگری حضور انسان ماجراجو و کنجکاو است که به کشف قاره های نو می پردازد :کاپیتان پیپت را چاق کن راهی تا ابرها نمانده است شاعر هم در رویا به سوی ابرهای دوردست می راند و آنها را به صورت قاره های کشف ناشده می بیند و هم واقعیت را با خیال ها و آرزوهایش گره می زند :در همهی کتابهایم تو بودی بر عرشهی آرزوها اما انگار شاعر به راه افتاده است و نمی رسد. شاعر زندگی را چون بحری عظیم می بیند که هم به زیر پای ماست و هم بر فراز سر . این نگاه و این نوع تصویر سازی خبر از هوش سرشار شاعر می دهد :یک پُک دیگر کافی است برای عبور از دریا شاعر به کودکی اش باز می گردد و در می یابد که آن را پشت سرگذاشته است. پس ندا در می دهد که :آن قدر بزرگ شدهام که فراموش کنم دریا را با قایق بادبانی کوچکش این که وارونه جهان را نگاه کنی ، کشف دوباره ی هستی است و تعریفی دیگراست از بودن :احمق نیستم میدانم که تابلو پا دارد دیوارْ شکم سقفْ آسانسور است میآید روی من اما تلفیق دو حالت ایستاده و وارونه، حالتی ست پیچیده، که شاید تصویر زندگی ی پیچیده ی ماست؛ همان زمان که فکر می کنیم داریم راه می رویم زمین می خوریم و بر روی سر می ایستیم. ایستادن و وارونه آویزان بودن دونوع بودن است از یک جنس و توامان تصویری از روزمره ی ماست در جهانی که سرگیجه ای دائمی ست، هرچند ممکن است این تصور حتی برای شاعر پیش بیاید که فکر کند با دیگران فرق داردو این ممکن است برگردد به تجربه ی متفاوط او از واقعیت که حقیقتی می سازد محض خاطر ذهن دیگرگونه ی او :چیزی شبیه همه در قدمهای توست .جلوتر که بیایی با دیگران فرق داری و به سان ساحرانی از دوردست، ندادر می دهد که :کمانت را رها کن دود مقدس ما را صدا میکند جایی پشت درختها .فضای شعرهای احسان عابدی در خواب و بیداری می گذرد؛ آن قدر که حتی خودِ راوی نمی داند این همه را در خواب دیده است یا بیداری :این همه، آوازهای مردیست که از گرگ و میش میترسد دستش به چراغ نمیرسد خواب میبیند و در خواب میرود و شاعر سعی در آشتی با عناصر هستی دارد. می خواهد از طریق غرق شدن در طبیعت خودش را با جهان، آشتی دهد و به تضادی درونی پایان دهد، یا راهی بیابد برای فرار از بیداری :همان طور که میگذریم سقوط میکنیم در دانههای سرخ انگور و سقوطی این چنین آنچنان دلپذیر به نظر می رسد که شبیه حس پرواز است، سقوطی سرخ در دانه های حیات و از مرگی به حیات دیگر و گذشتن از گذر، انگار که آمدن؛ بودن، رفتن؛ همه گذری ست تا به پروازی برسیم شکل سقوط .برای احسان عابدی آرزوی روزهای سرشار از خوشه های شعر دارم در پروازی چنین در آسمان شعر که زیبنده ی شاعری در مقام اوست .با احترام سهراب رحیمی به تاریخ چهارم ژانویه ی دوهزار و نه میلادی و بی صبرانه در انتظار چاپ مجموعه شعر احسان عابدی هستم شعرهای احسان عابدی (1) کاپیتان پیپت را چاق کن راهی تا ابرها نمانده است در همهی کتابهایم تو بودی بر عرشهی آرزوها در بحرالعجایب سوار بر کشتی توام کاپیتان یک پُک دیگر کافی است برای عبور از دریا (2) آن قدر بزرگ شدهام که فراموش کنم دریا را با قایق بادبانی کوچکش (3) مقابلم دایرهای گنگ صدای ناقوس میآید یک، دو، سه ...دوازده بار از خیابان مدور گذشتم و هر بار معمای گنگتری از دایره (4) احمق نیستم میدانم که تابلو پا دارد دیوارْ شکم سقفْ آسانسور است میآید روی من آسمانْ فاضلاب دارد اسمش چه بود؟ اوزون؟ تهران زیر پای من است ردپایم روی سقفها نه بمب است، نه زلزله نگاه من است .(5) چیزی شبیه همه در قدمهای توست .جلوتر که بیایی با دیگران فرق داری (6) سفر دور نیست جایی حوالی چشمان تو اتوبانیست که از فرانسه میگذرد از آلپ تا بندرعباس میدوم تاب میخورم روی موهایت از این زمین تا آسمان آسمانی که شاید آمریکا باشد کمانت را رها کن دود مقدس ما را صدا میکند جایی پشت درختها .(7) برای مهران قاسمی این همه، آوازهای مردیست که از گرگ و میش میترسد دستش به چراغ نمیرسد خواب میبیند و در خواب میرود (8) قول میدهم فراموش کنم شکلات و بستنی و عروسک دختر همسایه را میدانم که از ظهر گذشته و معلم خواب شاگردانش را میبیند قول میدهم شیشهها را نشکنم و دماغم را با آستین پاک نکنم متاسفم به خاطر شلوارک قول میدهم هیچ گربهای را نترسانم قول میدهم که مرد باشم و آدمها را بترسانم (9) همان طور که میگذریم سقوط میکنیم در دانههای سرخ انگور
|