www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
نقد و نظر خوانندگان درباره «نامه ای برای تو» تاکنون ۶ نظر لینک به مجموعه شعر نامه ای برای تو ---------------------------------------------------------------------------- مرتضی محمودی باز خوانی نامهای بر کرانهی خلیج بریکان
نقد گونهای بر " نامهای برای تو" نوشتهی سهراب رحیمی
نوشته بودم اینبار میآیم تا با هم به خلیج بریکان برویم. خلیج کوچک خوابها و رویاهای دور جنوبی بر کرانهی دریای فارس. میخواستم تنهایی خود را با کسی در خلیج تنها و آرام و بکر بریکان قسمت کنم. پیش از آنکه فرصت دیدار را فاصلهی میان من و دریای آسودهی یادهای غمبار گذشته پر کرده و شیرازهی مُلک دل دوباره از هم بگسلد. برف آمده بود و سپید، زمین خشک باغ خاموش خانه را پیش رو و پشت پنجره، خاموش و بی اظطراب پُر کرده بود
« بیا لحظهها را دور این صحیفه یک جوری امضا کن دیگر. نوشتن و انتظار و چرخیدن عقربهها گِردِ ویرانههای من. باور کن چیزیم نیست، فقط دارم کمی میمیرم. حالا تو تشریح کن مرا اگر نمیخواهی تشییع کن مرا من از سکوت زاده شدم ...................................» (نامهای برای تو، سهراب رحیمی، انتشارات آئینه جنوب – سروده یکُم ص ۵-۶).
رفتم صندوق پستی را نگاه کنم ببینم نامهای آمده است یا نه. همین چند قدم بیرون خانهمان. نامهی سهراب آمده بود. در پاکتی سفید به فُرمَت آ۵ و متفاوت با پاکتهای پیشین و به حجم یک تنهایی: «نامهای برای تو»
« دانهی برف و پَر سفید، شکسته بالِ الماس در قلبِ سنگ، شکسته ضَرَبان رنگ خون لرزان لرزه آفتاب و سایههای زمین، شکسته سفیدی رنگها، ................» ( نامهای برای تو – سروده دوم ص ۷-۸)
میآیم مینشینم درون کاناپهای که همیشه روبروی پنجره است. پنجرهای بدون پرده و رو به باغ سرد. شهیدی جایی از روزن خیال انگار میخواند که میشنوم، نه از بلند گویی چند قدم آنطرفتر و روی میز: گلی نروید به این چمن برنگ رویت ... لطف یزدانی ...گلهای رنگارنگ با آهنگی از درویش خان
« نشستهام همین جا در عُمق صندلی و نگاه میکنم به تو که پنهان شدهای در اوج سایهها. نگاه کن! این جا لحظهی انهدام زمین است زیر پای من. این جا زمان از زیر پایم میگریزد. خیلی وقت است شعری ننوشتهام. از همین جا که هستم آواز تو را در قلبم تکرار میکنم.....» ( نامهای برای تو – سروده چهارم ص ۱۰-۱۱)
چه فرقی میکند این واژهها از زبان سهراب سر ریز شده باشند یا از زبان من. کنار خلیج بریکان نشستهام و به آبها مینگرم. نسیمی زمستانی میوزد. از پس پشت بلندیهای چهار محال و بختیاری. بادی آرام وزیدن گرفته و به کنارههای بریکان میآید و سر و دست مرا پس از سالها نوازش میدهد. از پس پشت تنهایی بلوطها و زمستانی مانوستر از زمستان غُربت. انگار همین حالا، همین چند قدم بیرون خانهمان نبود که وقتی رفتم « نامهای برای تو» را آوردم سرما در کمین نشسته بود، سرمای درون که در عمق کاناپهی رو به پنجره هم که نشستم آن را حس کردم
« در من چه مرده است که زمان را از یاد می َبرَم و مکان در برابرم سیاه میشود.
باران که میریزد تکههایم را لِه میکند و در باد می پَراکَنَد.
آفتاب تا بیاید پوستِ شرقیام میپوسد و میریزد در دالان انتظاری که عُمق تاریکش صدا را میبَلعَد تصویر را میبلعد و مرا میبلعد و غرق میکند در قابِ صدای خستهای که جوانیام را جُشکاند و ریخت در راه در انتظار آمدن کسی که هرگز نمیآید.» ( نامهای برای تو - سروده پنجم ص ۱۲-۱۳)
« و رفتن سفری تلخ بود در امتداد زمان. پنهان در پشت زاویه غروب به تماشا نشستم مرگِ خود را و سفر کردم از اتاقهای تنها تا پنجرههای نمناک از حاشیه خیال ............................. » ( نامهای برای تو – سروده دوازدهم ص ۲۴-۲۵)
انگار که همین حالا بود و نه چند روز پیش که باز نوشته بودم این زمستان را هم نمیآیم. نمیدانم چندمین زمستان است
« ................
گاه صفر میشوم خالی از مفهوم سبز لحظه. گاه بینهایتی که مرا در خالی خاکستری گُم میکند. ....................................... » ( نامهای برای تو – سروده سیزدهم ص ۲۶-۲۷)
« تا بیایی رفتهام با باد مثل خاک مثل جوانی سهراب ..............................» ( نامهای برای تو – سروده چهاردهم ص ۲۸-۲۹)
با اینهمه نمیدانم چه رازی است میان من و خلیج بکر و تنهای بریکان و نسیمی که اول از دامنههای بختیاری میآید و تا از کوچه پس کوچههای باستانی «رُستمی» و «بُنجو» و «هَدِکان» و «بَهرِکان» بگذرد، خود را به آغوش آبی دریای فارس سپرده است که سرمای کرخت کننده اما مانوس آن به «لاور» و «بریکان» وقتی میرسد، با خلیج بریکان در میآمیزد
« کجا بودم که خانهی من خوابهایش را از دست داد. سیب و ساعت و صدا در قابِ دقیقه پنهان شد و تَرَکهای انار در حضور ساکتِ دیوار
................................» ( نامهای برای تو – سروده بیست و دوم ص ۳۹-۴۰)
« ...............
پرتو ماه هم که بر تو بتابد باز هم تاریکی و از جنس شب و میترسی که بال نداشته باشی وقتی پُری از پرواز و اشتیاق رسیدن و من از رودخانه پُر شدم و خالی تا گُم کنم خودم را در شبهای مهربان تو و تو که میانِ تاریکی کنارِ برکه ایستاده بودی خیره در سکوت و پوست شب در انتظار دستی که بلغزد .......................................» ( نامهای برای تو – سروده سی اُم ص ۵۱-۵۲)
تا ببینم که باز گشتهام، به خلیجی کوچک خلیده در خاک تا دامن نخلستانهای بریکان. به دنبال گمشدهای بودم و آن را یافتهام
« دیگر نمینویسم این روزها یا مینویسم و پاره میکنم خستهام خستهام از این وبلاگها و سایتها از این رنگها، نورها، صداها اَف لاین میکنم خودم را چراغ را خاموش میکنم در تاریکی دنبال گمشدهی سالیان میگردم: و ناگهان میبینمش! ...............................» ( نامهای برای تو – سروده سی و دوم ص ۵۵-۵۶)
با زبان خوش سهراب و نسیمی که از دامنههایی دور اما یک جهان مانوس با دل بر خلیج بریکان میوزد. زبان خوشی دارند این سرودهها اگر چه غمناک اما، زبانی نیست که مرا به گوشهی عزلت دل محنت کش خویش برده رها کند. زبانی است که مرا با خود به لایه لایههایی پنهان میبرد، از اینجا تا کهکشان اندوه که تنها از آن منِ ایرانی است
« مثل همین خودکار که روی کاغذ میلغزد روی ثانیههای لرزان لغزیدهام مثل همین دقیقهها که مرا به دو نیم میکنند مثل صدای تو از میان روزها و چشمهایی که چون بمبها پلکهایم را میلرزاند از میان خاطرات عبور میکنم میدانم که میدانی از تبار خونیِ گلها نیستم تنها تعهدی احمقانه مرا مجبور به زیستم کرده است حرفهای پوچ عشقهای آبی، زرد، قرمز لبخندهای سیاه، سفید، خاکستری و من که زیر دندانهای روز له میشوم ....................................................» (نامهای برای تو – سروده سی و هفتم ص ۶۶-۶۷)
تنهاییی که مختص و خصیصهی انسان ایرانی است، در طول اعصار و قرون. تنهاییی که از پامیر و خُجند پا گرفته و اکنون به خلیج تنها و بکر بریکان رسیده است، در کنار ساحل دریای فارس که روزگاری آرامترین دریای جهان بود و هیهات که این ساعت شماطه دار، ما را هر روز ثانیه به ثانیه، دقیقه به دقیقه و ساعت به ساعت به ساحت اندوهبار سایههای حزینی میبرد که زمانی تصور میکردیم از آن ما نبود و بودُ گر چه دور
« ................
آهسته از میان سایهها میگذرم اما تو مرا نمیبینی ...................................» ( نامهای برای تو - سروده سی و هشتم ص ۶۹-۷۰)
« روز، کاغذی سفید بر دیوار ملافهها، نامههای سفارشی به هم چسبیده اند دستانم جرأت نمیکنند بگیرند میافتند میان شک و اشک خیلی وقت است مریضم تبعید شدهام به زمستان اتم هر روز صبح سوار بر یخهای قطبی از خواب شما عبور میکنم .....................................» (نامهای برای تو - سروده سی و نهم ص ۷۱-۷۲)،
افسوس که اکنون وطن را هم بر شانههای تکیدهی خود آوارهی هر صبح زمستان قطبی، از خوابها عبور میدهیم
« مینشینم ساعتها با کلمهها دور میشوم از خودم دور از صدا در سکوت بیفتم نیفتم چه کنم بروم دنبال سایههای گمشدهام بگردم ...........................................» (نامهای برای تو - سروده چهلُم ص ۷۳-۷۴).
براستی " از کجا پرتاب شده بودم به این جا که تمام شبهای من در هراس و هجوم سایهها می گذرد "
« من از کجا به این جا پرتاب شدم تا خودم را جا کنم میان کلمهها و حرفهای بیشمار ................................. و من که هر روز خودم را پیدا میکنم میان آینه و فاصلههایی که هرگز پر نمیشوند .................................................» (نامهای برای تو - سروده چهل و چهارم ص ۸۲-۸۳)
« این را مینویسم تا بدانی من هم روزی روی این کلمهها میخوابیدم و با ساعت سر و کله میزدم تا زبان از یاد رفته را پیدا کنم ...............................................» (نامهای برای تو - سروده چهل و هفتم ص ۸۹-۹۰)
« گذشتم از گودال روز و گول هرزه گردیهای بی دوا از خیال قافیه و خواب زمین و خراب فصلها گذشتم پنهان بودی به پشت زاویههای نهان خیال دشت در دشت در دشت درندشت تمام شبهای من در هراس و هجوم سایهها گذشت ..................................................» (نامهای برای تو - سروده چهل و نُهُم ص ۹۳-۹۴)
« چرا نشنیدم شاید کور بودم چون آن کلاغی که بر بالهای ویرانیام قران میخواند و وَاَن یکاد تَلمٌُذ میکرد. از میان خواب بلور و سکوت شب به سمت سیاه من درحرکت بود. نگران تپشهای قلب من و اظطراب طنابی که بر گردنم سنگینی میکرد. آیا ساعت شماطه دار دنبال خوابهای من میگشت که ثانیه ها چنین خواب آلود بودند؟» ( نامهای برای تو - سروده پنجاهُم ص ۹۴-۹۵)
انگار توی دلم و در فاصلهی بین خطوط نامه ننوشته بودم که این زمستان را هم میمانم تا که ببینم که جای آن انتظار شیرین گمشده را دیگرانتظاری غمگین، مثل انتظار بیبدیل «سهراب» پر کرده باشد. پس دوره میکنم آن خواب و خیال را، با اشعار سهراب و صدای شهیدی که جایی در خیال من میخواند، پیش از آنکه فرصت دیدار در سایههای گمشدهی این غربت مانوس از هم بگسلد
« .................... من از سکوت زاده شدم و از تنهایی لحظهها و لحظههای تنها گذشتم تا خودم را در تو گُم کنم. دریچههای سیاه، نقطه، خط، دایره تکرار میشود. درها و دیوارها و صندلیها به آمدنت چشم دوختهاند از صدا عبور کن و در آن سوی زخم، از پُشتِ قرمزهای سوخته پیدا کن مرا. یک نفر هر شب در رویاهای من خود را دار میزند در پشت گامهای باران بر صفحهی سفید باد.» (نامهای برای تو - سروده یکُم ص ۵-۶).
اوپسالا – سوید دسامبر ۲۰۰۷ مرتضی محمودی
---------------------------------------------------------------------------------
رباب محب
" نامه ای برای تو" خود زبان ِ خود است. حال سهراب نظر مرا بخواهد يا نخواهد و من نظر بدهم يا ندهم " زمان گول " نمي خورد. " ثانيه ها" ما را " تعقيب " خواهند کرد و ما هرچه " شعر هايمان را سر و ته بخوانيم " " کلاه گشاد" – مان فقط سرمان را خارانده است و بس. ما اسيرشعريم يا شعر اسير ماست؟ نمي دانم. فقط مي دانم که شعر خوب روح ِ خسته ام را از روزمره گي که نام ِ اول ِ زندگي است لحظه ای دور مي کند. و درست به همين لحاظ است که من " نامه ای برای تو" را دوباره و چند باره خواني خواهم کرد. حال هي " ثانيه ها" پشت سرم سايه ام را با چوب بزند يا نزند، من زندگي ِ" نيمه وقت " – م را با کلماتي که " به ما خيانت نمي کنند" مي بخشم. سهراب! تا آمدن کلمات خوب بعدی ات با " نامه ای برای تو" مي مانم، با صداقت ِ نگاه! استکهلم دسامبر دوهزار و هفت
---------------------------------------------------------------------------------------
مرتضی محمودی
سهراب عزیزم سلام
امیدوارم حال خود و همسر گرامی خوب باشد. دیروز کتاب رسید. خانه بودم. رفتم صندوق پستی را نگاه کردم کتاب را دیدم. تنها بودم. پاکت را که باز کردم «نامه ای برای تو» در آن بود. بیرون برف بود. نشستم و خود را به گرمای واژه ها سپردم: « بیا لحظه ها را دور این صحیفه یک جوری امضا کن دیگر. نوشتن و انتظار و چرخیدن عقربه ها گرد ویرانه های من. .....» گفتم بگذارم بعد با دل راحت بخوانم اما دل راحت همین لحظه هایی بودند که مرا در لایه لایه های پنهان خود به جا و مکانی دیگر که در غیر اینصورت میسر نبود می بردند تا سروده ی هفتم: « صدای سبز تو بود یا بادٍ کَمانه که از چشمانم گذشت؟
باران که بیاید تنها می شویم ...................» تا خلیج بریکان که رسیدم گفتم عجالتا بقیه را بگذارم برای بعد تا که باز با سهراب خلیج بریکان را با هم دوباره بگردیم.
سهراب جان، خلیج بریکان خلیج کوچک و بکری است در کنار روستای بریکان نزدیک لاورٍ دشتی روستای پدری ام که آخرین روستای تنگستان و در کناره ی دریای فارس است. هم پدر هم مادرم تنگستانی بودند. هر گاه به ایران و به بوشهر می روم سری هم به تنگستان می زنم. و به خلیج بریکان که فکر نکنم بجز بریکانی ها و لاوری ها کس دیگری از آن خبر داشته باشد. زمانه وفا کرد دوست دارم روزی تو را به آنجا ببرم. آنموقع نوبت من است. بی پیرایه بگویم با اشعار تو لحظه ای خود را آنجا یافتم. باز هم خواهم نوشت. ممنون که کتابت را برایم فرستادی. و اینهمه فروتنی که من کوچک را استاد خطاب می کنی. ای کاش مستحق اینهمه مهربانی بودم. برایت پویایی بیشتر آرزو می کنم سهراب جان. افتخاری است داشتن کتابت. همسر گرامی آزیتا خانم |