www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

نقد و نظر خوانندگان درباره «نامه ای برای تو»

تاکنون  10 نقد و نظر

لینک به مجموعه شعر نامه ای برای تو

 

1-

تلگراف هاي شكسته كه به نظر نيز اسم با مسمايي ديده مي شود و برخاسته از وزن جاري در شعر است و وزن هر كلمه را شاعر فداي شمايل كلام مي كند تا به خودي خود موجوديت يابد و يك دست بودن ژانر ژورناليستي را به هم نريزد ، شعر روان و خوش ساختي ست كه همه آن چه كه دارد در صداقت شاعر است و آن چنان كه هست و نه آن چنان كه بايد باشد و يا اي كاش مي بود . شعر داراي تصاويري ست شفاف كه شاعر آن ها را كنار هم چيده است و خود را عرضه داشته است . ضربه‌¬های آرام غم و سنگینی‌¬ی شیار غربت؛

انعکاس آتش؛ رقص دودها در دهلیز خاطرات.

هرسپیده دم می¬‌تواند زایشی نو باشد تا مرگ¬‌های ما رنگ بیهودگی و سرگیجه نگیرد.

در شب¬‌های این کویر که غربت؛ ستاره¬‌ای در دور و سکوت؛ زیباترین صدای دلتنگی¬‌ست

................

شعر‌هایم؛ پرنده¬‌هایی زردند که از حنجره‌¬هاشان ترانه¬‌های دلتنگی و آواز خلیج‌‌های دور آتش¬‌فشانی می‌¬شود در جزیره¬‌های تنهایی.

............

تنها تصویر؛ تسلی¬‌‌ی روزهای من است

 

باورمندي خود را به حيات و زندگي در تاريخ متعلق به خود روايت كرده است و ان كه زندگي اگر چيزي باشد بجز حركت محكوم به فناست و بايد شاعر بود و راوي بود و روايت كرد چرا كه سكوت قاتلي ست بدون قرباني ، اما كدام قرباني ، قرباني كه شاعر است قرباني كه تنها ميان مرگ و زندگي آمده و رفته است . قرباني كه خيام گونه است يا حافظ گونه است و در تامل با اين سطر است كه

مي توان معناي زندگي را در بند بند كلام ديد .

 

شعر سهراب رحيمي ، شعر راحتي ست . شعر خود بودن در سه عنصر شناختي براي درك آن به معناي دَم . در اين رابطه است كه شعر درژانري ژورناليستي آغاز مي شود و انتخاب اين ژانر براي شعر، موجوديت آن را عرضه مي كند و به عبارتي ديگر كمك به همان خود بودن و راحت بودن شعر مي كند . در اين ژانر از روايتي كه شاعر آغازگر آن است خواننده با متني روبروست كه گزارش گونه است و شاعر (نه راوي)تا آنجايي در اين متن پيش مي رود كه شروع به شكسته تر كردن اوزان درون متن مي كند تا خود را بيشتر به عرصه نزديك كند و در دم و باز دمي كه در نفس به نفس شعر وجود دارد گرماي حضوري را در سرماي مالموي سوئد به جان خواننده برساند . از اين روست كه شاعر با فرديت اول شص مفرد شروع ميكند تا ابزاري كه در دست دارد را به بكار گيرد و با نشان دادن ابزارش به خواننده نشان دهد كه او يك شاعر در متن است نه يك راوي در حاشيه اما با اين حال شعر ژورناليستي ست و ابزاري كه او دارد همان زبان محاوره ايست كه او با آن تكلم مي كند و خطاب مي كند و آن ها را به عنوان طراح صحنه در جايگاه خودشان قرار مي دهد .

شاعر به نشانه آن كه زبانش ژورناليستي ست با زبان بازي نمي كند و تنها و تنها مي نويسيد و هرچيزي را در سرجاي خودش قرار مي دهد و براي آن كه عينيت هر گفته ايي را به ظهور تام برساند ، خودش را در كنار آن ها نشان مي دهد تا با منيت خود نقش يك مسيح را بازي كند در سطر سطر شعر كه همان جان بخشي ست :

جز شعرها و کتاب¬‌هایم که بی¬‌قید و شرط دوستم دارند و صندلی¬‌های چوبی که آرامشم می¬¬‌دهند پناهگاهی ندارم.

3- در تلنگرهايي كه شاعر انتخاب مي كند تا تابلوي خود را كامل كند با اشارات و كنايه هايي تاريخي روبروهستيم . تاريخ مد نظر شاعر يك تاريخ جهان شمول است ، تاريخي كه برخاسته از متوني ديني ست و در فطرت بشري پذيرفته شده است و آن را همگان به عنوان يك اتفاق پذيرفته اند . استفاده از اشاره تاريخي (نوح) مرا بر اين داشت تا در قالبي سنتي به اين خط بپردازم و حتي مراتب شعف خود را نيز پنهان نكنم .

3-1 نردبام در کشتی¬‌ی نوح خواب بعدازظهر جاشوان را می‌شناسد

داستان كشتي نوح داستاني جهان شمول است و همه باور اما تلنگر نردبام در كشتي نوح و خواب بعد از ظهر جاشوان پل مسلط شعر است . نردبام به عنوان كاراكتري واسط ، ديروز جهان را به امروز جهان شاعر و خواننده متصل مي كند و شعر را تكميل چرا كه شاعر مي نويسد :

و صندلی¬‌های چوبی که آرامشم می¬¬‌دهند پناهگاهی ندارم.

3-2 گستره روايتي ژورناليست گونه تاريخي شاعر در تلنگر دوم در خطي ديده مي شود كه هم خود و هم خواننده را در يك خط و در كنار يكديگر مي نشاند و مي سرايد :

باید از مرگ و زندگی گذشت.

چون مسیح؛ امپراطور بی¬¬ سرزمینی که زخم¬‌های جهان را از رگهایش عبورمی‌¬دهد.

مسيح در قالب پيامبري كه بر اساس رواياتي از باور مندان به آسمان ها رفته است و روزي دوباره به زمين باز خواهدگشت تا همه چيز را درست كند و سرانجامي به كار جهان ببخشد . در شريعت مسيحي آن چه كه مطرح است اين است كه خداوند در يك زمان تاريخي معين ، ضمن يك فعل خبر دادن از خود به وسيله عيسي مسيح بر انسان ها ظاهر شده ، درباره آنان داوري نهايي را كرده و آن ها را آمرزيده است و از فنا نجات داده است .

خط سيري كه در اين جا مد نظر است فاصله زيستني ست كه تمام انسان ها آن را در اختيار دارند و در خط بايد از مرگ و زندگي گذشت به چشم مي آيد و براي مثال آن كه چگونه بايد بود و بايد زيست مثال مسيح را در جهان مي آورد كه او آنگونه بود و همه باي بدان سان باشند.

مجيد قادري

05/09/1389

 

تأملی بر مجموعه شعر «نامه ای برای تو» سروده ی سهراب رحیمی؛

ساده، نه ساده انگارانه

 

سپیده جدیری

 

مهمترین نکته ای که در کتاب «نامه ای برای تو» چشم مرا گرفت، مواجه بودن با شعر بود؛ شعر به معنای واقعی کلمه ی آن، شعرهایی روان که من آنها را در دستهی «اشعار ساده» قرار میدهم، «ساده» نه از آن دست که برخی مدعیان شاعری در ایران کمر به تبلیغ و ترویج آن بستهاند، که آنچه آنها بر آن نام «شعر ساده» و «قابل فهم برای کل مردم!» نهاده اند، شعر ساده نیست، سادهانگاری است و دست کم گرفتن ذائقه ی گروهی نسبتاً کوچک تحت عنوان «مخاطبان ایرانیِ ادبیات و شعر» که مسلماً گستره ای به وسعت کل مردم این مرز و بوم در آن نمیگنجد. این سخن را بر این اساس میگویم که تیراژ کتاب شعر در ایران هزار نسخه و کتاب داستان، دو هزار نسخه است و این تیراژها در مقایسه با جمعیت هفتاد میلیونی این سرزمین، تقریباً چیزی معادل صفر است. آن مدعیان البته خود بیش از من و شما بر این امر واقفاند که آنچه تبلیغش میکنند، شعر نیست یا دست کم، شعر خوب نیست و احتمالاً هدفشان از این کار، فقط عَلم کردن جریان کممایهی شعری است با این گمان باطل که شاید در این میان، اشعار میانمایهی خودشان رو بیاید.

بگذریم از این درد دلها که فقط نمکی خواهد شد بر زخمی کهنه که ریش سفیدانِ محافظه کار و تحجرگرا از روزگار نیما به این طرف چه بسا پیشتر از آن به ادبیات معاصر زدهاند و میزنند و روز به روز هم بیشتر دهان باز میکند.

حال، ببینیم وقتی میگوییم «نامهای برای تو» مجموعهای از شعرهایی به معنای واقعی کلمه «شعر» است، تعریف این «شعر به معنای واقعی کلمه» چیست. در تعریف من، مهمترین اصل در شعر، انتقال حس است، چنان که «شعر» در معنای لغوی اش نیز بر این واقعیت دلالت دارد. اصل دوم، برخورداری از ذهنیت متفاوت است که شاعر را از ناشاعر جدا میسازد. اینجاست که سادگی به آن معنایی که مدعیانِ شاعری عَلماش کردهاند - یعنی آنچه برای کل مردم مأنوس و قابل درک باشد دلالت خود را از دست میدهد چون ذهنیتی که برای کل مردم قابل درک باشد، مسلماً ذهنیت متفاوتی نخواهد بود. سوم، ساختارمند بودن است؛ که کلام بی ساختار حتی اگر انواع حس ها را نیز انتقال دهد، تحت تعریف شعر قرار نمیگیرد.

و حالا، نگاهی بیندازیم به شعرهای مجموعهی «نامهای برای تو» و ببینیم که در این تعریف میگنجند یا نه.

بیا

لحظه ها را دورِ این صَحیفه یک جوری امضا کن دیگر.

نوشتن و انتظار و چرخیدنِ عَقربه ها گِردِ ویرانه های من.

باورکن چیزیم نیست،

فقط دارم کمی می میرم.

حتی اگر عنوان شعر را که «کابوس بیداری» است ندانیم، با خواندن همین چند سطر نخست، میتوانیم با کابوس شاعر همذاتپنداری کنیم. حسی که همین چند سطر به خواننده منتقل میکند به آنسان عمیق است که بیاغراق میتوانم بگویم در چند سال اخیر، شاید این یکی از غم انگیزترین شعرهایی بوده که خوانده ام، غمی از آن دست که بارها و بارها حس اش کرده ایم اما به بیان درنیاورده ایمش و حالا، این سهراب رحیمی است که غم ما و دوران ما را که دوران تنهایی انسان است، این گونه ملموس به شعر درآورده.

و چند سطر پایینتر میخوانیم:

دریچههای سیاه ،نقطه ،خط ،دایره

تکرار میشود

چه کسی میتواند ادعا کند که این سطر یا سطرهایی نظیر این که در اشعار کتاب کم نیستند - برای عامهی مردم قابل فهم است؟ مسلماً نباید هم باشد، چون اگر بود، دیگر شعر نبود، بیانیهای بود، شعار یا ترانه ای. و این سطر یا این گونه سطرها - همان است که دلالت دارد بر ذهنیت متفاوت شاعری که ساده مینویسد - یعنی از زبان ساده ای برای نوشتن شعرهایش استفاده میکند - اما ساده نمی انگارد و ساده نمی اندیشد تا تفاوت داشته باشد با ناشاعرانی که زیر عَلم ریشسفیدان مدعیِ شاملو بودن در عصر ما، سینه میزنند.

و برویم سراغ شعرهایی از کتاب «نامهای برای تو» که بهترین نمونههای این کتاباند برای به نمایش گذاشتن اصل سوم یعنی ساختارمند بودن:

نشستهام همین جا

در عُمقِ صندلی

و نگاه میکنم به تو

که پنهان شدهای

در اوجِ سایهها.

نگاه کن!

این جا لحظه انهدامِ زمین است

زیرِ پای من.

نگاه کن

این جا زمان از زیرِ پایم میگُریزد.

خیلی وقت است شعری ننوشتهام.

از همین جا که هستم

آوازِ تو را در قلبم تکرار میکنم.

اگر نگاه کنی

اسکلتِ جوانیام را

پُشتِ میزهای عادت میبینی.

این جا لحظه ویرانیِ من است.

(شعر لحظه ویرانی)

تکرار زیبایی شناسانهای که ساختار این شعر را شکل میدهد، به شکلی طبیعی در جان شعر نِشسته است، بر خلاف ساختارهای تصنعی که نیمچه شاعرانِ مدعی، پیش از نوشتن شعرهایشان برای آنها در نظر میگیرند و بعد، متن شعر را تحت آن ساختارِ از پیش تعیین شده مینویسند و در نهایت هم تنها چیزی که از شعر بودنِ شعرشان باقی میماند، همین ساختار مصنوعی است، فارغ از هرگونه حال و هوای شاعرانهای. و بدتر از آنها نوچه هایشاناند، یا همان شاگردانشان که در کارگاههای مُروّجِ ساده نویسی، تحت تعلیمات اساتیدشان فرامیگیرند که چگونه متنی کاملاً غیرشاعرانه را در ساختاری شعری چیدمان کنند و یک متنِ به ظاهر شعر شده از آب دربیاورند!

اما تنها با خواندن همین شعر بالا، یا دو شعری که در پایین آوردهام، میتوان دریافت که به باورِ سرایندهی آنها، شعر و ساختار آن باید در هم تنیده شدهو حاصل شهود شاعرانه باشند.

روزگارِ اوراد

سپری شده.

از پُشتِ سایههای باد

صدای پای اعداد میآید.

من عدد هستم

حاصلِ چند مُعادله بیجانبه.

گاه صفر میشوم

خالی از مفهومِ سبزِ لَحظه.

گاه بینهایتی

که مرا در خالی خاکستری

گُم میکند.

عدد میشوم

آویزان بر سَقفِ کاغذ

و به اَعماقِ کلمه گُمشده

نگاه میکنم.

عدد عدد عدد

و گودالی سیاه

زیرِ پای من

(شعر "روزگار اعداد")

بیاعتنا به خاطره

روز

بیمُخاطره میگذرد.

دستگیره میچرخد

دستی

از پنجره میافتد.

و در

بی خستگی

تمرینِ بسته شدن بر خالی را

تکرار میکند.

(شعر "بسته شدن بر خالی")

به باور من، سه شعر فوق را به جرأت میتوان در زمرهی خوشساختترن شعرهای ده سال اخیر ایران دستهبندی کرد.

اشعار سهراب رحیمی در عین حال، سرشار است از لحظات درخشان و نابی که در یاد میماند:

و تنهایی/ با سکوت/ تنها میشود. (شعر "حلقه دار" صفحهی 22 کتاب)

نبشِ صدا/ پشتِ صفحه/ کلام است که میشکند (شعر "تورمِ کلام" صفحهی 32 کتاب)

رنگِ بنفش/ بر گونههاش/ یادآور جوانی شیرینِ خوابهای من بود (شعر "فرشته نیلی" صفحهی 38 کتاب)

امید که شعرهای بیشتری از او بخوانیم.

 

 

 

 

 

 

 

اکبری شروه

نامه ای رو خط محتوایی ساختارگرا

- مروری بر مجموعه اشعار " نامه ای برای تو " نوشته سهراب رحیمی

سهراب رحیمی که از سال ١٣۶۵ مُقیمِ کشورِ سوئد است در سالِ ١٣۴١ در چهارمحال و بختیاری به دنیا آمد . فعالیت هایادبی اش را در سال ١٣۶٨ با چاپِ شعرهایش در نشریات روزسوئد آغاز کرد. او همچنین با نشریات فارسی زبانِ خارج از کشوررا در « اَثَر » همکاری داشته است و سردبیری گاهنامه شعرِیسال های ١٣٧۵ تا ١٣٧٧ برعهده داشت . رحیمی به زبانِسوئدی نیز می نویسد و در نشریات مُختلفِ سوئد، شعر و مقاله و،« کانونِ نویسندگان سوئد » نقد به چاپ رسانده است. او عُضوِاست. « کانونِ مُترجمانِ ادبی سوئد » و « کانونِ مُنتقدانِ سوئد »در سال ١٣٧٣ در « خانه خواب ها » نخستین مجموعه شعرش هسته های فاسدِ » گوتنبرگ سوئد به چاپ رسید و دومین کتابشدر سال ١٣٧۴ به صورت دوزبانه (سوئدی- فارسی) در « زمان استکهلم مُنتشر شد.سومین کتاب نیز کار مشترکی ست با ربابمحب و س. مازندرانی که در سال هزار و نهصد و نود و نه با نام در استکهلم بچاپ رسید. رحیمی بارها به عنوانِ « کلاسترفوبی » استادِ میهمان درمدارس عالی و دانشگاه های سوئد در باره شعرسخنرانی کرده است.

چاپ اول : انتشارات آیینه جنوب -1384

چاپ دوم :نشر الکترونیکی نشر صحنه ها –1385

.نامه ای برای تو سرشار از ژانر هایی نامرئی ،با مخاطبانی جهانی .واما در برگ برگ کتاب اور گانیسم شاعر با جهان پیرامونی خود در تعامل وشعر ها در این کمپوزیسیون سیر می کنند .شاعر مجموعه نامه ای برای تو در مجموعه اش گونه ای از شعر ادبیات مهاجرت را به تصویر کشیده است .شعر هادر نفس خود، با اندیشه ای همراه می باشند که بیانگر نوعی آرکائیک منطقی وساختمند هستند .اینجاست که یاد این جمله ورد وث شاعرانگلیسی می افتیم که گفت : (شعر انسانی است که با انسان های دیگر سخن می گویند .)در این مجموعه آنچه برای شاعر اولویت دارد ارتباط هرچه راحت ومعنی دارتر با مخاطب است .کلمات در شعر ها انرژی حرکت با ذهن مخاطب را تداعی می کنند .بقول رابرت فراست :گفتن چیزی واستنباط چیز دیگری .البته در این مجموعه ما شاهد نو آوری خاصی نیستیم چرا که نو آوری در حوزه های مختلف یک شعر باید تابعی از چار چوب وقوانین خاصی باشد ،یعنی منطبق به اصولی که منطق شعری را متشکل می شود .شعر های مجموعه گاهی از مستقیم گویی نمی گریزند که این خود به زبان لطمه می زند و شعر را از زبان معیار به دور می کند .اما شکل ومحتوا به طوری به هم در آمیخته اند که بیانگر محتوایی معین هستند که بدون شکل ،معنایی ندارند و آنچه مهم است شکل است با تاثیرات خود بر روی محتوا ،که تکاملی را تداعی می کند که پویا وشتابی رو به جلو دارد و این چیزی است که با زندگی ومحیط اجتماعی شاعر رابطه ای تنگاتنگ دارد .

نگاه کن !

این جا لحظه انهدام زمین است

زیر پای من

نگاه کن

این جا زمان از زیر پایم می گریزد

خیلی وقت است شعری ننوشته ام

از همین جا که هستم

آوازتورا در قلبم تکرار می کنم .(ص.8/لحظه ویرانی )

در خوانش نامه ای برای تو روابطی خطی را نیز می توانیم تعریف نماییم .روابطی هم نشین که در زبان گفتاری ونوشتاری ، عموما واژه ها زنجیره ای را تشکیل می دهند که در آن یک جزءبا جزء بعدی ارتباط دارد .زیرا در یک خط به دنبال هم آمده و نیز سازه های زنجیری به هم تنیده شده را به مخاطب منتقل می کنند و شاید بدین خاطر است که فهم وپذیرش شعر ها برای مخاطب راحت تر می باشد . عنصر روایی واژه ها نیز از تکرار جالبی برخوردار است .بدین شکل که از واژه سکوت در برخی از شعر ها اجرایی تازه را شاهد هستیم در واقع با متن هایی تفسیر پذیری روبرو می شویم که تصاویری کلامی وساختار گرایانه ای فرا متنی هستند . شعر ها پارا دوکسی طبیعی را دنباله دارند .که گاهی نمادی می شوند با تشبیه وتوصیف و گاهی ساختار جانشینی جمله را تعالی می بخشند .آنچه در آخر باید بگویم واگویه ای از گونه ای شعر عاشقانه ی سپید در مجموعه است که خواننده را با خود تا عمق می کشا ند .نوعی خرد عاشقانه وچند قرائتی از سپید خوانی های عاشقانه در مجموعه نامه ای برای تو را زیبا کرده است .زیرا هر نوع پارادوکس عاشقانه ای در این مجموعه به واسطه ی نوعی همزمانی، همنشینی و همسانی نشانه هایی که هم ارز یکدیگر هستند و نه در راستای هم ، به وجود آمده است .

حمید رضا اکبری شروه -1389/7/9- اهواز

 

----------------------------------------------------------------------------

"نامه ای که گیرنده ای نداشت"

یادداشتی بر دفتر شعر "نامه ای برای تو" از سهراب رحیمی

 مانا آقایی

خواندن کتاب "نامه ای برای تو"، چهارمین دفتر شعر سهراب رحیمی، گذشتن از دالانی پر از صدای همهمه ی سکوت است. شعر او در این دفتر شعری معناگراست که عمدتا بر محور حس، عاطفه و خيالی غیر تشبيه‌گرا می‌چرخد. شعرها از شروع و پایان بندی خوبی برخوردارند و از حیث لحن و مضمون و تصویرسازی بسیار یکدستند، تا جایی که، در عین احترام به استقلال هر کدام از شعرها، می توان همه ی کتاب را به شکل یک شعر بلند واحد خواند. شاید راوی هم با آگاهی از همین موضوع و برای تاکید زیرکانه بر همین ارتباط درونی، نامی بر شعرها ننهاده و به شماره گذاری شان بسنده کرده است.

خوانندهء "نامه ای برای تو" از همان شعرهای نخستین دفتر درمی یابد که راوی "گمشده ای" دارد. او در نگاه اول این "گمشده" را در فاصله ای بسیار دور با شاعر تصور می کند. اما این باوری اشتباه است که در وحله ی اول عنوان دفتر، و در وحله ی بعد بسامد بالای واژگانی از قبیل تنهائی، فاصله، سکوت، خواب، مرگ ، سیاهی، خستگی یا گریه که در سراسر مجموعه تکرار می شوند، آن را دامن می زنند. طبیعی ست که وقتی کسی کتابی با عنوان "نامه ای برای تو" را باز می کند، دیر یا زود می خواهد بداند این "تو" ی مورد نظر شاعر، این "گمشده" ای که دوربودنش تا این حد شاعر را آزرده کرده کیست و کجاست. اما با تورق و تعمق بیشتر در کتاب، خواننده درمی یابد که منظور او از فاصله نه یک فاصله ی فیزیکی که فاصله ای عاطفی بین شاعر و "گمشده" ست.

با پیش رفتن در مجموعه ی "نامه ای برای تو" بیش از هرچیز به دو نکته پی بردم. اول اینکه "گمشده"ی راوی در این دفتر، یک فرد خاص نیست و تاکید بر حضور غایب او، بیشتر بمنظور نشان دادن حس بیگانگی ست که شاعر با جهان و آدم های پیرامونش می کند. دوم اینکه شاعر آن فاصله ی یاد شده در فوق را، نه تنها بین خود و دیگر آدم ها، بلکه به همان میزان در درون خودش و بین اجزای تشکیل دهنده ی هویت خود نیز احساس می کند. او با اشاراتی از قبیل اینکه "در باد مانده است" (ص. 38) دارد از فقدان حس تعلق، از بلاتکلیفی احساسی و شکاف پرنشدنی بیرونی و درونی اش می گوید.

پس با کلید شعرها، قفل اسم گمراه کننده ی کتاب نیز گشوده می شود. ناگهان خواننده درمی یابد که خطاب این شعرها به هیچکس جز خود شاعر نیست. او یا به روشنی اعتراف می کند که کسی که در جستجوی اوست "درخواب هم نیست" (ص. 38) یا غیرمستقیم به مخاطب می رساند که آن "گمشده" اگر هم پیدا بشود همزیستی با او امکان پذیر نیست. از یک منظر مایوسانه می توان گفت که "نامه" ی بلندی که راوی نوشته، فرستنده ای جز گیرنده اش ندارد. اما واقعیت این است که خواننده "نامه" ها در بسیاری فرازهای این دفتر ارتباط بسیار خوبی با شعرها برقرار می کند، پس نامه ها بهیچ وجه نمی توانند بدون مخاطب باشند. از طرف دیگر مشهود است که راوی این نامه ها را برای نفس "نوشتن" نوشته، و خوانده شدن یا نشدنشان، برخلاف آنچه که از عنوان مجموعه برمی آید، برای او از درجه ی پائین تری از اهمیت قرار دارد. او شعر را نجات بخش خود می بیند و "سفیدی کاغذ" را تنها تکیه گاهی که آغوش خود را بی دریغ بسویش گشوده است. شاید شاعر هوشیارانه و برای رد گم کردن این عنوان را برای کتابش برگزیده است. این سوالی ست که جوابش را نمی دانم. آنچه می دانم این است که انتخاب این عنوان، خواننده را به کشف لایه های متعدد معنائی در اثر راغب تر کرده است.

ساختار شعرها در این دفتر قابل قبول و زبان شعرروان و بدور از بازی های کسالت بار زبانی است. راوی به آهنگ واژه ها و نوآوری های زبانی توجهی سالم دارد. شعر او در القا مضمون موفق عمل می کند و ترکیب های گیرا و سطرهای خوب زیاد دارد. همینطور بهره گیری ی درست شاعر از بار درونی کلمات باعث می شود که مخاطب با خواندن شعر او براحتی در ذهنش فضا سازی کند. شعرهای دفتر "نامه ای برای تو" ظاهرا در فضايی شخصی و از لحاظ محيطی محدود اتفاق می افتند اما بدلایل مختلف از جمله ريشه داشتن مضامینشان در عواطف مشترك انسانی، غالبا در ذهن مخاطب بازتابی فراتر از این پيدا می كنند. خوشبختانه او از طریق آشنایی خوبش با مقوله ی نقد، از خطر افتادن در ورطه ی سانتی مانتالیسم بخوبی آگاه است. از اینرو با وجود برجسته بودن نقش عواطف در شعرهای این دفتر، غالبا دستخوش احساسات نمی شود و همه ی موجودیت جهان و شعرش را به حس تقلیل نمی دهد. بنظر من شعرهایی مثل شعرهای شماره ی 37، 42، 43، 47 و 50 اوج کارش در این کتاب بشمار می روند زیرا هم از لحاظ تصویرسازی از سایر شعرها موفق ترند و هم همه ی صحنه را به حس و غریزه واگذار نکرده اند.

بگمانم جدی ترین آسیب شعرسهراب رحیمی در دفتر "نامه ای برای تو"، در بکارگیری تصاویر یا سطرهایی ست که بودنشان چیزی به شعر اضافه نمی کند. چنین گزاره هایی هرچند اغلب به تنهائی زیبایی خودشان را دارند اما در واقع سیاهی لشکر به شمار می آیند و مسلما حذف آن ها می تواند به منسجم تر ساختن و اثرگذارتر کردن شعرها کمک کند. یک شاعر خوب باید در انتخاب کلمات، بیشترین وسواس و سختگیری ممکن را بخرج دهد، و از آن مهم تر، شهامت خط زدن داشته باشد.

مانا آقایی

 

 

 

مرتضی محمودی

باز خوانی نامه‌ای بر کرانه‌ی خلیج بریکان

 

نقد گونه‌ای بر " نامه‌ای برای تو" نوشته‌ی سهراب رحیمی 

 

 

 نوشته بودم اینبار می‌آیم تا با هم به خلیج بریکان برویم. خلیج کوچک خوابها و رویاهای دور جنوبی بر کرانه‌ی دریای فارس. می‌خواستم تنهایی خود را با کسی در خلیج تنها و آرام و بکر بریکان قسمت کنم. پیش از آنکه فرصت دیدار را فاصله‌ی میان من و دریای آسوده‌ی یادهای غمبار گذشته پر کرده و شیرازه‌ی مُلک دل دوباره از هم بگسلد.

برف آمده بود و سپید، زمین خشک باغ خاموش خانه را پیش رو و پشت پنجره، خاموش و بی اظطراب پُر کرده بود

 

« بیا

   لحظه‌ها را دور این صحیفه یک جوری امضا کن دیگر.

   نوشتن و انتظار و چرخیدن عقربه‌ها گِردِ ویرانه‌های من.

   باور کن چیزیم نیست،

   فقط دارم کمی می‌میرم.

   حالا تو تشریح کن مرا

   اگر نمی‌خواهی تشییع کن مرا

   من از سکوت زاده شدم

   ...................................»

(نامه‌ای برای تو، سهراب رحیمی، انتشارات آئینه جنوب – سروده یکُم ص ۵-۶).

 

رفتم صندوق پستی را نگاه کنم ببینم نامه‌ای آمده است یا نه. همین چند قدم بیرون خانه‌مان. نامه‌ی سهراب آمده بود. در پاکتی سفید به فُرمَت آ۵ و متفاوت با پاکتهای پیشین و به حجم یک تنهایی: «نامه‌ای برای تو»

 

« دانه‌ی برف و پَر سفید، شکسته

   بالِ الماس در قلبِ سنگ، شکسته

   ضَرَبان رنگ

   خون لرزان

   لرزه آفتاب

   و سایه‌های زمین، شکسته

   سفیدی رنگ‌ها، ................»

( نامه‌ای برای تو –  سروده دوم ص ۷-۸)

 

می‌آیم می‌نشینم درون کاناپه‌ای که همیشه روبروی پنجره است. پنجره‌ای بدون پرده و رو به باغ سرد.

شهیدی جایی از روزن خیال انگار می‌خواند که می‌شنوم، نه از بلند گویی چند قدم آنطرف‌تر و روی میز:

گلی نروید به این چمن برنگ رویت ...  لطف یزدانی ...گلهای رنگارنگ با آهنگی از درویش خان

 

« نشسته‌ام همین جا

   در عُمق صندلی

   و نگاه می‌کنم به تو

   که پنهان شده‌ای

   در اوج سایه‌ها.

   نگاه کن!

   این جا لحظه‌ی انهدام زمین است

   زیر پای من.

   این جا زمان از زیر پایم می‌گریزد.

   خیلی وقت است شعری ننوشته‌ام.

   از همین جا که هستم

   آواز تو را در قلبم تکرار می‌کنم.....»

 ( نامه‌ای برای تو –  سروده چهارم ص ۱۰-۱۱)

 

 چه فرقی می‌کند این واژه‌ها از زبان سهراب سر ریز شده باشند یا از زبان من. کنار خلیج بریکان نشسته‌ام و به آبها می‌نگرم. نسیمی زمستانی می‌وزد. از پس پشت بلندی‌های چهار محال و بختیاری. بادی آرام وزیدن گرفته و به کناره‌های بریکان می‌آید و سر و دست مرا پس از سالها نوازش می‌دهد. از پس پشت تنهایی بلوطها و زمستانی مانوس‌تر از زمستان غُربت. انگار همین حالا، همین چند قدم بیرون خانه‌مان نبود که وقتی رفتم « نامه‌ای برای تو» را آوردم سرما در کمین نشسته بود، سرمای درون که در عمق کاناپه‌ی رو به پنجره هم که نشستم آن را حس کردم

 

« در من چه مرده است

   که زمان را از یاد می ‌َبرَم

   و مکان در برابرم سیاه می‌شود.

 

   باران که می‌ریزد

   تکه‌هایم را لِه می‌کند

   و در باد می پَراکَنَد.

 

   آفتاب تا بیاید

   پوستِ شرقی‌ام می‌پوسد

   و می‌ریزد در دالان انتظاری

   که عُمق تاریکش صدا را می‌بَلعَد

   تصویر را می‌بلعد

   و مرا می‌بلعد

   و غرق می‌کند

   در قابِ صدای خسته‌ای

   که جوانی‌ام را جُشکاند

   و ریخت در راه

   در انتظار آمدن کسی که هرگز نمی‌آید.»

 ( نامه‌ای برای تو -  سروده پنجم ص ۱۲-۱۳)

 

« و رفتن

   سفری تلخ بود

   در امتداد زمان.

   پنهان

   در پشت زاویه غروب

   به تماشا نشستم

   مرگِ خود را

   و سفر کردم

   از اتاقهای تنها

   تا پنجره‌های نمناک

   از حاشیه خیال

   ............................. »

( نامه‌ای برای تو –  سروده دوازدهم ص ۲۴-۲۵)

 

انگار که همین حالا بود و نه چند روز پیش که باز نوشته بودم این زمستان را هم نمی‌آیم. نمی‌دانم چندمین زمستان است   

 

« ................

  

   گاه صفر می‌شوم

   خالی از مفهوم سبز لحظه.   

   گاه بی‌نهایتی

   که مرا در خالی خاکستری

   گُم می‌کند.

   ....................................... »

 ( نامه‌ای برای تو – سروده سیزدهم ص ۲۶-۲۷)

 

 

« تا بیایی

   رفته‌ام با باد

   مثل خاک

   مثل جوانی سهراب

   ..............................»

 ( نامه‌ای برای تو – سروده چهاردهم ص ۲۸-۲۹)

 

با اینهمه نمی‌دانم چه رازی است میان من و خلیج بکر و تنهای بریکان و نسیمی که اول از دامنه‌های بختیاری می‌آید و تا از کوچه پس کوچه‌های باستانی «رُستمی» و «بُنجو» و «هَدِکان» و «بَهرِکان» بگذرد، خود را به آغوش آبی دریای فارس سپرده است که سرمای کرخت کننده اما مانوس آن به «لاور» و «بریکان» وقتی می‌رسد، با خلیج بریکان در می‌آمیزد

 

« کجا بودم

   که خانه‌ی من

   خواب‌هایش را از دست داد.

   سیب و ساعت و صدا

   در قابِ دقیقه پنهان شد

   و تَرَک‌های انار

   در حضور ساکتِ دیوار

 

   ................................»

( نامه‌ای برای تو – سروده بیست و دوم ص ۳۹-۴۰)

 

« ...............

 

   پرتو ماه هم که بر تو بتابد

   باز هم تاریکی و از جنس شب

   و می‌ترسی که بال نداشته باشی

   وقتی پُری از پرواز و اشتیاق رسیدن

   و من از رودخانه پُر شدم و خالی

   تا گُم کنم خودم را در شب‌های مهربان تو

   و تو که میانِ تاریکی

   کنارِ برکه ایستاده بودی

   خیره در سکوت و پوست شب

   در انتظار دستی که بلغزد

   .......................................»

 ( نامه‌ای برای تو – سروده سی اُم ص ۵۱-۵۲)

 

تا ببینم که باز گشته‌ام، به خلیجی کوچک خلیده در خاک تا دامن نخلستانهای بریکان. به دنبال گمشده‌ای بودم و آن را یافته‌ام

 

« دیگر نمی‌نویسم این روزها

   یا می‌نویسم و پاره می‌کنم

   خسته‌ام

   خسته‌ام از این وبلاگ‌ها و سایت‌ها

   از این رنگ‌ها، نو‌رها، صداها

   اَف لاین می‌کنم خودم را

   چراغ را خاموش می‌کنم

   در تاریکی دنبال گمشده‌ی سالیان می‌گردم:

   و ناگهان می‌بینمش!

   ...............................»

 ( نامه‌ای برای تو – سروده سی و دوم ص ۵۵-۵۶)

 

 

 با زبان خوش سهراب و نسیمی که از دامنه‌هایی دور اما یک جهان مانوس با دل بر خلیج بریکان می‌وزد.

زبان خوشی دارند این سروده‌ها اگر چه غمناک اما، زبانی نیست که مرا به گوشه‌ی عزلت دل محنت کش خویش برده رها کند. زبانی است که مرا با خود به لایه لایه‌هایی پنهان می‌برد، از اینجا تا کهکشان اندوه که تنها از آن منِ ایرانی است

 

« مثل همین خودکار که روی کاغذ می‌لغزد

   روی ثانیه‌های لرزان لغزیده‌ام

   مثل همین دقیقه‌ها که مرا به دو نیم می‌کنند

   مثل صدای تو از میان روزها

   و چشم‌هایی که چون بمب‌ها

   پلک‌هایم را می‌لرزاند

   از میان خاطرات عبور می‌کنم

   می‌دانم که می‌دانی

   از تبار خونیِ گل‌ها نیستم

   تنها تعهدی احمقانه مرا مجبور به زیستم کرده است

   حرف‌های پوچ

   عشق‌های آبی، زرد، قرمز

   لبخندهای سیاه، سفید، خاکستری

   و من که زیر دندان‌های روز له می‌شوم

   ....................................................»

 (نامه‌ای برای تو – سروده سی و هفتم ص ۶۶-۶۷)

 

تنهاییی که مختص و خصیصه‌ی انسان ایرانی است، در طول اعصار و قرون. تنهاییی که از پامیر و خُجند پا گرفته و اکنون به خلیج تنها و بکر بریکان رسیده است، در کنار ساحل دریای فارس که روزگاری آرامترین دریای جهان بود و هیهات که این ساعت شماطه دار، ما را هر روز ثانیه به ثانیه، دقیقه به دقیقه و ساعت به ساعت به ساحت اندوهبار سایه‌های حزینی می‌برد که زمانی تصور می‌کردیم از آن ما نبود و بودُ گر چه دور

 

« ................

 

   آهسته از میان سایه‌ها می‌گذرم

   اما تو مرا نمی‌بینی

   ...................................»

( نامه‌ای برای تو -  سروده سی و هشتم ص ۶۹-۷۰)

 

« روز، کاغذی سفید بر دیوار

   ملافه‌ها، نامه‌های سفارشی به هم چسبیده اند

   دستانم جرأت نمی‌کنند بگیرند

   می‌افتند میان شک و اشک

   خیلی وقت است مریضم

   تبعید شده‌ام به زمستان اتم

   هر روز صبح سوار بر یخ‌های قطبی

   از خواب شما عبور می‌کنم

   .....................................»

(نامه‌ای برای تو -  سروده سی و نهم ص ۷۱-۷۲)،

 

 افسوس که اکنون وطن را هم بر شانه‌های تکیده‌ی خود آواره‌ی هر صبح زمستان قطبی، از خواب‌ها عبور می‌دهیم

 

« می‌نشینم ساعت‌ها با کلمه‌ها

   دور می‌شوم از خودم

   دور از صدا در سکوت بیفتم نیفتم چه کنم

   بروم دنبال سایه‌های گمشده‌ام بگردم

   ...........................................»

 (نامه‌ای برای تو - سروده چهلُم ص ۷۳-۷۴).   

 

براستی " از کجا پرتاب شده بودم به این جا که تمام شب‌های من در هراس و هجوم سایه‌ها می گذرد "

 

« من از کجا

   به این جا پرتاب شدم

   تا خودم را جا کنم میان کلمه‌ها و حرف‌های بیشمار

   .................................

   و من که هر روز خودم را پیدا می‌کنم

   میان آینه و فاصله‌هایی که هرگز پر نمی‌شوند

   .................................................»

(نامه‌ای برای تو -  سروده چهل و چهارم ص ۸۲-۸۳)

 

« این را می‌نویسم تا بدانی

   من هم روزی روی این کلمه‌ها می‌خوابیدم

   و با ساعت سر و کله می‌زدم

   تا زبان از یاد رفته را پیدا کنم

   ...............................................»

 (نامه‌ای برای تو -  سروده چهل و هفتم ص ۸۹-۹۰)

 

« گذشتم از گودال روز و گول هرزه گردی‌های بی دوا

   از خیال قافیه و خواب زمین و خراب فصل‌ها گذشتم

   پنهان بودی به پشت زاویه‌های نهان خیال

   دشت در دشت در دشت درندشت

   تمام شب‌های من در هراس و هجوم سایه‌ها گذشت

   ..................................................»

 (نامه‌ای برای تو -  سروده چهل و نُهُم ص ۹۳-۹۴)

 

« چرا نشنیدم

   شاید کور بودم

   چون آن کلاغی که

   بر بال‌های ویرانی‌ام

   قران می‌خواند و

   وَاَن یکاد تَلمٌُذ می‌کرد.

   از میان خواب بلور

   و سکوت شب

   به سمت سیاه من

   درحرکت بود.

   نگران تپش‌های قلب من و

   اظطراب طنابی

   که بر گردنم سنگینی می‌کرد.

   آیا ساعت شماطه دار

   دنبال خواب‌های من می‌گشت

   که ثانیه ها چنین خواب آلود بودند؟»

 ( نامه‌ای برای تو -  سروده پنجاهُم ص ۹۴-۹۵)

 

انگار توی دلم و در فاصله‌ی بین خطوط نامه ننوشته بودم که این زمستان را هم می‌مانم تا که ببینم که جای آن انتظار شیرین گمشده را دیگرانتظاری غمگین، مثل انتظار بی‌بدیل «سهراب»  پر کرده باشد. پس دوره می‌کنم آن خواب و خیال را، با اشعار سهراب و صدای شهیدی که جایی در خیال من می‌خواند، پیش از آنکه فرصت دیدار در سایه‌های گمشده‌ی این غربت مانوس از هم بگسلد   

 

« ....................

   من از سکوت زاده شدم

   و از تنهایی لحظه‌ها

   و لحظه‌های تنها گذشتم

   تا خودم را در تو گُم کنم.

   دریچه‌های سیاه، نقطه، خط، دایره

   تکرار می‌شود.

   درها و دیوارها و صندلی‌ها

   به آمدنت چشم دوخته‌اند

   از صدا عبور کن

   و در آن سوی زخم، از پُشتِ قرمزهای سوخته پیدا کن مرا.

   یک نفر هر شب در رویاهای من

   خود را دار می‌زند

   در پشت گام‌های باران

   بر صفحه‌ی سفید باد.»

 (نامه‌ای برای تو - سروده یکُم ص ۵-۶).

 

 

 

اوپسالا – سوید دسامبر ۲۰۰۷

مرتضی محمودی

 

 

 

 ---------------------------------------------------------------------------------

 

رباب محب

 

" نامه ای برای تو" خود زبان ِ خود است. حال سهراب نظر مرا بخواهد يا نخواهد و من نظر بدهم يا ندهم " زمان گول " نمي خورد. " ثانيه ها" ما را " تعقيب " خواهند کرد و ما هرچه " شعر هايمان را سر و ته بخوانيم " " کلاه گشاد" – مان فقط سرمان را خارانده است و بس.

ما اسيرشعريم يا شعر اسير ماست؟

 نمي دانم. فقط مي دانم که شعر خوب روح ِ خسته ام را از روزمره گي که نام ِ اول ِ زندگي است لحظه ای دور مي کند. و درست به همين لحاظ است که من " نامه ای برای تو" را دوباره و چند باره خواني خواهم کرد. حال هي " ثانيه ها" پشت سرم سايه ام را با چوب بزند يا نزند، من زندگي ِ" نيمه وقت " – م را با کلماتي که " به ما خيانت نمي کنند" مي بخشم.

سهراب! تا آمدن کلمات خوب بعدی ات  با " نامه ای برای تو"

مي  مانم، با صداقت ِ نگاه!

استکهلم دسامبر دوهزار و هفت

 

---------------------------------------------------------------------------------------

 

 مرتضی محمودی

 

سهراب عزیزم سلام

 

امیدوارم حال خود و همسر گرامی خوب باشد.

دیروز کتاب رسید. خانه بودم. رفتم صندوق پستی را نگاه کردم کتاب را دیدم. تنها بودم. پاکت را که باز کردم «نامه ای برای تو» در آن بود. بیرون برف بود. نشستم و خود را به گرمای واژه ها سپردم:           « بیا   

            لحظه ها را دور این صحیفه یک جوری امضا کن دیگر.

            نوشتن و انتظار و چرخیدن عقربه ها گرد ویرانه های من.

            .....»

گفتم بگذارم بعد با دل راحت بخوانم اما دل راحت همین لحظه هایی بودند که مرا در لایه لایه های پنهان خود به جا و مکانی دیگر که در غیر اینصورت میسر نبود می بردند تا سروده ی هفتم:

        « صدای سبز تو بود

           یا بادٍ کَمانه

           که از چشمانم گذشت؟

 

          باران که بیاید

          تنها می شویم

         ...................»

تا خلیج بریکان که رسیدم گفتم عجالتا بقیه را بگذارم برای بعد تا که باز با سهراب خلیج بریکان را با هم دوباره بگردیم.

 

سهراب جان، خلیج بریکان خلیج کوچک و بکری است در کنار روستای بریکان نزدیک لاورٍ دشتی روستای پدری ام که آخرین روستای تنگستان و در کناره ی دریای فارس است. هم پدر هم مادرم تنگستانی بودند. هر گاه به ایران و به بوشهر می روم سری هم به تنگستان می زنم. و به خلیج بریکان که فکر نکنم بجز بریکانی ها و لاوری ها کس دیگری از آن خبر داشته باشد. زمانه وفا کرد دوست دارم روزی تو را به آنجا ببرم. آنموقع نوبت من است. بی پیرایه بگویم با اشعار تو لحظه ای خود را آنجا یافتم. باز هم خواهم نوشت. ممنون که کتابت را برایم فرستادی. و اینهمه فروتنی که من کوچک را استاد خطاب می کنی. ای کاش مستحق اینهمه مهربانی بودم.

برایت پویایی بیشتر آرزو می کنم سهراب جان. افتخاری است داشتن کتابت.

 همسر گرامی آزیتا خانم را سلام بسیار برسان. اینجا همه سلام دارند.   

 

با مهر

مرتضی محمودی

اوپسالا  شنبه ۱ دسامبر 2007   

 

 ------------------------------------------------------------------------------------

 

حمید رضا رحیمی

 

نامه ای برای تو

 

دفتری از شعرهای سهراب رحيمی

انتشارات آئينه ی جنوب

چاپ اوّل ـ پائيز 1384 – تهران

 

                 اواسط سال 1997، در جريان مهاجرت دوّم نويسنده ی اين سطور به اين ديار که عجالتاً وطن سوّم اوست!، سهراب رحيمی، شاعر جوان آن روزگار که اکنون ديگر ميانسال شده است، مجموعه شعری به نام "هسته های فاسد زمان" برايم فرستاد. اين کتاب دو زبانه، برگردانی بود از نسخه ی سوئدی آن، که توسط سهراب مازندرانی به فارسی ترجمه و از سوی نثر "رويا" در سوئد منتشر شده بود. کاملاً پيدا بود که شعرها، به دليل شاعر بودن مترجم، از مشکلاتی که معمولاً و به ناگزير گريبانگير شعر می شود، جان سالم بدر برده اند، و ترجمه ها، چيزی نزديک به شعراند، حادثه ای که در ترجمه ی شعر، کمتر اتفّاق می افتد، و لذا به راحتی می شد از خلال آن دريافت که شاعر جوانی دارد جای ويژه ی خود را در عرصه ی شعر امروز ايران، دست کم در برون مرز، باز می کند. از آن دفتر پيش از اين، بارها نمونه هايی به چاپ رسانده ام، امّا، باز هم بخوانيد، ضرر ندارد!

 

زمستان

از کنار پنجره می گذرد

و مرگ

يکبار ديگر از ياد می بردم

به سمت ثانيه های يأس

خم می شوم

و هسته های فاسد زمان را

می مکم

ص 27

 

ويا:

تيری از کمان

از سمت های آبی

پرتاب می شود

و در خود می نشيند

ـ اينجا

دل من.

 

                 اين غريب اما همواره در اين انديشه بود که سهراب رحيمی، همان توانی را که در انشاء اين اشعار به سوئدی دارد، آيا در زبان مادری نيز داراست؟ و بيم آنرا نيز داشت که برای هميشه زير تسلط آن زبان بماند. نويسنده، "خانه خواب ها" را که در سال 1373 در گوتنبرگ و نيز کار مشترک او با "رباب محب" و "س، مازندرانی" را که در 1999 در استکهلم به چاپ رسيده اند، نديده است تا پايه ی سنجش جامع تری، نسبت به تازه ترين اثر سهراب "نامه ای برای تو" که چند روز پيش به دستم رسيده است، باَشد. امّا همين قدر شادمان است که اين اثر، اثری بلاواسطه، و به فارسی است!

                 باری ـ آثار رحيمی همچنان به زبان سوئدی در مطبوعات سوئد چاپ می شوند. او افزون بر شاعری، عضو کانون نويسندگان، کانون منتقدان و کانون مترجمان سوئد نيز هست و آميختگی او به زبان و ادبيات کشور ميزبان، گاه موجب اين پندار می شود که گويا ساختار ذهنی نخستينِِ شعر، به زبانی ديگر (سوئدی) بوده و سپس، در يک برگردان سريع، به فارسی بر کاغذ نقش بسته است:

 

بيا

لحظه ها را دور اين صحيفه

يک جوری امضا کن ديگر.

نوشتن و انتظار و چرخيدن عقربه ها

گرداگرد و يرانه های من

ص 5 ـ (تغيير در سطربندی ها همه جا از نويسنده است)

 

"نامه ای برای تو" 52 شعر از شعرهای سهراب رحيمی را در بر می گيرد. شعرهائی عمدتاً کوتاه، موجز و درونی:

 

روی باد می نويسم

از زبان برگ ها

از زبان شاخه ها

موهات منعکس می شود

در گذرگاه باد

ص 8

 

و گاه به غايت تصويری:

 

و عطر نفس هات

می چکد

بربال ثانيه ها

همانجا

 

                 نگاه سهراب به محيط پيرامون، نگاهی زنده، پويا و جستجوگر است و در ايجاد رابطه بين پديده های ذهنی و عينی نيز عمدتاً موفق:

 

نشسته ام همين جا

در عمق صندلی

و نگاه می کنم به تو

که پنهان شده ای

در اوج سايه ها

ص 10

 

                 سهراب رحيمی، در نزديک به تمامی اشعاراين دفتر، حرفی برای گفتن دارد و اين "ضرورت" است که او را به نوشتن واداشته و از اين منظر، او شاعری است مضمون گرا و بی نياز از فضاسازی هايی که مبتلا به شعرهايی است که گرفتار لفظ بسيار و معنی اندک اند:

 

اگر نگاه کنی

اسکلت جوانی ام را

پشت ميزهای عادت می بينی

اينجا لحظه ی ويرانی من است

همانجا ـ ص 11

 

و بسيار نمونه های ديگر از جمله شعر ص 66

 

                 سهراب رحيمی شاعر طنزپردازی نيست امّا رگه هايی از طنز در برخی کارهای او ديده می شود که با بافت کلّی شعر نيز ناسازگار نيست:

 

دست هايم را

تا آنسوی ساحل گشودم و

يادم آمد که زرافه بودن هم

چيز بدی نيست

بخصوص وقتی که

کلاه نداشته باشی

و باران هم يکريز ببارد و

چترت سوراخ باشد

ص 51

 

                 زبان در شعر سهراب، ساده، روان و يکدست(نه همه جا) و در پاره ای از کارها، بسيار نزديک به زبان محاوره و البتّه، حامل همان حال و هوا محتوايی که در شعرهای ديگر او آنگاه که به زبان رسمی نزديک می شود:

 

حالا باز هم ثانيه ها دارند

ما را تعقيب می کنند

بيائيم شعرهايمان را سروته بخوانيم

زمان را گول بزنيم

ما که بهر حال

کلاه گشادی سرمان رفته است

حالا هم بايد

ماليات شاعر بودنمان را بدهيم

ص 53

 

                 سهراب در برخی کارها، از ايجاد هماهنگی های آوايی برآمده از تکرار و توالی برخی حروف که بسياری از اوقات از طريق توليد نوعی موسيقی و به مدد وزن، افزون بر التذاذ، به انتقال معنا و مفهوم نيز ياری می رساند، سود برده است و از آن ميان، به تکرار حرف "گ" در بريده ای از شعر ص 45

 

گرد تو می چرخم

مثل گرد

و گرد می شوم

در گرداب

در گلوگاه گِل و

گذرگاه گُل

 

و در ادامه حرف "چ" و "ش":

 

می پيچم از پيچ و تاب موهات

و پيچ می خورم

پيچاپيچ

تا پشت و پيش پاهات

پيچيده می شوم

در پيچيدن سيگار

و به خود می پيچم

همانجا

 

که اينگونه شگردهای زبانی و آوائی را در کارهای کلاسيک مان نيز سراغ داريم: مثل حرف "ش" در اين ابيات:

 

شهری که شه و شحنه و شيخش اش همه مست اند

شاهد شکند شيشه که بيم عسسی نيست(1)

يا

شهره ی شهرم و شهريه نگيرم چون شيخ

که بر شحنه و شه کوچک و تحقير شوم(2)

و باز هم:

چون ز شهر آن شاهد شيرين شمايل می رود

در قفايش کاروان در کاروان دل می رود(3)

و از جناب حافظ:

بيا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز(4)

و نيز حرف و صدای "س يا ص" در اين تکه از شعر مدرن:

 

و شاعری تنها

که در سه راهی سگ و صنعت و سکس

گم شده است(5)

 

                 به نظر می رسد که عليرغم گذشت ساليان دراز در کشور "خارج از کشور"! دل سهراب، چون بسياری ديگر، هنوز در جای ديگری می طپد. اين را، از نوستالوژی حاکم بر برخی کارها می توان حدس زد:

 

اين را می نويسم تا بدانی

من هم روزی روی اين کلمه ها

می خوابيدم

و با ساعت سر و کلّه می زدم

تا زبان از ياد رفته را

پيدا کنم

و هر بار سر نخ کلام

از دستم در می رفت

ص89

و يا:

 

من از کجا

به اينجا پرتاب شدم

تا خودم را جا کنم

ميان کلمه ها و حرف های بيشمار

ص 82

 

و روی تفاوت ها، البتّه هنوز تأمل می کند:

 

و در آينه های شکسته ی يک سرنوشت

توقع داشتم که در چشمان من

نگاه کنی

امّا چه فايده

تو حتا بلد نيستی

اسم مرا تلفظ کنی

همانجا

 

و نيز در بيانی پوشيده تر در صفحات39 و 37 و36

"نامه ای برای تو" را می شود هنوز و همچنان خواند و بررسي و نکات برجسته ی آنرا که کم هم نيستند، برشمرد. اين دفتر که برای من نخستين اثر سهراب به فارسی است، صرف نظر از بعضی ويرايش ها که در برخی واژگان و عبارات و نيز سطربندی ها ضرور می نمايد، اثری به سامان و بسيار اميدوارکننده است. با شعرهای اين دفتر، در مجالی ديگر، بيشتر آشنا خواهيم شد. با آرزوی بهروزی و پيروزی برای سهراب رحيمی که با صاحب اين قلم، جز نسبت شعری، نسبت ديگری ندارد و نيز برای همه ی جان های شاعرانه، که در اين برهوت می طپند.

حميدرضا رحيمی

14 آگوست 2007 لس آنجلس

تا درودی ديگر، بدورد

 

يادداشت ها

1و2و3) از فرخی يزدی به نقل از صفحات 132 و 133 يادی از فرخی يزدی ـ به همين قلم ـ 1370 انتشارات گستره ـ فرانکفورت

4) حافظ در "مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان". در بيت دوّم اين غزل مصرعی هست که به استناد اين بيت:

بر آب چشمش رحمت کن و مبر آبش

که گفته اند نکوئی کن و در آب انداز

از کمال الدين اسماعيل، شاعر قصيده سراست که در سال 635 توسط مغولان به قتل رسيد.

حافظ:

مرا به کشتی باده در افکن ای ساقی

که گفته اند نکوئی کن و در آب انداز

ـ حافظ در اوج

5) رگبار در آفتاب ـ حميدرضا رحيمی ـ انتشارات نويد آلمان 1989/1368ـ از شعری به نام شاهد

ص 11

--------------------------------------------------------------------------------

 

 خلیل پاک نیا


نامه‌ای برای تو ، مجموعه ۵۲ شعر از سهراب رحیمی است که در پاییز ۱۳۸۴ توسط نشر آیینه جنوب در تهران منتشر شده است. ۵۲ نامه که می‌توانست دو یا پنج نامه باشد برای تو و زیبایی تو را چند چندان کند. البته آدم شاد می‌شود وقتی این زیبا، رحیمیِ شاعر را وا می‌دارد تا یادها را تازه کند:





چهره‌ات را پیدا کنم نکنم چه کنم
تنها یاهو آهو آهووار در دشت طواف کنم
دل ایدل ایدل بخوانم نخوانم چه کنم (
۴۰)
...

و رفتن
سفری تلخ بود
در امتدادِ زمان
پنهان
در پشت زاویه غروب
به تماشا نشستم
مرگِ خود را (
۱۲)

...
و ِگرد می‌شوم
در گردباد
در گلوگاه ِگل و
گذرگاهِ گُل
می‌پیچم از پیچ وتاب موهات
و پیچ می‌خورم
پیچاپیچ
در پیچیدنِ سیگار(
۲۷)
...
سهراب رحیمی که از ۲۵ سالگی و در همین سوئد خودمان شعر سرودن را شروع کرده، نقد شعر هم می‌نویسد و نقدهایش اغلب بسیار خواندنی است. شاید بهتر باشد
«نگاهی به اشعار عباس صفاری» را دوباره بخوانیم .

از

« نامه‌ای برای تو»


۳۹
سهراب رحیمی


روز، کاغذی سفید بر دیوار
ملافه‌ها، نامه‌های سفارشیِ به هم چسبیده‌اند
دستانم جرأت نمی‌کنند بگیرند
می افتند میان شک و اشک
خیلی وقت است مریضم
تبعید شده‌ام به زمستانِ اتم
هر روز صبح سوار بر یخ‌های قطبی
از خواب شما عبور می‌کنم
شهر، دو تکّه کاغذ پاره
نگهبان مرزی
گذرنامه‌ام را نگاه می‌کند
و دروازه به رویم بسته است
ساکن سرزمین سیاهم
حافظه‌ام ضعیف است
و جاذبه‌ام گیج می‌رود
میان مسافرخانه‌های پیر و
سکّوهای سرد.
میان موهام پرنده‌ای دارم
که می‌خواهم در بازار سیاه بفروشم
جار می‌زنم در کوی و برزن
اما کسی نمی‌شنود
در پیراهن پانزده‌سالگی‌ام گم شده‌ام
و بارش باران و سئوال و گلوله
تنهایی‌ام را شب‌ام را سوراخ می‌کند
من از خودم رفته‌ام
سر رفته‌ام
تمام تنم انگار تمام من با تنم
دستی به پشت‌سر و دستی به دیوار انگار
میان سرم ردّ پایم گم شده انگار
تبعید شده‌ام به زمستان اتم و
دروازه‌های بسته.

 --------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

حاشيه اى بر شعر مهاجرت - سهراب رحيمى
 

محمدهاشم اكبريانى

روزنامه ی شرق 12 دیماه 1385 

 

شعرهاى سهراب رحيمى از «من» و «تو» كمتر بيرون مى رود. او اگر به جهان هم نگاه مى كند و اگر مى خواهد جهان را به تصوير بكشد از اين دو عنصر بهره مى برد. اما اين «من» و «تو» چه هستند و چه دارند؟ اين فهم مى تواند شعر سهراب رحيمى را تا اندازه زيادى بشناساند. «من»  در شعر او وجودى تنها دارد، گاه پرتشويش است و گاه بى قرار. گاه مى انديشد و گاه در احساس غوطه  مى  خورد. اما در همه اين «من»ها حزن ديده مى شود و درست به همين دليل است كه شعر رحيمى را مى توان شعر «حزن» ناميد و اين حزن را نبايد ناشى از يك احساس سطحى دانست. حزن شعرهاى رحيمى مربوط به انسانى است كه زمين نمى تواند تكيه گاه انديشه و احساس او باشد و درست از همين جاست كه «تو» معنا مى گيرد. «تو» وجودى است كه مى تواند تكيه گاه باشد، وجودى كه ماهيتى چندوجهى دارد. اين «تو» مى تواند مبناى يك فلسفه باشد، مبناى نگاه هستى شناسانه اى كه مفهوم بامعنايى به جهان مى  دهد و حتى مى تواند يك انسان باشد براى بيرون آمدن شاعر از تنهايى؛ شعر «سرنوشت من» تصوير روشنى از «من» و «تو»  مى دهد: «سرنوشت من و اين كاغذ / به چشم هاى تو بسته بود / و اندوه در انزواى طولانى / يادآور دست  هاى تو و گريه   هاى من / مى خواستم از ديوار عبور كنم / و خودم را در سايه  هات پيدا كنم / اما صداى تو دور بود و / من قربانى ديوارهاى خودم بودم / مى خواستم شكلى در افق باشم / تابلويى بر ديوارى تنها / در سكوت خود با دهانم شكستم / چشمى شدم خيره بر صفحه ديجيتالى» در اين شعر «من» به دنبال آن است كه از ديوار عبور كند، ديوارى كه نمى گذارد «من» به سوى ديگر جهان رفته و زندگى را در آن پيدا كند. «من» با گذشتن از اين ديوار به دنبال چيست؟ به دنبال آن است كه از پراكندگى، از وجود چندگانه اى كه نمى تواند شاعر را به آرامش برساند، از بى شكلى و به عبارت ديگر از بى معنايى رهايى پيدا كند، شكلى در افق باشد و تابلويى بر ديوارى تنها و نبايد فراموش كرد كه اين «شكل» و «تابلو» است كه مى  تواند مفهوم داشته باشد و عناصر آن در كنار هم داراى معنا باشند. اما رسيدن به اين نقطه جز با «تو» ممكن نيست. در ابتداى شعر، «من» مى  خواهد بنويسد، مى خواهد خود را ترسيم كند، چرا كه اين «نوشته» است كه مى  تواند «هويت» و «معناى» انسان را به تصوير بكشد. سرنوشت «من» و بسترى كه بايد سرنوشت بر آن به تصوير كشيده شود (كاغذ) هر دو «به چشم هاى تو بسته بود» و اين «تو» سرنوشت را رقم مى زند و به «من» معنا و شكل داده، او را به آن سوى ديوار مى برد. اما نمى برد، چرا كه «صداى تو دور بود» و اين حزنى است كه در بسيارى از شعرهاى رحيمى ديده مى شود و «من» را دچار بهت مى كند تا آنجا كه «من» را بر صفحه ديجيتالى (نمادى از دنياى امروز) خيره مى كند. به همين جهت است كه «دروازه هاى بسته» در شعرهايى چون «تمرين انزوا» و «زمستان اتم» جاى ويژه اى را به خود اختصاص مى دهد. اما براى نشان دادن اين «حزن»، شاعر به تصاويرى دست مى يازد كه در بسيارى از موارد تازگى ندارد. بسامد واژگانى شعر رحيمى به هنگامى كه مى خواهد «حزن» را بيان كند بيشتر تكيه بر «ديوار»، «دروازه»، «شب»، «كوير»، «سراب»، «سكوت»، «انتظار» و نظاير اينها دارد كه شعر را از طراوت مى اندازد.
حزنى كه در شعر رحيمى به چشم مى خورد بيشتر با تنهايى او گره خورده است. او پيوندى با جهان ندارد و آن چه كه بايد حاضر باشد، غايب است و همين امر او را تنها مى كند. جهان و از جمله آدم ها موجوديت ناهمگونى با شاعر دارند و شاعر نمى تواند در درون چنين موقعيتى زندگى كند: «وقتى كه زرافه شدم / فهميدم آدم ها كوتوله هاى سرگردانى هستند / خيابان را دور زدم / از ميدان و هياهو گذشتم / به خانه رسيدم /.../ در انتظار لحظه هاى آبى / در انتظار تو / از خودم از تو از حرف از صدا از زنگ / خالى مى شدم / و پر مى شدم از سكوت / پر مى گرفتم / به سوى پنجره اى كه به روى من بسته بود» و از دروازه ها و پنجره هاى بسته است كه در شعر «كدام سمت سايه؟» مى خوانيم: «هميشه تابع تنهايى خودم بودم / مقيم تنهايى هاى خودم بودم / در اين سال ها ماه ها روزها / دور خودم آنقدر چرخ زدم / كه از مبدأ خود دور شدم / كسى به من نگفت كدام سمت سايه، روشن تر است / اما من صداهاى خودم را در گوشه هاى تاريكى پنهان كردم.»انديشه در شعر رحيمى نيز خود را به وضوح نشان مى دهد. شعر او را گرچه نمى  توان شعر انديشه ناميد اما برخى شعرهاى او سخت به انديشه مى پردازد. انديشه در شعر رحيمى اما يك دست و معين نيست. انديشه او مسير مشخصى ندارد و نماى تعين يافته اى از هستى نشان نمى دهد. انديشه او مملو از تضاد و درگيرى و چالش است و همين امر مانع از آن است كه او ارزش ها و رفتارهاى يك دستى را بپذيرد: «مى خواستم شعر بنويسم اينجا / اما ديدم نمى توانم / يادم آمد چند سال پيش كه گفتم: / من عاشق رقصم / به همين خاطر هرگز نمى رقصم.» شاعر چيزى را كه عاشق آن است، هرگز انجام نمى دهد. او مى  خواهد شعر بنويسد اما نمى تواند. چه عواملى باعث مى شوند انسان رفتارى را انجام ندهد كه عاشق آن است؟ چه عاملى وجود دارد كه انسان بخواهد اما نتواند؟ اينها نمايانگر آن است كه شاعر هستى را كليتى همگون نمى بيند كه به تطابق «خواست» و «توانايى» يا «عشق» و «عمل» بينجامد: «... و شعر در دستانم خشكيد.» اين انديشه از قوت هاى شعر رحيمى است. نوع انديشه او نيز با انديشه هايى كه شاعران ديگر مطرح مى كنند متفاوت است و اين باعث برجستگى شعر او مى شود. متاسفانه وقتى از شعرهاى انديشه او جدا مى شويم و به شعرهايى مى رسيم كه به احساس مى پردازد اين برجستگى بسيار كم رنگ مى شود. حزن و تنهايى كه پيش از اين درباره آنها صحبت شد به گونه اى در شعر رحيمى نيامده است كه تفاوتى با شاعران ديگر داشته باشد. حزن و تنهايى، مفاهيمى هستند كه امروزه و به ويژه در گذشته بسيار به آنها پرداخته شده است و اين موضوع زمانى بيشتر خود را نشان مى دهد كه زبان به كار گرفته شده براى بيان آنها نيز متفاوت و برجسته نيست. به همين دليل است كه شعر رحيمى خود را به سوى «شعر معنا» متمايل مى كند، معناهايى كه غالباً در ميان بسيارى از شاعران رواج داشته اند و خواننده امروز از آنها اشباع شده است. ممكن است در پاسخ به اين نقد گفته شود وقتى شاعر اين گونه نفس مى كشد و زندگى مى كند نبايد انتظار داشت، مفاهيم به كار گرفته شده توسط او راه ديگرى برود. اما اين استدلال نوعى انحراف و سرپوش گذاشتن بر كمبود خلاقيت است. آلن گينزبرگ از شاعران برجسته كه سال ها قبل زندگى مى كرد، از زاويه اى به تنهايى نگاه مى كند كه كم سابقه بوده است. شعر «زوزه» او نمونه بارز چنين شعرى است، شعرى كه از تنهايى انسان و شاعر مى گويد اما اين تنهايى انگار از جنس ديگرى است. ناظم حكمت در يكى از شعرهايش زمانى كه به «غروب» مى رسد، با همان زبان شاعرانه اعتراف مى كند، درباره غروب شعرى نمى نويسم، پيش از من غروب را شعرها تمام كرده اند. اين اعتراف به اين معنا است كه اگر قرار است حزن و تنهايى و غروب را همان طور ببينيم كه ديگران ديدند و سرودند، چه لزومى دارد كه ما آن را دوباره به شعر بكشيم.
به اين ترتيب با توجه به دستمايه هاى فكرى سهراب رحيمى اين انتظار مى رود كه بسيار بيش از اينها بتواند در به كار بردن مضامين، تصويرها و حتى واژه ها دست به نوآورى بزند به ويژه آنكه او در برخى شعرها نشان داده است كه از زبان نيز غافل نمانده است.زبان و بهره گيرى از ظرفيت هاى آن موضوعى است كه رحيمى هر چند اندك اما به سوى آن رفته است. نمونه بارز چنين اتفاقى را مى توان در شعرى ديد كه با «مى نشينم ساعت ها با كلمه ها» آغاز مى شود. در اين شعر شاعر علاوه بر آنكه به سراغ زمان در زبان فارسى رفته و با زمان گذشته و حال بازى كرده است، به آوا نيز توجه نشان داده است: «مى نشينم ساعت  ها با كلمه ها / دور مى شوم از خودم / دور از صدا در سكوت بيفتم نيفتم چه كنم / بروم دنبال سايه هاى گمشده ام بگردم / / نه اينكه دور خود چرخيده باشم / لباسم را در آورده دوباره پوشيده باشم / مى خواستم خودم را گم كرده باشم / بعد آمده باشم در هواى تو كمى رقصيده باشم / / چهره ات را پيدا كنم نكنم چه كنم / تنناها ياهو آهو آهووار در شب طواف كنم / دلى اى دلدل بخوانم / نخوانم چه كنم / در تنهايى نيمه شب آرام بگريم نگريم چه كنم /...» اين نوع بازى با زبان مى تواند از برجستگى هاى شعر رحيمى باشد. او نه آنچنان به دگرگونى و تغيير در زبان رو آورده كه زبان را به بى راهه بكشاند و نه آنچنان خود را محصور در شگردهايى كرده است كه ديگران پيش از او انجام داده اند.
اين نوع بازى با زبان باعث مى شود شعر رحيمى شكل ديگرى به خود بگيرد كه بى ترديد در متمايز ساختن شعر او از ديگران موثر است. در شعر ديگرى از او به نام «باران روى لحظه ها» دوباره چنين نگاهى به زبان را مى بينيم: «...صدايت در سرم مى پيچد / از مى بارد برف بر ايوان من پيداست / كه ديگر هرگز نخواهى آمد/ .../ تو با باد رفته اى و من / مانده ام اينجا ميان باد / مى بارد مى افتد مى ريزد باران / روى اين لحظه ها/ در
اين سكوتى كه مرا احاطه مى كند/ در اين خيال و انتظار و انتظار ها/ از مى افتد پرده بر اين پنجره پيداست / كه ديگر اميدى به منظره نيست/ .../ از مى ريزد اين لحظه هاست كه خيس مى شوم/...» چنين نمونه اى نيز نشان مى دهد كه رحيمى از زبان غافل نمانده است و حيف كه رحيمى اين تجربيات را گسترده نمى كند. شعر هاى بسيار محدودى از رحيمى وجود دارد كه وى در آنها به زبان روى آورده است. در حالى كه او مى توانست اين ارتباط با زبان را گسترده كند به خصوص آنكه رحيمى شاعرى نيست كه با افراط در بازى با زبان به آن صدمه وارد كند. از اين ويژگى  رحيمى كه قابليت هاى زبان را شناخته و به آن ضربه نمى زند نبايد به راحتى گذشت. چه بسيار شاعرانى كه سعى دارند ناتوانى در شاعرانگى خود را با بازى با زبان جبران كنند كه متاسفانه حاصلى نيز ندارد. اما رحيمى در چند نمونه شعرى كه به زبان پرداخته است نشان مى دهد در استفاده از زبان مى داند دست به چه كارى بزند و مى فهمد به دنبال چه چيزى بايد باشد.مى توان گفت شعر سهراب رحيمى شعر معناست، معنايى كه گرچه انديشه را فراموش نمى كند اما بيشتر بر حس استوار است.

 

 

INDEX