www.sahneha.com  Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   نشرديجيتالي     Swedish

 

 

کلود رویه – ژورنو

شعر در تمامیتش یک حرف اضافه است

ترجمه سهراب رحیمی

( یادداشت­ها و خرده­گفتگوها)

 

سکون نزد کسانی­ که می­نویسند؛ جهان را به حرکت درمی­آورد

 

دقیقا بر همین میزان است که انسان بر یک سکون ناظر بر اشیا متحرک  درنگ می کند. اما حتی این فکر هم قادر به حیات نیست؛ مگر در ایستگاهی که یک خلاء است. جو بوسکوئه چنین می­گوید: این شخص ناتوان، یک سوراخ در مکان ایجادکرده است. نوشتن؛ یعنی ایجاد سوراخی در فضا. همه چیز از سکون سرچشمه می­گیرد؛ از یک تمرکز شدید که به نوعی یک کشش جسمی نیز هست. بندباز هم درگیر همین مشکل است. او سعی می­کند میان حرکت را با سکون هماهنگ کند و تعادل دقیق بین آن دو را پیدا کند. همه­ی ابزار یک نویسنده؛ ذهنی­ست و این روشی­ست برای توقف؛ همزمان که انسان می­داند شروعی در کار نیست. نوشتن، شغلِ ندانستگی­ست.

سکوت یک فُرم است.

برای آنکه فکر بتواند خودش را نشان بدهد؛ باید اول یک سکون وجود داشته باشد.

ترجیحآ خلآ به جای اتاق.

شعر از کجا شروع می­شود؟ قبل از مصرع اول چه چیزهایی وجود دارد؟

کلماتی چون استقبال و صحنه.

شعر: چیزی که به جریانات و اتفاقات ربطی ندارد.

بگذارید بر نبودن راه حل تاکید کنم.

موقع نوشتن آنقدر صبر می­کنم تا کتاب قبلی­ام ناخوانا شود.

اساس تمام نوشته ها در آنتروپی کیهانی­ست. تنها سوال؛ سوالی­ست در رابطه با معنا. و آن هم همیشه حل­ ناشده باقی می­ماند. آدم دلش می­خواست می­توانست

جمله­ها را درست موقعی که به وقوع می­پیوندند؛ صید کند؛ زمانی که هنوز جایگاه مخفی­ی مشخصی نیافته است.

به نظرم چارلز برنشتاین خیلی بر طنین  بیت ها و کلمه­ها  پافشاری می­کرد. من اما می­خواهم بر نبود اسونانس و آلیتراسیون؛ تصویر و غیره تاکید کنم.

دلم می­خواست در جستجوی نوعی بدویت بودم.اما هر نوع نگاهی شاید در نوعی مراقبت دقیق و مبهم از معنا، متحد می­شوند. شاید این دو؛ پشت و روی یک نوع وضعیت هستند. اینکه کلمه­ی تصویر را جایگزین تصویر کنی. اینکه گوش­ها را تیز کنی؛ انگار به صدای مادر گوش می­کنی. به جای مراقبه باید از چه کلمه­ای استفاده کرد؟

شعر (

صدا ( بیدار باش)

نگاه

حافظه ( انرژی)

مرگی که خودش را جابجا می­کند. من اول یک نثر می نویسم به هیچ ارزش ادبی. شعر از میان نثر بیرون نمی آید. اما بدون نثر هم به آخرین مقصد

 نمی­­رسد. نثر تنها یک جور تصفیه است. چیزی که به ما اجازه­ی توانایی دیدن را می­دهد. نثر کودکی­ است. نثر؛ مانند یک بیداری عمل می­کند. به انسان کمک می کند تا خود را از کوری به درآورد. اما به خودی ی خود چیزی را توضیح نمی­دهد. تشخیص نثر دستنویس اولیه از شعرمنتشر شده تقریباغیر قابل

ممکن است. هیچ دست نوشته­ی اولیه­ای نشان نمی­دهد که متن نهایی؛ چگونه خواهد بود. این ؛ یک پروسه­ی ویران سازی­ست. و این به آن معنا نیست که در زیر این متن؛ متن دیگری هست که جایش خالی است. این پروسه­ی ویران سازی فقط نمایش بعضی کلمات را از طریق بعضی تصورات؛ طرح­ها و اندیشه­ها به این روش؛ عینی می­کند. این پروسه­ی ویران سازی؛ نمایش و عینیت بخشی به بعضی کلمات؛ از طریق تصورات و اندیشه­هاست. من به خواننده چیزی را عرضه می کنم که قابل دیدن نیسن. اینجاست که تهدید به عبارت تبدیل می شود. اینجاست که چیزی وحشی می تواند متولد شود. باتال می گوید فیلسوف کسی­ست که می ترسد. کتاب هایی هستند که ملبس اند. اما نوشتن مثل کالبدشکافی­ست. باید تا عمق و مرز نهایی ی الفاظ پیش رفت. من  ارسطو و ویتگنشتاین را دوست دارم. اغلب مواقع فکر می کردم برای این است که آن­ها را نمی­فهمم. اما اکنون فکر می­کنم کهبه خاطر آن است که آن ها دقیق و منظم و ساده هستند. دقیق بودن آنها مرا مجذوب می­کند؛ اگر که آدم این دقت کلمات را تا مرز نهایی­اش پیش ببرد؛ آنچنانکه ویتگنشتاین کرد. آدم می­تواند مرعوب شود. آنچه مشکل ساز است معنای تحت اللفظی است ونه استعاره. به مانند این است که زبان را در واحدهای مینی­مال جمله­ای اندازه­گیری کنیم.  برای من این جمله­ی الوار که « زمین؛ مانند یک پرتغال آبی­ست» تمام شدنی­ست؛ به این دلیل که این عبارت؛ آنقدر از معنا سرشار است که ملغی می شود، در حالی که به عنوان مثال؛ جمله­ی « دیوار دوردست سفید آهکی ست» که متعلق است به مارلین پلینت را؛ به طرز متضادی به دلیل دقتش و همچنین به خاطر تمامیت دربرگیرنده­اش؛ غیرممکن است که بتوانیم وصلش کنیم به یک معنای خاص؛ و به همین دلیل برای هرکدام از ما حامل یک داستان دائمی و همیشگی ست.

اینکه هرعضوی از بدن؛ که یک بخش از صحنه­ی نوشتن است؛ را برملا کنیم ( دیدنی اش کنیم و خواندنی اش کنیم): بازو؛ مچ دست؛ دست؛ انگشت؛ دهان...این که این را بنویسیم درون داستان؛ تبدیلش کنیم به یک شخصیت در یک دسیسه. انگار همه چیز آنجا حضوردارد: در دستی که از بدن جدا می شود از طریق نوشتار. و سرما.

برداشت من این است که کتابِ « ابژه مشتمل بر بی نهایت است » یک تردید میان درونیات و برونیات است، یک پیش از تولد: آن لحظه­ای که بدن نه بیرون است و نه درون. « تعادل» بین شعر و نثر ؛ عکسی ست از این لحظه است.

( در واقع می خواهم به این بپردازم که شعر یا نثر را طوری مرتب کنیم و سازمان دهیم که انسان بتواند از طریق نوشته , به لحظه­ی تولد آن لحظه برگردد و بازآفرینی­اش کند.)

موقعیت  یک چیز غیرممکن است. این می توانست نظر آگوستین قدیس باشد. به همین دلیل است که انسان باید کاملا موشکافی­اش کند؛ دقیق و کامل تا آنجا که ممکن است به روی کاغذ.

ما در ترسهایمان با هم متحد می­شویم. در ترس از گفتن اینکه: دارم کتابی می نویسم و تو داری کتابی می خوانی؛ یا برعکس. آدمی به خودش تلقین می کند که کلامی حقیقی وجود داشت. اما در کدام لحظه برمی­گردد؟

آدم خودش را به صورت یک تن صاف و له شده دید بدون حجم. از همان لحظه است که قلب و احساس؛ بخشی از یک بازی می شود که انسان از طریق فشردگی ی حجم بازمی یابد. فشردگی ؛ گاه به معنای این است که یک کتاب بنویسی؛ حتی وقتی­ست که انسان نمی­داند آیا آن کار را انجام خواهد داد یا نه؟!

جمله های کج ومایل و علامت گیومه، یک نمایش مینی مالیستی را امکان پذیر می سازند. به نظر من حروف مایل یک گرایش اودیپی دارند. این تمایل ، یک نوع  نمایش است. چیزی­ست که صفحه را جر می­دهد؛ که آنجاست برای نمایش دادن؛ برای تاکید کردن.

علم زبان شناسی ( ایکنولوژی)؛ که از طریق آن اندازه ها را و وزن حیوانات پیشامدرن را بازسازی کنی؛ و این کار؛ خیلی هم از کار من به دور نیست.

من حرکت­­ها را به هم پیوند می­زنم.

کتاب؛ در کنار بعضی تعریف­های لامکان؛ بازگشت می­کند – جایی که لغت به دنبال تعریف خواننده است.

یک ایالت حقیقی – بُعد نگاه ( یعنی دانش؛ توانایی­ی پذیرش). یک دیگری؛ که ذهنی­ست. یک تسکین؛ در یک معنا؛ در برابر خطر.

خطری که بی آن؛ هیچ فکری نمی تواند وجود داشته باشد.

­دسیسه­؛ بافت است که جدا می­کند و به هم متصل می­کند چهار – یا پنج شخصیت کلمه ای  را.

آدم همیشه از خودش سوال می­کند که چرا یک شعر به پایان رسید. وقتی شناسایی اشن می کنی زنده است؛ مثل زمانی که جنازه ای را در سردخانه شناسایی می کنی. این چیزی ست که هم وحشتناک است و هم عجیب و غریب. زمانی ست که رها می شود. آدم چیزی را شناسایی می کند که غایب است؛ که پرت افتاده است در همان لحظه ای که شعر به اندازه کافی ناشناس هست برای آن که بتوانی امضایش کنی.

 

یادداشتهایی برای امیلیو آراخو

تن؛ حاملِ اصطکاک سفیدی ای­ست که آن را به دو نیم می­کند. «آن­ماری آلبیاش»

 

بازیابی­ی یک کتاب به همان شکل که یک اتاق را بازیابی می کنیم، پس از یک غیاب طولانی. نفس کشیدن برای آن که تن بتواند خودش را جابجا کند.

احساسی که از میان تن عبور می کند مانند تنش­های حافظه. اتاق از همه­ این­ها چه چیزی را در خود نگاه می­دارد؟

حرکاتی چند که خلاصه­ی چیزی نیستند.

« آماده سازی» که (شاید) آماده­ات می­کنند تا کوری را ترک کنی.

تنها متفرق شدن یک معنا می­یابد ( به عنوان مثال کولوبره). ما تحت هجوم یک متفرق شدن جنون آمیز هستیم. جنون آمیز به این دلیل که تحرکش افراطی است – تعجیلش؛ فرم را معین می کند- و آن چیزی را که ما بی دلیل دوست داریم.

آن وقت می­توانست فقط فُرم­هایی وجود داشته باشد که خودش را نزدیک می­کند.

هیچ چیز حیرت برانگیزی در آنچه من هرگز شعر را توصیف نمی کنم وجود ندارد غیر از این نکته که از طریق خودش؛ به بیان دیگر در این که من نمی توانم توضیحش دهم. (مستعار- ویتگنشتاین).

آیا زبان همیشه متعلق به آن دیگری خواهد بود؟

آمدن رفتن­های ذهنیت­ها و داستان­ها.

برای آن که بتواند در یک بعدزمانی از چند ثانیه به هم چفت و بست شود، بُعدی زمانی در یک بدن یا در یک حرکت در بدن.

اینکه چیزی حقیقی را بر اساس استعاره بیان کنیم! من سطح را ترجیح می­دهم، مسطح بودن را، به بیان کوتاه­تر آن چیز خام را؛ به خاطر این که فقط این است که جهان را به پاسخ گویی وامی­دارد.

آنچه نوشته می­شود گُنگ است.

آدم باید یاد بگیرد رد دستش را دنبال کند.

کلمه ی پایان برای این است که آن چه در راه است ؛ تبدیل به آن چیزی شود که از پُشت سر می­آید.

-  چرا شما سکوت را انتخاب کردید؟

- (آقای عزرا پاوند بعد از آنکه از جواب دادن به چند سوال طفره رفت؛ شروع کرد بطرز عجیبی به تکان دادن لبهایش؛  لبها را تا نیمه باز می کند و به آرامی می­گوید، حساس:) سکوت است که مرا انتخاب کرده است.

مدتها نمی دانستم نامم چیست. با وجود بی اطلاعی­ام نامم این بود.

( در مورد اسم کتاب چطور؟)

پول و تاریکی چون حلقه­های مرتبط؛ برای زبان.

نوشتن: وقت اضافه.

برهم زدن جهان؛ نه از طریق عوض کردن یک کلمه؛ بلکه از طریق تکرارش.

اینکه از طریق این مفهوم در باره­ی تقسیم ناشدنی؛ فکری در باره­ی شعر را گسترش بدهی؛ توالی و ترتیب و کتاب.

من همان قدر از کتاب دعا برداشت می کنم که از بشرل؛ از سیمنون که از رومن دلارز که از آگوستین قدیس که از منصور حلاج. از آنچه پیرزنی در کافه ای در کلیشی می گوید از مرلوپونتی؛ تا مردی که در خیابان از جلوی من رد می شود و برای خودش زمزمه می کند تا از جورج گوگنهایم یا ویتگنشتاین.

هیچ استعاره ای؛ اما در عوض جای پاهایی. آیا از نبود استعاره است که داستان بوجود می­آید؟ ( دسیسه ها)

آدم کاری نمی کند جز صحه گذاشتن بر خامی ها.

 فورم به مانند یک احساس فزاینده.

جک اسپایسر: استعاره ها برای انسان نیستند.

ژان دایو؛ در پیامگیر من: کلمه­ها دیگر مرا بازنمی­شناسند.

 

یادداشتها

شعر در تمامیتش یک حرف اضافه است.

تازه زمانی که پا را روی اعصاب طناب می گذاری؛ داستان خودش را باز می­کند. قبل از آن تنها پاره هایی از جمله­ها وجود دارند و آدم هیچ نمی بیند از آن چه که ماجراها را به هم می پیچاند. صدا باعث نمی شود که ساختمان تازه ای را بسازی. تمامیت را منحل می کند؛ ضعیفش می­کند و تنها سطح را نگاه می­دارد.

تصادفات ضروری­اند. آنها هستند که فرم و خوانش آن  را در اختیار دارند.

آن ها با گوش سخن می گویند؛ من می خواهم با ذهن صحبت کنم. (جوزف ژوبرت).

یک فراوانی ی معنا؛ بیت را نابود می کند؛ تبدیلش می کند به خاکستر.

در خلاء زبان. نه هرگزدر آن پر مملو.

اهمیت کمر.

یک کتاب به کسی تعلق ندارد. یک بدن به چه کسی تعلق دارد؟

علم من ؛ تنها می توانست علمی باشد از خط های نقطه چین. من نه وقت دارم نه توان آن که یک خط ممتد بکشم( مارسل جوسه)

بدن یک سوژه نیست. به این دلیل...

 

در باره­ی حرف اضافه

جمله­ی منتظر. مساوی. در آن دورها اتفاق می افتد.

یک ادراک است که من مشکل می­توانم برآن چنگ بیندازم؛ اینکه بفهمی. اما گاه؛ یک تماس فیزیکی با او را احساس می­کنم.

این نزدیکی را انسان چگونه می­تواند معنا کند؟ یک حجم غیر واضح. آدم در گوشه و کنار می­چرخد. آدم سعی می­کند خرده­ریزه­ها را جمع کند تا آن جا که چیزی به تمامی و بدون پیش بینی ی قبلی در هم پیچ می­خورد که دسیسه را تمدید می کند. بدون آن که بداند.

من واقعا دلم می خواست می توانستم توضیح دهم چه اتفاقی می افتد در قبل و بعد یک حرف اضافه. چرا یک چنین جذبه ی معنی و جمله در خود ژست درآوردن؛ در خود مسیر هست. آیا بازو دست را می سازد؛ آیا پا زانورا می سازد؟ همه چیز موج برمی دارد به عقب به سمت شکلک درآوردن؛ به سمت جهت یابی.

مهم است چون شفاف است.

برای من هم شاید حرف اضافه مهم باشد بخاطر اینکه همه ی شکلک های دیگر را پاره می کنم. دلم می خواهد معنا را انباشته کنم؛ ایجاد تقاطع کنم.

یک ناشیگری ی تندرو همه چیز را رهبری می کند. این یعنی شکل گرفتن یک فرم. این ناشیگری قلب مسئله است.

حرف اضافه یک مقدار مانند قافیه عمل می کند! معنا را به بازی می گیرد.

در باره ی حرف اضافه در همه ی ترجمه ها ( از انجیل تا مثلا.)

حرف اضافه ی لویی زوکوفسکی.

عملِ چیزی را پیشنهاد دادن.

 

 

 

تمام

 

 

 

 

 

 

 

INDEX