شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

نامه                                                           

تصویر، سانسور را از پا درمی‌آورد                                                             

یدالله رؤیایی                                                        

اشاره: یدالله رویایی اغلب در یادداشت‌های وبلاگ خود، خطاب‌اش به «عباس معروفی» داستان‌نویس مقیم آلمان است و اغلب، سخن خود را در قالب نامه‌هایی خطاب به او بیان می‌کند. نامه‌ی حاضر یکی از آن نامه‌هاست:

عباس عزیز،

آیا در کلمه‌ی "بوسه" مفهومی از "واژه" هست؟ و یا در کلمه‌ی "واژه" مفهومی از "بوسه" هست‌؟ اگر تو می‌گويی نیست، برای سانسور تهران ولی هست. چون در چاپ جدید کتاب "دلتنگی‌ها" در هر مصرعی که "بوسه" می‌بیند آن را "واژه" می‌کند. اول دلتنگی شماره‌ی 16 را، آن‌طور که در چاپ اولش (انتشارات روزن، 1347) آمده بود، با هم بخوانیم:


در گفتگوی ما

فنجان تو کوهستانی‌ست

وقتی که به بوسه‌های تو نما می‌بخشد


وقتی که بوسه‌های ما نما می‌گیرند

چشمان تو روح هندسی‌شان را 

در کوهستان پنهان می‌سازند

چشمان تو روح هندسی دارند

وقتی که فنجان تو کوهستانی‌ست

و بوسه که از کنار دست چپ ِ تو می‌افتد

می‌افتد در دهان راست ِ من


در گفتگوی ما

آندم که نگاه صخره در نگاه ِ پَر

می‌ماند ـ‌ـ

او ضلع مربع پریدن را

می‌داند.

حالا خودت را جای سانسور تهران بگذار و دوباره این شعر را به تصحیح او بخوان، یعنی "بوسه‌ها" را "واژه‌ها" بخوان، ببین چی از آب در می‌آید!

من هم روز اول همین کار را کردم. اول داشتم اغماض می‌کردم ولی وقتی به آنجا رسیدم که:

"و واژه که از کنار دست چپ تو می‌افتد/ می‌افتد در دهان راستِ من" دیگر تاب نیاوردم و تلفن را برداشتم و به ناشر اعتراض کردم که: چرا این تغییرات را قبول کردی؟

-والله... من، حقیقتش، خیلی مقاومت کردم. نشد. تازه آن‌ها می‌خواستند تمام قطعه را بردارند، من نذاشتم. دیدم حیف است به خاطر این یک کلمه‌ی بوسه تمام شعر از کتاب حذف شود.

- عجب؟

- بله، آن‌ها حتا معتقدند که با این تغییر شعر شما را بهترکرده‌اند...

- عجب!

- بله، چون می‌گویند که در اداره کل ممیزی وزارت ارشاد شاعرانی هستند که شعر حجم را از خود رویائی بهتر می‌فهمند واگر قرار است شعر خواننده را گیج کند خودشان این‌کار را می‌کنند.

- عج...ب !... پس رسالت سانسور عوض شده است؟

- ووالله... از شما چه پنهان، من هم فکر می‌کنم شعر شما این طوری بهتر شده است. به خصوص در بیتِ "و بوسه که از کنار دست چپ تو می‌افتد/ می‌افتد در دهان راستِ من".

- عجب!؟

- وئوالله...

چیزی نداشتم که بگویم، گوشی را گذاشتم و به یاد نیما افتادم که گاهی، و اغلب، به من می‌گفت: تمام عمر من به عجب عجب گفتن گذشت.
حتا من، به لطف مقاله‌ی انتقادی افشین دشتی در روزنامه‌ی شرق (شماره‌های 160 و 163 فروردین 1383 مقاله‌ی "وقتی برای خوردن ِ دانستن")، کشف‌های عجیب دیگری از این رسالت تازه‌ی سانسور کرده‌ام که یکی دو نمونه‌برداری ازآن برای انبساط خاطر (عصب؟) بد نیست:

در چاپ اول (دلتنگی 22) می‌خواندیم:

تو باز می‌آيی

با نافی از خلیج احمر

و رانی از عصای موسی

و شکل راه رفتن تو

معنای مثنوی‌ست.

و حالا، در چاپ دوم، تو می‌توانی آن‌ها را به سلیقه‌ی سانسور این‌طور بخوانی:

تو باز می‌آيی

با موجی از خلیج احمر

و گامی از عصای موسی...

دارم فکر می‌کنم نکند تو هم فکر کنی بهتر شده است! و یا خواننده‌هايی؟ پس، از ذکر بقیه می‌گذرم. ولی اگر آن کسانی که نسخه‌ای از چاپ جدید "دلتنگی"‌ها را خریده‌اند به تصحیح آن برخیزند خدمتی به خود و خیانتی به سانسور کرده‌اند. که شعر واقعی عیناً خیانت به هر آن چیزی است که به او عیناً پیشنهاد شده است.

و در اندیشه‌ی این جمله از گاستون باشلار می‌مانم که گفت: سرانجام تصویر، سانسور را از پا درمی‌آورد.

تا وقت دیگر: قربانت.

 INDEX