www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
گذرازتجربه هاي فردي به ناخودآگاه جمعي
خوانش «صداي پاي آب» سهراب سپهري
مهرنوش قربانعلي
شعربلند«صداي پاي آب»درآغازبه يك خودزندگي نوشت ماننداست ودرنگاهي اجمالي آسان يابي صوري آنبيشتربه چشم مي آيدتا گستره اي كه درهزارتوي پنهان خود دارد،اين شعربا بياني كاملا رئال و خودآگاه آغاز مي شودوبه گونه ي شعر اعترافي پهلومي زند:
اهل كاشانم/روزگارم بد نيست/تكه ناني دارم،خرده هوشي،سرسوزن ذوقي/مادري دارم،بهتر از برگ درخت/ دوستاني بهترازآب روان هشت كتاب ص:275
شگفتي سازي «صداي پاي آب» ازجايي آغازمي شود كه گره خوردگي تجربه هاي فردي شاعربا ضميرناخودآگاه رخ مي نمايد:
پدرم پشت دوبارآمدن چلچله ها،پشت دوبرف،/پدرم پشت زمان ها مرده است،/ پدرم وقتي مرد،آسمان آبي بود،/ مادرم بي خبرازخواب پريد،خواهرم زيباشد/ پدرم وقتي مرد،پاسبان ها همه شاعربودند ص: 274 همان
دراين شعرنيروي تخيل وقدرت مكاشفه به هم مي آميزند تا ادراكي متفاوت شكل بگيرد و شاعركه درگفت وشنود با خودو واكاوي درون خويش است،ازراه مرورناخودآگاه وپرداخت به اضطراب و پرسش هاي دروني-شهودي خويش به سويه هاي بكري از شناخت برسد:
باغ ما درطرف سايه ي دانايي بود/باغ ما جاي گره خوردن احساس وگياه،/باغ ما نقطه ي برخورد نگاه وقفس و آينه بود/باغ ما شايد،قوسي از دايره ي سبزسعادت بود/ميوه ي كال خدا راآن روز،مي جويدم درخواب/آب بي فلسفه مي خوردم./توت بي دانش مي چيدم./تا اناري تركي بر مي داشت،دست فواره ي خواهش مي شد./ تا چلويي مي خواند،سينه ازذوق شنيدن مي سوخت./گاه تنهايي ،صورتش رابه پنجره مي چسبانيد/شوق مي آمد،دست درگردن حس مي انداخت. ص:275 همان
بنابر نظريه ي يونگ راهي كه " من" را ياري مي كند تا به خودآگاهي و شناخت دست پيدا كند،جلوه هاي متفاوت اسطوره ي قهرمان است وتازه پس از آن مسئله ي نگهداري وانكشاف اين خودآگاهي مطرح مي شود،به گونه اي كه انسان با تكيه به آن وهمين طورحفظ هويت فردي خود درجامعه زندگي سودمندي داشته باشد،رخدادي كه در نگاه «سهراب سپهري» سرشت و سر انجامي اين چنين پيدا مي كند:
چكچك چلچله ازسقف بهار/ وصداي صاف،بازوبسته شدن پنجره ي تنهايي./ وصداي پاك،پوست انداختن مبهم عشق،/ متراكم شدن ذوق پريدن در بال/وترك خوردن خودداري روح./من صداي قدم خواهش را مي شنوم/وصداي،پاي قانوني خون را در رگ،/ضربان سحر چاه كبوترها،/تپش قلب شب آدينه،/جريان گل ميخك درفكر،/شيهه ي پاك حقيقت ازدور./ من صداي وزش ماده را مي شنوم/ وصداي،كفش ايمان را دركوچه شوق./
وصداي باران را،روي پلك ترعشق،/روي موسيقي غمناك بلوغ،/ روي آوازانارستان ها./ و متلاشي شدن شيشه ي شدن شيشه ي شادي درشب،/ پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،/ و پرخالي شدن كاسه ي غربت در باد./من به آغاز زمين نزديكم./نبض گلها را مي گيرم./ آشنا هستم با،سرنوشت ترآب،عادت سبزدرخت./ روح من درجهت تازه ي اشياء جاري است ص:287-286 همان
در« صداي پاي آب» دريافت وآگاهي «سهراب سپهري» از علاقه مندي هاي خويش به بطلان مفهوم رايج زشت وزيبا مي انجامد كه نشان دهنده ي ژرفاي اعتماد او به عشق به عنوان احساسي ست كه ذهن و طبيعت را به مفهوم والاي آن به يكديگر پيوند مي دهد:
من نمي دانم/ كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است،كبوترزيباست/ و چرا درقفس هيچ كسي كركس نيست/ گل شبدرچه كم از لاله ي قرمزدارد/چشم ها را بايد شست،جور ديگربايد ديد/ واژه را بايد شست/ واژه بايدخود باد،واژه بايد خودباران باشد/ چتررا بايد بست/ زير باران بايد رفت. ص:298-297 همان
وبكري نگاه او را در وارونه سازي روابط متداول وساخت وسازهاي ديگرگون آن وبه ديدآوري جبري كه مي تواند درتعبير،نگاه وشهود آدمي فروريزد،مي توان سراغ گرفت كه درآميخته با طنزاست:
من الاغي ديدم،يونجه را مي فهميد/ درچراگاه "نصيحت" گاوي ديدم سبز/ شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت:" شما "
يا: قاطري ديدم بارش انشاء/ اشتري ديدم بارش سبد خالي "پندو اندرز"./ عارفي ديدم بارش " تنناها ياهو" ص:279-278 همان
پرداخت اوبه مفاهيمي كه همواره در زيست بشري دغدغه اي پايان ناپذيررا پديد آورده اند و درزمره ي پرسش هاي سيراب ناشدني حيات بوده است وخلق فلسفه ي متفاوتي براي كلان مفاهيمي مانند: عشق،مرگ... وارجاع به كهن الگوهايي مانند روايت هاي اساطيري از ديگر سويه هايي است كه« صداي پاي آب» را شنيدني تر مي كند:
مرگ درآب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد/ مرگ درذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد./ مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان./مرگ در حنجره ي سرخ- گلو مي خواند./ مرگ مسئول قشنگي پرشاپرك است./ مرگ گاهي ريحان مي چيند/ گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد./ و همه مي دانيم/ ريه هاي لذت پراكسيژن مرگ است. ص:297-296 همان
من به سيبي خشنودم/ وبه بوئيدن يك بوته ي بابونه/ من به يك آينه،يك بستگي پاك قناعت دارم/ من نمي خندم اگر فلسفه اي،ماه را نصف كند./من صداي پربلدرچين را،مي شناسم،/رنگ هاي شكم هوبرهرا،اثر پاي بزكوهي را./خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد ص:289 همان
«صداي پاي آب» با احياي وجوه مشترك ناخودآگاه جمعي(بومي- انساني) است كه موج درموج طنين مي اندازد وپيش مي رود.
|