www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

مهرنوش قربانعلی

نگاهي به

مجموعه شعر "با خودم حرف مي زنم"

سروده ي روجا چمنكار

 

                                                                                                       

با خودم حرف مي زنم “در پيرنگ غالب عشق شكل مي گيرد و بازتاب آن را بيشتر در دلالت هاي معنايي بايد جستجو و رهيابي كرد تا در كشف و رخدادهاي زباني و امكانات ساختاري كه در اين اثر عمده نمي شوند.

كتاب با شعر “ اصلا نباش “ آغاز مي شود كه تلفيقي از فضايي رئال و غير رئال دارد كه آن چنان در هم تنيده شده اند كه به تمامي واقعي به نظر مي رسند . در همين شعر بنيان هاي نگاه غنايي شاعر را نيز مي شود ديد كه از سطح به سوي عمق گسترش يافته است و نشاني از استعداد عظيم انسان در جستجوي رابطه اي عاشقانه را بازتاب مي دهد، همچنين پذيرش عقوبت آن را كه چكيده حكايت هاي گوناگون برده است و سمت و سوي آن را در آثار كلاسيك بسيار نظاره كرده ايم كه قابليت تا چنين سطوحي را نيز دارد :

مر ا به هيچ بدادي  و من هنوز بر آنم / كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم               ( سعدي )

ياد باد آن كه سر كوي توام منزل بود / ديده را روشني از خاك درت حاصل بود             ( حافظ )

هر چند كه در شعر “ روجا چمنكار “ تا چنين مرحله اي هنوز بسيار فاصله دارد. با تمام آنقدر منتظر مرده ام / تو كابوي تمام قصه هاي من بودي / من ، معجوني از خواب هاي آشفتهي تو / دورترين ستارهي آسمان / كه دستت به دردش نمي رسيد / اين شهر / پشت رفتن تو /  توي چشم من /  ضد نور مي شود / كنار تمام قصه ها / آنقدر منتظر مرده ام / تا دوباره هفت تيرت را بر شست بچرخاني / دوئل كني / و من چشم بر ندارم / از اين همه زيباييات ( وسترن، ص 12 - 11 )       

از ديگر ويژگي هايي كه در مجموعه با خودم حرف مي زنم “عمده مي شود، بروز مولفه هايي است كه از آن مي شود به عنوان مولفه هاي اقليمي   بومي ياد كرد كه تركيبي است از پديده هاي جغرافيايي معين، نشانه هاي بارز زيستي، افسانه ها و باورهاي رايج در آن : من شبيه شكستنم بي صدا عاشق مي شوم / و بعد / تنها تو مي داني / كه ماهي ها / درياي مرا به جنوب ديگري بردهاند ( شب كه مي شود ص 14 )

شبها / جوانه مي زنند / از لاي پلك هاي سحر آميزت / يك جفت بذر گياه افسون شده / بالاتر از تمام سياهي ها رنگيست / كه فقط توي چشم هاي تو خوابيده ( عاشقانه ص 15 )

در شعر “ كافه بخوانيد “ درآميختگي اين نشانه هاي اقليمي   بومي با الگو هاي ديرين ، شيوه روايتي كه به شعر اعترافي پهلو مي زند با تقديس عشق و بازخواني شكست اثري را مي آفريند كه لايه هاي تصويري ، زماني گوناگون شايان تامل است :

درست مثل كسي كه /  بر لوح هاي گلي سومري / چيز عجيبي ديده باشد / آب از سوراخ هاي گوش و بيني ام مي زند بيرون و / تو هم / مثل كابوس هاي سحرگاه من / هي بيا و برو / مثل خنديدن گاه گاه كسي كه دارد مي ميرد / زندگيام را به عكس گرفته اي / كه وارونه ظاهر شوم / چاپم كنيد / بر تابلوهاي بين راه / خط خطر ريزش نفرين خدايان / ريزش كوه / و چشماني كه صاحبش پيدا / نه، نمي شود شب مثل كسي كه از خودش بيزار است / فاصله بگيرد از ستاره ها و ماهي / كه هيچ گاه هنگام ملاقات با تو گرد نمي شود / تا شبانه عاشقت شوم / با هميشهي خطر ريزشت بر نيمهي چپم / درست مثل فنجاني لب شكسته ام / و لطفا مواظب خوني كه در رگهاي تان جريان دارد باشيد / درست مثل بيزار باش هاي  بيدار باش دختري / كه هي قدم زدم / هي قدم زدم / هي قدم / زدم توي كاسه كوزهي تاريخي / كه از ماه گردش فاصله مي گرفت  ( كافه بخوانيد بخشي از شعر ص 19 18 17 )

در همين شعر نيز شگرد عمدهي كتاب در هم تنيدگي فضاي رئال و غير رئال به صورتي كه گستره اي طبيعي و واقعي شكل بگيرد، يا آن چه مي شود از آن به عنوان رئاليسم جادويي ياد كرد، قابل رويت است كه به راز و افسون آميخته است كه بازتابي از فضاي جنوب است، نكته ي ديگري كه اين شعر را با ساير آثار كتاب متفاوت مي كند ،وقوع موضع گيري ، مقاومت و مقابل عشق ايستادني است كه از سوي شاعر اتفاق مي افتد كه  در نمونه هاي تاثير گذار ديگري هم چون “ مدال، باران -  سهشنبه “ ، “ روي عرشه “ و  “هر چيز بسته اي “ گسترش يافته است :

لبهايم را از پشت بام فراري بده / لرزش صدايم را از پشت بام فراري بده / قلبم را از پشت بام فراري بده / چشم هايم را / نه / بگذار هميشه باز بمانند و سياه / به گردنبندي كه توي گردنم انداخته اند / دوباره آويزان مي شوي / دوباره / آبشارهاي مخفي به چشم هايت مي آيند / صخره هاي وحشي به اندامت / چيزي ميان دستهات و لرزش صدايم رد و بدل مي شود / نه / متوقفم نكن / من لباس مخصوصم را به تن كرده ام / همان كه روي منجوق هاي براقش وقت صلح / فرمان شليك مي دادي / اين جنگ / آخرين تلاش من / براي زنده ماندن خواهد بود . ( مدال، ص 39 38 )

اين شال گرم خاكستري براي تو بود / تا زندگي مرا دور خودت بپيچي / جهان سردتر شده / گند زدي كاپيتان ! / دستور بده هاله اي نامرئي دور سرم بكشند / و مرا به پست خودم برگردانند / و بادبانها را از پوست دامنم بالا ببرند / دستور بده ! / برگرد ! / دستور بده ! / لنگر نينداز ! / پهلو بگيري دريا را به آتش مي كشم / با يك زخم كهنه / اين بازي هنوز ادامه دارد / به نقش خود ادامه بده كاپيتان !  ( روي عرشه ، ص 52 51 )

عصيان شعري “ روجا چمنكار “ از نوع سركشي هاي قابل پيگيري در هم نسلانش و شاعران دوره ي پيش از او كه طغياني ،توام با جسارتي تحول خواه و پيشنهاد آفرين در عرصه ي زيستي و به تبع آن در ساختار ، زبان و بنيادهاي شعري ما قبل خود داشتند نيست، بلكه تركيبي از دريافت هاي زيستي او و تفكيك دلبخواهي از ناخواستني هايي ست كه در ساختاري نه چندان طغياني و فارغ از برجسته سازي هاي زباني شكل مي گيرد .

به هر روي “ با خودم حرف مي زنم “در شيوه ي رويكردي خود بازتاب هاي اجتماعي نيز دارد به ويژه در شعري با همين عنوان كه از بازتاب هاي مهاجرت به كلان شهرها حرف مي زند :

    تکه ها را تکرار می کنم  / تکه تکه ها را تکرار می کنم / غربت ، نه عطر تند ادویه داشت / نه طعم به هم فشرده خرما ، در بسته های غیر طبیعی / غربت ، فقط مرا به شب /  شب ، وارد معرکه رگ می زند /  و رد خون / پاک نمی شود از این همه آسمان و تیرگی /  تکه حرف می زنم / تکه تکه حرف می زنم / خوابِ این همه کارتن خواب /  گوشه ی خیابان های سرد تهران ، پاره که شد / ماه افتاد توی دامنم و /  آب از سرم گذشت . ( ص 22 21 )

يا در “ مشروح اخبار “  كه با مولفه هاي به روز تري نقش يافته است :

مرد با تفنگ و انفجار رفته است و كنار دوست داشتنش / نداشتنش دارد بزرگتر مي شود / همراهي بفرماييد / خيابان دست و پا مي زند / همراهي بفرماييد / زن در خيابان دست و پا مي زند / مويرگ ها تركيده اند و / غليظ تر مي شود خون / همراهي بفرماييد / و غليظ تر مي شود شب /  همراهي بفرماييد /  و هوا / با رگبار هاي پراكنده / پيش بيني مي شود / با هراس هاي پراكنده / پيش بيني مي شود /  با بچه هاي پراكنده / پيش بيني مي شود / با انفجار هاي پراكنده / با عرض پوزش / بينندگان محترم ! / برشمار پيش بيني ها افزوده مي شود و / اخبار امروز  / به آگاهي شما نمي رسد ( ص 34 - 33 )

هر چند كه از امكانات امروزي تري مانند هنر سينما در شعر “  نت پاياني “ نيز در “ با خودم حرف مي زنم “استفاده شده است ، اما امكانات اقليمي -  بومي  در سروده هاي پاياني اين مجموعه كه خوش ساخت تر نيز هستند ، حرف اول را مي زند :

با بوي شعر من /  بنشيني كنار درياي من و / قلاب بياندازي توي رگ هاي من /  گريه كنم با شانه هاي تو و / بلرزي با چشم هاي من / همين كه لب هاي من /  پناه بياورند به قلاب تو /  زمستان بريزد توي رگ هاي من و /  اولين برف /  ببارد / آرام / از سرانگشتان تو / بر جنوب كوچك من . ( قلاب تو ، ص 36 35 )

در موج ها كه بي تو به سمتم مي آيند در شعله كبريتي كه مي زنم و /  دودش توي چشم خودم مي رود / در من هم / پيرزني كه با عصاي شكسته در من مي كوبد / نفس گير قدم هاي تو بود /  در من از خودشان / ببين چطور مرده ها و زندهها مي ترسند. ( شب ها مرا به خودم برگردان ، ص 46 45 )

لگد مي زنم به هر چيز بسته اي / يا ماهي هلال ! / توي قلب زمين / يا قلبي ! /  كه مي زند توي گوش من / يا كوه ! / كه يك روز دهان باز مي كند / قهوه كه مي خورم / دلشوره مي گيرم / غريبه ها راه مي افتند توي رگهايم / حركت كن ! / يا رگ ! / كه گاهي راهرو قدم هاي تو مي شود / گاهي محل كسب و كار / توقف بيجاي من / به قيمت تمام رندگي ام بود .  ( هر چيز بسته اي بخشي از شعر ص 55 -54 )

و فضاي شعرها را رازآميز و قابل درنگ مي سازد .   

 

 

 

 

 

 

INDEX