www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
تهران در کوک خودش ، یادداشتی بر مجموعه شعر"کوک تهران" مهتاب کرانشه شعر امروز، برآمده از حوادث، رویدادها و اشیایی است که شاعر امروز با آنها زندگی می کند وبا درک و حس شاعرانه، آنها را به عنوان مهمترین فرآورده های ذهنی،به روی کاغذ می آورد وبه مخاطب اش وامی گذارد. نگاه نو شاعر به زند گی یعنی همین درک و دریافت تازه بر سلیقه ی جدید. چشم انداز جدید درباره ی پدیده ها و حوادثی که شعر از آن بارور می شود. نوگرایی در به کارگیری زبان در شعر امروز، اصل مهمی است؛ اما توجه و احاطه داشتن بر فرهنگ واژگان، امر مهم تری ست که خود این مهم، حاصل دانش و زندگي و تجربه هاي شاعر است و نيز دغدغه او در ارتباط با مخاطبان اش. در شعرامروز ،شاعر از آن زبان ریاکارانه فاصله گرفته و مستقیما آنچه را میبیند توصیف و بیان میکند . به تعبیری دیگر میتوان گفت شاعر امروز،شاعری رک تر و بیابهامتر است .پس شعر امروز، شعر زبان و واژه است .واژگانی امروزی و دربارهی زندگی امروز ومسایل ِ جامعه ی امروز. بعد از این مقدمه کوتاه می پردازیم به مجموعه شعر"کوک تهران" سروده مهرنوش قربانعلی.این مجموعه متشکل از چهار دفتر است : اینجا تهران است / بارون بارونه /عاشقانه های بی رقیب /الفتی که تابستان و زمستان با من سفر می کند در نگاه اول به این چهار دفتر می توان گفت این مجموعه دایره المعارفی از نام هاست .از نام مکان ها گرفته تا آدم های سرشناس ایرانی و غیر ایرانی .هنرپیشگان، فوتبالیست ها،نام فیلم ها، ترانه ها و .... راوی حتا از کاراکترهای معروف چند فیلم هم نگذشته و آنها را دوباره در این شعرها جاودانه کرده است. فرم در این مجموعه به نظر من بسیار جدید و منحصر به فرد است .شاعر با این مجموعه تسلط خود را به زبانی تازه و تلفیقی به خوبی نشان داده است. در دفتر اول"اینجا تهران است" راوی شما را به گردشی به گِردِ تهران بزرگ می برد .به تهرانِ تاریخی و پررمز و راز و تهران امروز .و جالب اینجاست که این همه از زبان خود تهران .راوی ای که خود را چون کف دستش می شناسد و به همین خاطر به خوبی جنبه های مختلف آن را بازگو می کند. تهران در این شعر در دستان راوی ست. شاعر/ راوی با مهارت، از تهران و وقایع مختلف آن و همینطور معرفی مکان ها و حتا روابط اقتصادی حاکم بر این شهر شعر می سازد و به گفته ی دیگر شاهد تهرانی شاعرانه هستیم و جالب و خواندنی اینکه همه ی این روایت ها با تلفیقی هنرمندانه از چند حکایت ِقابوسنامه به ظرافت و زیبایی خاصی در متن دست می یابد :
آتشكدهاي سنگي تولدم را گرم ميكند ساسانيان كنار" تخت رستم" نامم را جشن ميگيرند؟ و هواي كرج كه به نامم سند زدهاند خُلقي دارد كه هميشه انتظار توفان ميرود
«سخن از چهارنوع است: يكي نه دانستني ونه گفتني، و يكي ]هم[ دانستني و هم گفتني، و يكي گفتني و نادانستني و يكي دانستني و ناگفتني» *
و در جایی دیگر باز قابوسنامه در مجاورت شعر امروز :
مهارتمان صحنههاي تئاتر را مجاب كرد و شبها و روزهاي زيادي از شعر سرريز شدند ترمهاي عجولي را قال گذاشتيم، ولي...
«سخن را بزرگدان كه از آسمان آمد و هر سخن كه بداني از جايگاه سخن دريغ مدار»*
کسی که تهران را می شناسد از کوکی اینچنین بر این شهر، لذتی وافر می برد.گویی با گردآوری همه ی آنچه که به این شهر با عظمت مربوط است به زبان شعر و تلفیق با وقایع و واقعیت ها ، جانی دیگر بر تن این شهر دمیده می شود:
مقدربود كه برجاي تيسفون لم دهد قريهاي كه نام كوچك خود را دوست داشت
هیچ چیز تهران از زیر چشم شاعر/ راوی در این دفتر، پنهان نمی ماند. از همه ی آن چیزهایی که تهران را احاطه کرده اند وتا همه ی آن چیزهایی که تهران آنها را احاطه کرده.خلاصه شعر خودش فیلمی ست با تصاویری زنده که اینها همه نقش برچشم می زنند .نقش هایی ازتهران عزیز ما .تهران خسته و دودآلود ما :
تندروي اتوبوسهايي كه قراراست به سرعت فاصلهي شرق وغرب را طي كنند سردردهايم را به سوي ميگرن ميبرند
همانطور که گفته شد تهران با زبان خود ازخودش سخن می گوید .خودش را به خواننده اش باز می شناساند و همه ی این اتفاق ها در قالب زبان و واژگانی متداول و به روز می افتد و اینگونه افتتاحی دوباره می شود این شهر دویست ساله :
صداي دستهاهنوز ميآيد شمعهاي دويست سالگياش را نسيمي از توچال فوت ميكند كه رفت و آمدي دائمي درشمال وجنوب را تجربه كرده است
و راوی همچنان پیش می رود و باز می گوید:
سرنخها دوست دارند در دستم جمع شوند ديرسالي يادگارياش را «چشمهعلي» از ياد نبرده است؟ اينجا همان «ارشكيه» است كه نشاني كاخش را برلبها جاگذاشته است
و در جایی رو درروییِ حال و گذشته و تمدن و تاریخ:
زانوهايم از پلههاي برقي شتاب بيشتري دارند چشم از تبليغها برنميدارم ولي شناسنامهي كتيبهها مجذوبم ميكند صدايم را با اكوي برج طغرل نشنيدهايد؟! ... آتشكدهاي سنگي تولدم را گرم ميكند ساسانيان كنار" تخت رستم" نامم را جشن ميگيرند؟
همه ی شهر در این شعر و در خودش شناخته می شود .روایت ها گاهی ساده و خطی اند و گاهی چند لایه .با خواندن چندباره این دفتر(اینجا تهران است) می خواهم از مهرنوش شاعر بپرسم ؛چطور این همه اطلاعات گسترده ی تاریخی و جغرافیایی را با رفت و برگشت های مکرر به گذشته و حال و آینده اینگونه شاعرانه و با ظرافت در سطرهایی هم آوا گرد آورده است :
بناها كه نفسهاي رسميشان آغاز ميشود ابتداي صفويست و شاه تهماسب كه قدم ميزند كاروانسراها و باروها به استحكام خود شك نميكنند و شمارهي برجها آن قدر بلندي ميگيرد كه برابرسوره هاي قرآن مي شود چرا هرنگيني را حلقه اي دربرمي كشد؟
و در قطعه زیرتاریخچه ای پر تصویر و پرروایت از شهری داغدیده ! از شهری که جریانات تلخ نه تنها کوچک اش نکرده اند؛ بلکه از دردها گویی متورم و ملتهب و بزرگ تر شده است :
سرم دارالفنون شلوغي شده است «فين» را اگر فراموش كنم شقايقهاي البرز سرخي تمكين را تجربه ميكنند چرا مليجكها هميشه حرف اول را ميزنند وشاه كج كلاه گيجي نامه ها را امضا مي كند؟ همهي پردهها را كشيدهام و ميخواهم از سرنوشت خيابان چيزي به گوشم نرسد!
خلاصه تهرات در کوک خود زیر و بالایش را به رخ خواننده اش می کشد. آن هم با ظرافت ها و نازکی های دست شاعری که شهرش را خوب می شناسد :
كمند موهايش كوتاهي كند ارزان فروشي CD ها آن قدر جدي است كه يادم نميآيد آخرين بار سينما را كي ديدهام مانتوفروشيهاي اين ميدان هنوز نتوانستهاند مانكنهايشان را قانع كنند قيامتي از هر قامتي برنميخيزد
در دفتر دوم، "بارون بارون" شاهد ِتلفیقی تازه از ترانه های قدیمی ِ زنده یاد ویگن عزیز،همراه با سطرهایی خواندنی از خود شاعرهستیم. از آنجایی که این ترانه ها ازسالهای دور در ذهن و دلمان نشسته است؛ خواندن این شعرها گویی دوباره رجعتی بر خاطراتِ تلخ و شیرین است.
«آن گل سرخي كه دادي در سكوت خانه پَژ ... مُرد»
چهقدر خاطرهام را تصنيفها ميخواهند بوتههاي قالي از سرخي گونهام پژمُرده نميشوند و تابلويي لكههاي رنگ را وقت ملاقاتم از انگشتش پاك نميكند فكر ميكني جهان آن قدر ديوار دارد كه ديدارهايمان را در آغوش بگيرد؟ ...
در شعر دیگری از همین دفتر، در واقع راوی با اضافه کردن سطرهای خود به این تصنیف معنی زدایی از مفهوم اصلی ترانه می کند و حتا تا جایی پیش می رود که سرنوشت را در آن صدو هشتاد درجه تغییر می دهد.طوری که مسافر می ماند با راه بلدش :
دوستيات قدري بود كه هيچ دعايي درآن خواب انتها نميديد و نگاهت بلد راهي تا صبح را نشانم دهد « گل خزان نديده!» كدام سوي را نشان گرفتهاي؟
دامنههاي پرشقايقام هرگز لب نخواهند زد: « خدا تو را نگهدار»
و شعرهاي عاشقم نخواهند گذاشت، «دو چشم من به ره مانَد در آرزوي ديدار»
دوستيات قدري ست نزول گوشه چشمي را تا صبح لب ميزنم هيچ راه بلدي مسافرش را گم نخواهد كرد!
در دفتر سوم(عاشقانه های بی رقیب)،گویی با دایره المعارفی از نام ها روبروایم.نام رمان های فارسی و غیر فارسی و وقایع آشنا در آنها،نام قهرمان های شاهنامه و اتفاقات در آن و چه تلمیح های زیبایی که در این دفتر نیست !و اصل در این دفتر همین است.از داستان بیژن و منیژه، تا قهرمانان داستان های هدایت و بزرگ علوی در "چشم هایش" و "ژاور"بینوایانِِویکتور هوگو و جالب که مهرنوش قربانعلی با ارتباطی زیبا و منطقی و با زبانی بسیار ملایم و شاعرانه همه اینها را با روایت های شاعرانه ی خودش بیان و هم سو می کند :
كفشهاي اسپرتم سريعتر از اعصاب " ژاور" ُدور ميگرفتند حدس زده بود كه بايد " ژان والژان" باشم
آسايش باد در موهايم ميچرخيد در بلوطي تند چشمهايم
وقتي َته كفشهايم تعقيب ميشد شيريني خندههاي " نور من " در من جان ميگرفت
و یا در جایی دیگر اشاره ایی طنز گونه به شخصیت های آشنای تلویزیونی دارد:
ليلا كه باشي يا نصيب مجنون ميشوي يا قسمت ِ«صمد»
در شعر "جام حذفی" از این دفتر ، با تاریخچه ای از فوتبال و باز نام های آشنا روبروایم و باز تلفیقی شاعرانه و به روز.گرچه روایت ها آرام و ساده وسبک اند اما باز نو می نمایند:
1- حدس ِ «بيكن بائر» را زده بودم بازي كند وُ جام جهاني بياورد جام جهاني بياورد وُ مربي باشد آفسايد ميشود، ميگويي؟!
2- گذشت ميكنم البته فقط، جام حذفي بازي بود!
3- حيف بازيگرداني بازي ازارتفاع هدايت ميشود
...
و اما در دفتر چهارم(الفتی که تابستان و زمستان با من سفر می کند )هم شاهد سه قطعه شعر هستیم که گواهی بر نیایش های شاعرانه است و همه تلمیح بر قران کریم دارند.همه ی این سه شعر با زبانی ساده و زیبا و صمیمی روایت شده اند و قسمتی از نیایش سوم:
اين بكش، مكش سر موهاي من است قمهها ديگر قابل رويت نيستند
به كوتاهي خواب نردبان فكر نميكنم
به كوتاهي خواب نردبان فكر نميكنم هواي شاهنامه َبرم داشته است
به سرزميني ديگر كه سرميگذاري رقص عقربهها عوض ميشود با ضربي ديگر ابرها پايكوبي ميكنند و منعي كه لبت را دوخته بود دست و پايش را گم ميكند ديگر بار «منيژه» ميتواند روياروي «افراسياب» بايستد بايستددر نفسهايش جانم ويرايش ميشود
شعرهايم چه قدر هواي نام مرا دارند! ...
در مجموع باید گفت در خلق این اثر، شاعر دست به نوآوری زبانی و نوشتاری تازه ای زده است . تداوم ارتباط فرم شعر با لایه های درونی آن و تعاملِ پیوسته ی مضمون و شکل بصری کار در تجربه ای تازه به نمایش در می اید .در این مجموعه، پیوستگی ِ کارهای دیروز و شعر امروز به طرزی نو خودنمایی می کند.این هماهنگی را در قسمت هایی که از قابوسنامه استفاده شده است را به خوبی می توان حس کرد . همینطور، درجای جای این دفترها رویاروییِ سنت و مدرنیته با زبانی خوش آوا و در بدنی از سطرهایی که گاهی خیلی شعرند و گاهی با نثر نزدیکی دارند آفرینش ِ اثری را به دنبال داشته که پر از تصویرهای بکراست.امیدوارم مهرنوش قربانعلی عزیز این رویه نو در نگارش شعر را که خود واضع آن بوده ، پی بگیرد و به سرانجامی نیکوتر برساند.منتظر کارهایی از این دست او خواهیم بود و در آخر شعری زیبا از این مجموعه :
جدي؟! لبخندهايمان خواستهاند كنار هم بايستند و عكس يادگاري بگيرند
كسي باور نميكند اختاپوس مهرباني باشي و خوابهايم خواستهاند تباه بازوهايت شوند شايعهها بر مونتاژي حرفهاي اصرار دارند
داش آكل! قرارنيست مرجانهاي خرفت توي داستان بگذارند ُو هميشه تلف عشق شوي
جدي؟! باور نميكني كه اختاپوس چه طبع مهرباني دارد.
*قابوسنامه
|