www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

   

 

يادداشتي بر مجموعه شعر «مثل پاره هاي بامداداي» سروده‌: محمود معتقدي

خاطري از جنسِ آتش و دلي گرفته

علي حسن زاده

 

«گاه صدايي كه به گوش مي رسد، انگيزه اي براي رنگ پذيري دارد.»

«سهراب سپهري»

 

53/ كاش مي شد/ تمام پاييز را/ بر ايوان روياهاي تو/ باز مي آمدم/ مثل رنگين كماني روشن/ از ميانه كوه و / دره هايي پراز باران/

عشق و طبيعت، كه از مختصات اصلي آثار رمانتيسيت هاست؛ از مضامين اصلي موجود در ساختار هاي اشعار اين كتاب است و مضامين فرعي موجود در ساختارهاي اين اشعار؛ كه عبارت اند از: كودكي، رويا، حسرت ومرگ... بر محور مضامين اصلي سامان يافته اند و به همين سبب است كه اين مضامينِ اصلي مبدل شده اند به مختصات اصلي ساختارِ اين اشعار. محمود معتقدي  براي ارائه مضامين مورد نظرش در شكل هاي اشعارش از زباني ساده و موجز سود جسته است و به همين سبب است كه زبان اين اشعار از بي نظمي يا انحراف عاري است و مخاطب فرضي را از جنبه ادراك يا دريافت اشعار دچار نابساماني زباني نمي كند و وجود اين زبان ساده و موجز در اشعار اين كتاب به سبب گزينش كلمات شفافي چون: پاييز، باران، جهان، رويا، حس، آسمان، كوچه و..  از سوي شاعر است و مقصود از كلمات شفاف آن دسته از كلمات است كه بتوان از روي صدا و يا ساخت آن ها به معني آنها پي برد يا معني آنها را حدس زد؛ انگار شاعر بر خلاف گروه قرار داديانِ (conventionalists) مربوط به فلاسفه يونان كه معتقد بودند: « پيوند بين لفظ و معنيِ كلمه يك پيوند طبيعي نيست بلكه پيوندي است قرار دادي كه منشاء‌آن را بايد در تصادف، سنت و عواملي از اين گونه جستوجو كرد»؛ (كه البّته شايد بشود نمونه چنين انديشه اي را در اشعار  شاعر معاصر ما هوشنگ ايراني ديد) و به تبعيت از گروه طبيعت گرايان ( naturalists) مربوط به فلاسفه يونان، معتقد است كه : «بين لفظ و معنيِ كلمه پيوندي قرار دادي است» و به همين سبب است كه از  زبان موجود در ساختار اين  اشعار  آشنايي زدايي به عمل نيامده است : 6 / با من/ چگونه مي آيد/ آن كه/ تنها ترانه اي كوچك را/  باز مي شناسد./  اوژن دلاكروا  نقاش نامدارِ رمانتيسيت (1795-1863) كه در سده نوزدهم مي زيست در  دفتر يادداشت هاي روزانه اش نوشته اس: «بودلر...    مي گويد من احساسي را وارد نقاشي كرده ام كه از وحشت لذت مي برد. حق با بودلر است.» شاعر و  هنرمند رومانتيك بيش از همه در جستجوي خصوصيات متعال و هراس آور و عواطفي چون ترس و ستايش از شگفتي ناشي از آن است زيرا هر قدر هنرمند رمانتيك به موضوع طبيعت و انسان سالم يا ناسالم نزديك تر مي شود، اميدش براي رسيدن به حقيقت بيشتر مي شود: 23/چيزي بگو/ پيش از آنكه آشوب مرگ/ مرا زمينگير كند./ زنده ياد سهراب سپهري در اثر «اتاق آبي» در بخش «گفت و گو با استاد» نوشته است: به گوش هنرمند خاور دور فرو خوانده اند: «ده سال خيزران را بررسي و طراحي كن، تا جايي كه خود به خيزران بدل شوي...» در نظر محمود معتقدي؛ همچون هنرمندان خاور دور، انسان بر طبيعت مسلط نيست؛ بلكه بخشي از آن است و مانند همه موجودات ديگر به فعل و انفعالات آن واكنش نشان مي دهد. انگار در نظر معتقدي معني شادمان و سعادت مند زيستن، هماهنگ بودن با طبيعت است. انگار در نظر او معني شاعر بودن، تبيدل شدن به ابزاري است كه طبيعت با استفاده از آن خود را بر انسان مي نماياند و كار شاعر، بيان پيوستگي اش به موج زندگي و هماهنگيش با تمام آن چيزهايي است كه در رشد و تغييرند، و به زبان ديگر، بيان خصلتي شخصي است كه در اثر نظاره طيبعت پالايش يافته است: 25/ باران شبانه/ هنوز مي بارد و/ ابرهاي رسيده/ حكايت ديگري دارند/ موسيقي ملايمي ست/ كه از هوا و زمين/ به گوش مي رسد./ 27 / زيستن/ ادامه لبخندي است/ ميان تو و باران/ ميان من و سپبده دماني سرخ/ با تو/ به كجاي جهان/ مي توان گريخت./

و سخن آخر اينكه د. ت. سوزوكي در مقدمه كتابي با عنوان «مقدمه اي بر ذنِ بودسم» نوشته است: «بايد به خاطر داشت كه عرفان داراي اشكال مختلف است: عقلي و غير عقلي، نظري و آئيني و احساسي و خيالي. موقعي كه من مي گويم شرق عرفاني است، منظورم اين نيست كه شرق روحي خيالي و مشربي غير عقلي دارد و محال است كه بتوان آن را وارد عرصه درك ذهني كرد. آنچه منظور من است به سادگي اين است كه در عملكرد ذهن شرقي چيزي آرام، ساكت، غير مشوش و با طمانينه وجود دارد كه به نظر مي رسد به فراخناي ابديت مي نگرد. ولي اين آرامش و سكوت به تنبلي و غير قابل بودن شرقيان اشاره اي ندارد و حاكي از سكوني نيست كه در بياباني خالي از گياه و سبزه پيدا مي شود و نيز دلالت بر جسدي نمي كند كه به خواب ابدي فرو رفته است.  اين سكوتي است كه حكايت از «ورطه جاويداني»  مي كند كه در آن تمام تضادها و گونه گونه ها دفن شده است...» ردپاي چنين بينشي را مي شود در اشعار مجموعه شعر «مثل پاره هاي بامداداي» جست:  12/ از بوي سكوت / دوباره سرشار مي شوم/ مثل گوشه هاي دريا/ مثل آوازهاي خيالت/ كه به سرزمين باد/ بر مي گردد/ مثل كوليان اندلس/ 11/ سوكوتي سر خوشانه/ بامدادي روشن/ و حس رويايي تمام/ در نيمه هاي شهريور/ تو چه عاشقانه/ از ره مي رسي/ خاطرت آسوده باد./ و بنابر اين مي شود نوشت كه اشعار اين مجموعه رنگي از عرفان شرق دور را به خود دارند.    

 

INDEX