آزیتا قهرمان

یادی از منوچهر آتشی

 

 

اما مپندار دیده نمی شوی

 

هر کجای جهان باشید، سایه ی سر شاعرها شمایید، نباید بروید. اینرا به او گفتم که صدایش خسته بود و تنش بیمار...  با اینهمه گفت: آنچه نگاهش داشته کارهای باقی مانده برای تدارک شماره ی اول مجله ای ست که باید برای حروفچینی آماده کند و تا این کار تمام نشود نخواهد رفت. پرسیدم چقدر از کار مجله باقی مانده است؟

گفت: داستان خارجی ترجمه یکی دوتا کم دارد. برای مجله اسم دانگ را انتخاب کرده بود، از شعر نیما...

دلی به پاره ی ابری چشمی

به منقار کبوتری توان سپردن

 

اولین شماره ی مجله ی او خواهد آمد. شاید سوگیادی برای او باشد. ایا آن که می رود خود می داند؟ برای رفتن تصمیمی هست؟ یا چنانکه آن روز او در تلفن گفت حسی پیشگویانه.... این مجله را نخواهم دید.

چند روز بعد جراحی کلیه داشت. یکی از کلیه هاش از کار افتاده بود.

(از پیله اش پرید و فضا را تفسیر کرد...

از آنجا سخن آغازکن

از آن دم که تن را رعشه فراگرفت

و پیاله ات را به زمین ریخت)

 

با همه خداحافظی می کرد و این را خود می دانست. شعر او در تمام این سالها با خیزش ها و عاطفه ای سبز خود را پیوسته جوان می کرد. زبانش چشم از ریخته فرا می گرفت و به روبرو می نگریست.

پای درخت های این حیرت تاریک مپندار دیده نمی شوی، شعرت از جنس گیاه و آتش است، درخت گلگون شعله خواهد شد.

(عریان نرفتی با این ردای بلند

که از زخم ها به شانه داری

و سینه ای خالی

که بال هایت را سبک تر کرده.)

 

تنها مانده ایم. به یادت می آوریم و شاعربودن را دوست داریم. چنانکه تو بودی رفتاری چون یک مصراع نورانی. و شعر با تو نسترنی بود یا مرزنگوشی؟

(برف فقط نام ها را می پوشاند

دهان ها هرگز خاموش نمی شوند.)

تمام شعرهای داخل پرانتز از زنده یاد منوچهر آتشی است.     *