
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
به نام اسم علی مومنی انتشارات داستان سرا شابک 8-52-7979-964-978 شماره کتابخانه ملی 5289-85م چاپ دوم: نشر دیجیتالی صحنه ها ۱۳۸۶
انتشارات داستان سرا
به نام اسم {مجموعه ی شعر} علی مومنی روی جلد: سیاوش برادران حروف نگار: میترا نعمت الهی چاپ اول: زمستان 1385،شمارگان: 1200 نسخه لیتو گرافی و چاپ: شریعت همه ی حقوق برای ناشر محفوظ است
__________________________________________ مقدمه
گزین گویه می گوید :آنگاه رطو بتی ست که پیرا هنش به تن چسبید . خیس اگر شوی این شعر ها را بهتر می بینی . باران !باران!باران!مقدمه ای پا به پای خیس . تا همراه این نوشته از کلاه وکفش یا دستمال و شال گردنی که همراه عابر است کم کم به مغز استخوان برسد . گزین گویه می گوید :کوه نیست این پا فشاری خیس که هرگز به هم نرسد . پس مینویسم و این رطوبت پاشیده بر مقدمه را همراه با نوشتنش پاک می کنم ...به نام خدا
1 تقدیم به یدالله رویایی
به نام اسم ویا هر شبیه بی مانند قسم به جمله میدهدو جمله می خوانند: که واژه باد جهان گل به گل گفتگویش باد وباز باد کبوترانی که این کتاب را به جای حرم می نشینندو پرواز می کنند .
2
بگو به اسم خسته ی من چگونه مرا بر دوش می کشی کنار هم و در مسیر این همه راه ... من هستم و تو... اوترین تصور ما. بیاد این دربسته شما ایشانی. توآفتاب ترین اطراف . درآسمان ترین خورشید من عا شقانه تو بودم تو مومنانه علی ادامه باد هنوزا چگونه یا علی !؟
3
یا هنوز !برجای مانده های دیروز بدون کلیدو خیال دری از شب و روز وشیری که بر کهکشان لبش کودکی از من و نیزو یا هنوز !
4
گنجشک را بهانه بگیر دانه بده بیا ! بالا تر از سپهر آبی و آبی و آبی و بعد رویش سیاه پایی میان کفش هزارو هزار پا خورشید را بگیر این خط را بیا! با لااقلی از نفس و دستخطی از هوا خطی که آفتاب را کتاب کردو نوشت : دانه به دانه « به نام اسم »
5
وشب بدون سیاه واندک اندک ماه به خاطرت بسپار به گریه ات درچشم که آب می وزدو عمق میشود باران ومنعکسش ماه و اندک اندک شب بدون سیاه و خاطرش درچشم که غرق میشود پله پله آسمان درعمق !
6
زمان در پیش و پس از راه... بلندش ازسکوت نور وبی جسمش از اندامی که طولش باد و ابری درهوا بی انتها از طول ... وشب بعد از هوا و ماه بعد از آسمان درکُنه طاقش تاابد ابروست وآهوتن و دشت پیراهنش !
7
می آیی ای سراغ ! می گیری و دوبا ره دور می شوی بر سنگ ردپایی و در آسمان خورشید می درخشی و دوباره سنگ می شوی صدها هزار دایره بر آب و دورتر تا خاک ... برخاک ساحلی و باز در آسمان زمین پله ای تنهاست .
8
بالا بالاتر از سیاه اطرافی ازادامه ی هم تا دور در پیش هم نیامدنی هرگز یا در زیر هم نویسی عمر مورخه ی دوازدهم ِ پاییزِ ظهرِ عصر! برگرد ای کبوتر زرد! آینده ای هنوز منتظر فرداست !
9
وهنوز «منم» سنگی بر روی سنگ رویایی پر از این جا که می رفت و خاک را نقطه چین میکرد . ای سنگ ! ای خاک نستعلیق! پُر از کلمه کمی پاییز زرد برای نوشتن خورشید .
10
دراین شبِ طوطی که باز، ماه می تابد از این گلایه ی تابان دوباره سایه ی من ویرگولِ سکوت و واژه ای بدون واژه ی دیگر هنوز درمن و باز ماه می تابد وباز درقفسش عُمر، طوطی فرداست !
11
دریاچه ای که اسب می شود از ابر بهار زردو پا ییز رنگ شیهه اش وبا دبانی از منِ تُند که می وزیدو باد را تند تر می کرد . در قا یقی عمیق تراز دریا مضاعفی، میانِ جنگ دو اسب .
12
دو نقطه ی بی تو دوحلقه ی بی چاه دو مهر بی انگشت دو شنبه ی بی ماه شبیه عقربه ی درمن یکی درون و یکی بیرون هزار دوازده و بعد ساعت یک همیشه نیمه شب و ظهر آبها یی که ساحلت کرده اند .
13
حالا حالاترین دقیقه ای هر دقیقه دایره تر
بر شیب تند واژه و در ارتفاع گودِ کلام گاهی گُلی گیاهِ گذشته گاهی گلابی از گلِ حال عطرت سلام دایره ات دور تا خداحافظ !
14
باخستگی ای مشغولِ هر روز می خواهی برایت تبسم کنم؟ ویا از ته دل... نه !نه! نه! نمی توانم پس تبسم می کنم واز ته دل کار مشغول خنده ای در بین امروز .
15 به مظفر رویایی
ازعددهای ساعتم می ریخت گردشی دایره تر از دنیا جمعه ها شنبه ،شنبه می بارند در دوگوشم صدای فرداها ما سکوتیم و در به روی در پنهان واردی خیس زیر این باران خسته از هم سیاهِ همدیگر چکه چکه ،کلاغ ها آبی رفته رفته ای شتابان با ز دایره دایره ،ساعتش بر آب
16
وآسمان به بالا دروغ می گوید و دریا به آب وگلها به باغ سبک سبک تر و بالا به بالا تر هوا، دروغ نفس ها ،دروغ تر دنیا، شبی که خود را نمی بیند
17 به همسرم فرشته عابدی
ودست های تو پهن تر از برگ وریشه های تو بیشتر از باغ وشب چقدر درست می گوید: دقیق زیر نور ماه گلی با هزار سایه اش تنها خدا وند را دعا می کرد .
18
یک دست دور و یک دور دست ِدیگرم با هر دو دست معنای واژه ی دور دست می شوم . دستی اگر بر روی جای خالی شانه ای تنها یی ام مجسمه ازخویش می سازد .
19 بعد از این مداد با رودخانه ها خواهم نوشت با مسیر جنگل ها با شکل اتفاقی ابرها
بعد از این مداد با آب ها یی که بر گرد گل گره شده اند. یا آتشی که خواهد نوشت دوباره آتش را ... از جان من چه می خواهی؟ هیچ کس بجز کلمات هیچ ، جز کلمه نیست .
20
هورا ! کبوتر لب ها! دامن به آسمان می پاشی گندم به روی صدا هو!هو!هورا! سوال بی آیا آیا ؟ هورا که می کشی و چرخ می زنی آیا زمین توست؟
رقص عروس در خیال هوا بالا تری که باز می رود و پله پله بوی فضا .
21 به غایتی که تو بر تیر می نشانی و می بری ... هنوز، عمر من و دانه دانه نقطه چین آینده که دهقان به روی زمین ازخیال دامنش می ریخت. به زیر بار عمر من و خوشه های گندم یار کجا نشیند تیر ؟ که چشم من بچرخاند سنگ آسیاب دیدن را .
22
با پنج دری که شش جهت است انسان شمردنی ست می گوید : من دهان توام احساس دستهای تو من چشمهای تواَم یا قهوه ای که جهان ازخطوط تنش فال می گرفت با پنج دری که شش جهت است دستی بکش دنیا شمردنی ست .
23
دراین کج خطوط پیشانی که پا به مار می دهد، سرنوشت را برای فرار دیوانه ای را بدهکار دیوار می کند ازکوچه ای به کوچه ی دیگر برای نان شرابی به جای گندم و سیب که هر دو مرا از بهشت می رانند .
24
به رفتنت سلام میگویم به آمدنت خداحافظ به رفت وآمدی که زمان درخلیج می ریزد سوار کشتی خویش ویا سوار بادبادکی که بر لب بام نخ نفس نفسش را کبوتران پله پر می داد سلام سلام و پرستو به جانبی پراز آب و آفتاب برلب بام که جای سبز تورا مرغزار میسازد.
25
وخطِ کسره ی چشمی که پلک را کنار پلک دیگرم تاب می دهد بخواب! به اشکی که درخُم چشمش یک روزه ناگهان شراب شد! بخواب ! که گهواره لالای کودکی بیدار به کسره زیر لغت راه و باز منتظرِراه از بهشت و از دوزخ گلی به روی جمالت دوباره گل می ریخت .
26
فرقی که از وسطش خاک را منحنی می کرد . محوی اگر بیرون از بهار اردیبهشتی پیشبند مطبخ سال زمان به بیرونی به رنگ کاروانی فصل صدای نی نی و ببادی که گهواره را تکان می داد مثلی ، مثال همیشه مثلی شبیه ماه بدری که پنج انگشت درعسل دارد.
27
بادی که پشت سرش را بدون وزیدن تکان تکان می داد به تق تقی بی دست به تک تکی بی اسب تق و تق و تق و تق. شب از مثال خودش تکه تکه دا می شد جدا، جدا مغرب جدا، جدا مشرق مثال و مربع مثلث و قوس که دور جهان حلقه حلقه دایره پرتاب میکند .
28
بهار سبزو بهار سفید و بهارسرخ اندامت می همیشه درمیان و همیشه می درمیان و بعد، من و تو و توو من و ناخن ! به روی دو دست به روی دوپا کمر، سرو پا و کلیدی که کم کم دربگشاید خیال قفل بدون کلید می چرخید که باز، بازتر کند چکه چکه قفلِ شیطانش .
29
به ضربه و ضربان به حاشیه و میدان یک میان ظهرو یکی درمیان بعداز ظهر وساعتی که نمی داند، چند دقیقه تاخودش باقی ست . هنوز چهار راه میدان تا امام زاده عبدالله و بعد امامزاده عبدالله
میان چشم مردگان چیزی همیشه تا به یک مانده است.
30
شبی که واژه گره میزند برابریشم شبی، به فتحه ی ماه و کسره ی خورشید وابریشمی به واژه و باز واژه ای برابریشم نوشته می شوم از ماه از انعکاس کسره ی بالا دوات های منوّر خورشید های سیاه وکهکشان های دیگری که بر ورقش حیف ! دستی که از سایه تاریک است .
31
همین به نام تو فصلی که مایع بر انحنای یک جزیره گلوبند می شود وزنگوله قطره قطره برگردن . همین که سینه بر دهان خیالی که کودکش دریا به غَرغَره می گیرد وخط استوا را لب وچرخ وچرخ میان شیر مرغ و جان خسته ی حالا! که می خرامد عقربه هایش به خالکوبی فردا.
32
چرا وای جواب چرا ؟ نمیدانمی که لب از دایره یا محو لولای دربدری را به سوی آخرین درخویش منحنی باز و بسته رفته به آخر خط و هرگز نیا مده ای تن ! ای چرا !! نمی دانم، ای همنشین پیراهن !
33 رفتن محمود
ازپیکر توو قاب ِعمیق خاک انگشتری نگینِ تورا می خواست با آتشی عقیق پر از سیا وش و ابراهیم پل های پشت سر همه درهای روبروی تواند درهای باز دایره یا مادری که باز در رَحِمش کودکی لباس می پوشید .
34
سنگ تولد
تاریخ /فطرتاً یک مولف است /یک کاتب نوشته ساز /کوکی که ساز بدون حرف
را /گهگاه در میان دستهای خودش حرف میکشد. با کاتباش وقتی /وقتی به
خانهی آدم میآید /آرام مینویسد: من آمدم /تو خانه نبودی /گفتم که
یادداشتی بگذارم /که باز هم اگر تو خانه نباشی /ما را به بیوفایی ی
وباقی حرفها متهم نکنی.
و زندگانی بعد از زندگی همچنان زیباست چنان که بعد از مرگ هم از مرگ می ترسم .
35 برای پسرم کیهان
دعای کاغذ برای نوشتن ِکبوترم کیهان ! اگر نوشته شود او بر این منبّت مس که خال ِصفر بر دو قرنیه می کوبد وبی عدد فردا مس غروب و دعای کاغذو سپیده ی نقره و از سه فصل برای زمستان خویش آذوقه
تو با تمام تنت دوست برادروخواهری نزدیک وبا تمام دست های خودت انگشت به شکر دو ابرو دعای پیشانی به شکر یک امشب گیسو که شب قدم به قدم درآن عقب می رفت عقب تراز دریا وآب هایی که به سویش ، دوباره از آبشار می ریزند به روی گونه ولب خاک شانه و اهتزاز پرچم گردن که زرافه را دور دست تر از شانه های خود می کرد به هرشش جهت مشرق به هر شش جهت سپیده ی میهن
صدای ساعت ِ پا کوک صبح نقره و نوبر گیاهی، که چهار فصل را همزمان چراغان کرد چراغانی سیب چراغانی میوه چراغا نی ساعت ِ پا چراغانی نقشه ی گربه وکاموا بازی اش با نخ کلافه ی خورشید بیا کبوتر جا ! بیا که موسای نرم خویش را کسی عمیق تراز دریا زمین دوباره از گندم زنی دوباره از آب می گیرد زنی دوباره از آبشار که برف عمر را باران ، شدید تر از خویش می بارد غم انگیز تر از جنگلی که دراجاق ِ ساعت خویش هیزم هنوز، برای عقربه اش جمع میکند انسان برای دعا، گنا ه، آمرزش. آینده ای برای خا کستر که هیچ و پوچ تورا دود راه سنگی جنگلی بُز رو شیار شخم هوا دانه ی پرنده و بذز کبوتر محو تو کیستی؟ که سیاره از صدای ساعت ِ پای تو کوک می شود. تو کیستی ؟ پیوند باغ به انسان پیوند شاخه به خوشه پیوند گندم و سیب که میوه ی اشک را از آوند پلک می ریزد درآرایش کوزه های کوهستان وصبر سپیدی که در ارتفاع برف می گرید بیا به صورت باران! بیا به صورت برف ! بیا به روی سیاه پوست ترین شانه های جهان که دست و پای من از عمق تاریک اند قدیمی تر از چاهها یی که دیگر پرندگان حتا عجوزه موی برآینده اش نمی بافد هیولا ی هر دو جهان لال یک دقیقه سکوت
در آرا مگاهی که خیاطان لباس گور می دوزند دیگر کسی برای جواب سلامم نمانده است . حتا کسی که در من سلام را سوال کرد بر سطح کاغذی که آهن ربای هوا روح را پخش تر از آهن آبی دریا و پیچ پیچ تر از براده های گلهای شیپوری که در دم آخر مردگان را صدا می زد . سلام را بلند تر سوال کن دریا ! از ابتدایی که روز و شب میان من و کاغذ کبوتری در آسمان سیاه و سپید . ----------------------------------------------------------------------------------------------------- پایان
|
|