www.sahneha.com

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

 

                                      شقایق زعفری

 

 

امروز دهمین جلسه است

چشمهایی گرد شده از وحشت

دستهایی چسبیده

میزی گرد

احضار می کنیم

ارواحی مقدس

شیاطین

احضار می کنیم

ما دیدیم

بوی شقه شقه شدن

بوی بمب

بوی خون

بوی جفتهایی خیانت کرده

بوی افتادن

بوی لاشه ای میان دهان

بوی زمین

بوی پاشیده شدنم روی کاشیهای آشپزخانه

طرح دستهایم روی یخچال

و جنینی پیچ خورده میان رحم با دستهایی مشت کرده

زاییده می شوم

پسری میان پستانهای فشرده از شیرم

می مکد و احضار می شود

احضار می شود و می مکد

لالایی می خوانم

دنیا

میان پستانهایم می خوابد.

 

 

 

 

غریبه:

 

شرکت بوی تو را می دهد

رستورانها

قهوه ها

اوراق سهام نفت

عطر فروشی های خیابان وزرا

و من

چقدر قیافه ام مضحک شده است.

 

 

 

 

 

 

مرگ

 

مثل مادری که باید مادری کنی و مادری می کنی

هیچ دستی نیست،تو را ثابت کند

می چرخی و می جرخی و مثل زمین حالت بهم می خورد و اینها کهاینجا و آنجا نشسته اند،فکر می کنند،ویار کرده ای و بکارتت دست خورده نگاههایی  می شود که شیطانی تر از ابلیس اشکهایت را پاک می کنند و دوست ندارند خودت باشی و گاهی در خیابان آنقدر فریاد که حتی فکر دیوانگی از سرت پرت و پسرکی موسیاه که عاشقانه هایش را هفتاد و چهار سال پیش برایت نوشت در آینه شکل فرشته ای کوچک شود.

و تو سهمت از زندگی دروغی است که گریه می کند و اشک می ریزد و نمی خواهد فریاد بزند...

دروغگو نیستم و تن به همخوابگی های سالهایی دور می دهم ،کنار کسی که در کودکی صرع تنش را بلعید و شبی از شبها در نور و شلختگی آهنگ تو را بویید و بعد جای پنج انگشتش ،نیم دایره ای شد روی پوست شکم و مادرش افسانه ای از قبیله های آدمکشی خواند و او رفت،رفت...

مثل باران که بارید و رفت

مثل موج که کوبید و رفت

مثل کوه که گر چه ماند اما دلش را سنگی سیاه ربود و رفت

رفتن،نبودن،سرچشمه چشمهایی خواهد شد که به دور خودت بپیچی و بگویی:خسته ام!

و کسی نیست این خودکار لعنتی را از دستهایت بگیرد و ننویسی:تنهایم!

مثل مادرم که همیشه دستش بر خالی پدر جرخید و پدر که دود پشت دود و بعد دیوار،در،دیوار،در...

خاموش،آرام

رام و صبور

بهتر از اینها فکر کن

و باید یادت برود،بیماری قرن جدید ایدز است که خونهای قاتلی مثل خودت را پس زد و تو...

تو چی...؟؟

تو کی...؟؟

بحثهای بیهوده

زمانهای تلف شده و تو که فسیل فکرهای مسموم ،حتی یادت می رود صابئنهای معطر بهتر از مایع ظرفشویی برای شستن تنی کثیف...

و اولین بار،اولین کس،چگونه خودکشی کرد؟؟!!

و موفقیتش آیا همین بیمارستانهایی بود که آزادیشان کشتن آدمهاست و سرم که می چسبد به تنت،کبود!

موعظه،کنفرانس و بحثهای داغ

اینجا حالا آدمی است که می خواهد بگوید:س س س سکوت

و سکوت میوه ای که در دهان آدم شکست                دوستت دارم

حوا زلیید

ما مردیم،زنده شدیم

آفریدیم و با همان خوی مادری مان کشتیم

کشتیم

جنگ پشت جنگ

 

آیا خدا قاتل بود

نوشت نوشت

ما گفتیم :خم شو،راست شو،و به پاهایش بیفت

و این معنای ابرقدرتی بنده شد

وقتی حافظ کفشهای لنگه به لنگه نبات را جفت می کرد و می گفت:یا الله

کفری شدن خدا دیدن داشت و ظرف بلور گلداری که در مطبخ بی گاز و یخچال نبات شکست و او گریست و گریست و حافظ ،شاعر شد

نوشتن یعنی فاصله را کوتاه کردن و من نمی دانم از چی لذت بردن است و می خواهم حلق آویز شوم به دور خودم و از این بالا که نمی دانم تا پایین ... پرت

پرت از تو و آرزوهایی که آن بالا نشسته اند و خاک می خورند و نباید گردگیری کنی مثل قاب عکسهای فوری روی میزهای اتاقت

صندلی هایی خالی و هیچ دستی آنها را پر نمی کند و تو پر می شوی و خالی می شوی و نقش صندلیهای شکسته داری و تمام خانه های ویران شده از جنگ،سیل،زلزله...

بازیگری قشنگ است،وقتی در شروع چیزی قرار داری که باید مدان آن را بازی دهی و می دهی...

یادت باشد خوب گریه کنی

خوب مریض شوی

چرا می نویسم؟؟!!

ضعیفه دوست داشتن کار مردهاست

فکر کردن و از همه بیشتر نفس کشیدن

نفس نمی کشم تا ده و بعد می گویم عاقل باش،عاقل...

من عاقلترین احمقها بودم و می گفتم:دوست داشتن خدایی است که در معبدهایی دور دوستمان دارد و می داند،درد کشیدن درد دارد و سخت است مثل خوبها به چیزهایی خوب فکر کرد

یکنفر بیاید من را از منی که دیگر نباید من باشد،بگیرد

و ای کاش پدر

 زنده به گوری را دوست داشت و روحم را در قفس قناریها نمی آویخت

ومن آویخته می شوم از هر چه من ،آدم و بیشتر از مردهایی که...

دروغگو،دروغ نگو

من دروغگویم

وظیفه ام دروغگویی ،خیانت،قتل و جنایت

و شاید نمی کشم کسی را مثل این جانی های هفت تیر بدست تلویزیون،اما کشته ام خودم را در آینه هایی که گوشه گوشه اتاقم نشسته اند و من و تنهایی هایم را دید می زنند...

همه چیزی به هیزی می زند!

ساعتها پا روی پا انداخته اند و یادشان می رود،بگویند:زندگی خریدنی نیست مثل باطریهایی که در قلبشان تپش یادشان رفته و من می دانم هیچگاه شاعر نخواهم شد

از فلسفه بیزارم

از صبح،غروب و تلفنی که زنگ می زند      دروغگو

باید کمی خوابید و پنجره ای را با تمام خاطراتش خواب دید ئ اینبار خواب پیامبری می بینم که دوست دارد زن باشد و من بلند می خندم و انقدر می خندم که...

بعدش را نمی دانم

مثل بعدهایی که همیشه باید باشندو بعدش معلوم نیست

لطفا کسی مرا به دارالمجانین هدیه کند و بدانید دیوانه شدن هنر قشنگی است و من کتبا و رسما خواهم گفت:دیوانه ام!

حالا زانو بزنید

حرفهایی قشنگ بلغور

ومن که پیامبری دیوانه و بدبین هستم

سرتان را لای گیوتین می گذارم و به آبنباتهایی که دستتان دادم ،نگاه می کنم

مردن شجاعت نیست

و اگر دیدید و ماندید،شجاعید

مثل من که تمام ترسهایم را زیر جوهر این خودکار می ریزم

مثل آبهایی که برای کاکتوسهای خانه ام می ریزم و نمی میرند و خشک نمی شوند

حالا که به چین های نداشته صورتم نگاه می کنم

یادم باشد

فردا خانه ام باید تمیز و مثل برق

و یادتان باشد

اگر خانه ای دیدید تمیز و مثل برق

خانه پیامبری است

که گر چه زن است و مادری می داند

زندگی را دوست دارد.

 

                                  

 

 

 

 

 INDEX