www.sahneha.com sohrab rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول نشرديجيتالي Swedish
|
علیرضا طبیب زاده 2008-3-14
زنان کِل می زنند شاپرک ها می رمند
مردان، سینه کوب تا پرنده بغض برهاند
لای روزنامه را که باز می کنم یک گله خفاش پر می کشند دل هُّری فرو می ریزد درقهوه جَلدی سَر می کشم! ... تُف! دوباره طعم تلخ فرو ریختن انسان ها و دوباره بوی لاشه های سوخته، جا جای ورق های هرروز
چهار گوشه ی سهمی که دارم ، زیبا بی باران است امشب! و مهتاب سرِ نشستن به هیچ بامی را ندارد
با این حال می خواهم بگویم; دوستت دارم اما بوسه هایم را محاصره می کنند این میله های گوشتی، با باورهاشان مقدس شان.
فرزند دربند برای مادران سوگوار و مادران منتظری که چشم به درهای زندان ها دوخته اند علیرضا طبیب زاده 12-Jan-2010
چیست در این گودال ژرف که دانه دانه مروارید می کشد بر سر این نخ؟
تکه تکه بی پَر و پروا از درخت فرو می ریزند طُرقه های ناب آسمان*
همه در آینه ها فرو نشسته و دستها روی سر خود به خود، ... زندگی ست که پلک بر هم می کوبد.
گُله به گُله بی سر و سردار بر قله واره های سفید و سبز بیداری، رمزآلود است و جسارت، با صلابت ... گومپ، گومپ! گومپ، گومپ!
آرام مادرم! زندگی ست بر در می کوبد، گویی! نمی دانم
اما می دانم جاده حتی اگر شالی شود بر گردنِ رفتن چشم ها روی "چگونه رفتن" تاول می زند و ذغال در این چرخش مداوم هی هی هی ! خُلگ آتش را حلقه ای می شوند سوزان و مکرر، که باز، همان زندگی ست که باز همان ادامه است ادامه ی زجه های تو !
*طرقه: پرنده ی خوشخوان- چکاوک ع.ط - کالیفرنیای جنوبی
به آن اهالی قلم که هنوز به انسانیت می اندیشند و برای سربلندی اش می نویسند علیرضا طبیب زاده - تابستان 2009
در این فصلِ بدخیم وُ این کهنه- درد دراین رهگذارِ غمآلود وُ سرد ازاین حال وُ از کوچِ ِ آوارگان وز آن دل نوازانِ خونین دهان چه گویم، که فرسود فصل بهار نشان نیست از اصل و نسل سوار که گویم، که سرتاسرِ دشت را همه پُرس وجو راهُ برگشت را فراسوی مرزی که چشمی نخفت دم ِ واپسین چشم برهم نهفت همان دَم بیآمد زدَر نابکار وطن شد چو یک عرصه ی کارزار شبِ صاعقه دست دردستِ کور کشانید ما را به دنبالِ نور چه خاکستری بود ما را به چشم ندیدیم در چشم او خون و خشم دوباره زمان طبلِ تکرار زد حرامی به لشکرگه ِ یار زد سواران به زانو، یمین و یسار طناب است بر گردن شاخسار به خوانِ زمان آبِ خون، نانِ خشم به دیوارها خونِ دل، اشکِ چَشم به سی سال وُ اندی وطن خوار شد همه عرصه ی دین ِ بیمار شد همه در تب و تاب، حیران شدند غم انگیز و درگیر و ویران شدند پس از انتظاری که ما را بکُشت همه در خیابان، گره کرده مشت چوآمد خردمند و اهل قلم عیان شد همه ظلم اهل علَم قلم در مصاف گلوله به رزم نوشتاروُ اندیشه با عزمِ جزم که آید به میدان رزم از کمین همان ملت نیک ایران زمین رسید ه ست ایامِ بیدار ی اش ازاین پس نگر مملکت داری اش
|