بایگانی      صفحه اول        شعر

www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

   

 

 دو شعر از شاهرخ ستوده فومنی

 

برای سهراب رحیمی

بارها در روز زخم را نگاه می کنم

مهاجرت اره کندی است

... خررر... خررر ...

با کندی تمام جراحت کشنده را عمیق

قلب و خون و خاطرات را در عفن مچاله می کند

بارها در روز زخم را نگاه می کنم

جای خالی ریشه ها را باد گرفته است

باد پاییزی

مثل همیشه یخ پاه هایم

سرد

مثل باد پاییزی

آنروز تا گلو در گنداب فرو رفتم

وقتی که خانه را در یک کامیون باری جا کردیم

وقتی که ویرانی عکس شد

وقتی تمام همسایه ها در مه گریه می کردند

روزی که سکوت

روزی که بغض از درد نشکستنی بود

روزی که شب شد

آنروز آب رودخانه ی نزدیک خانه سر بالا می رفت

آنروز سنگینی سنگ خاک پدر بزرگ را حس کردم

و از آنروز این اره راه افتاد

... خررر... خررر ...

آخ

بارها در روز زخم را نگاه می کنم

امروز زخم در درد التیام یافته است

امروز درد

درد را دیگر احساس نمی کند

این روزها فقط نگاه می کنم

بارها

بارها

بارها

... خررر... خررر ...

 

 

 

***

 

مادر بزرگ می گفت:

(( هیچ کدام از آتش ها ما را گرم نکرد

اما دود همه شان به چشم مان رفت))

یکی از چاله های همین حوالی پایتخت

مادرم را بلعید

صورتش را سیاه کرد

همسر مرا طیاره های عاشق دزدیدند

- وقتی که در خانه ی تنها خواب بودم -

و جسد مرا

زنده و گناهکار

یاران رفته در شهر رها کردند

من بیمار روانی عشقم

 

 

 

 

INDEX