![]() |
|
شعر ایران شعر جهان داستان مقاله ها مصاحبه ها معرفی کتاب اخبار فرهنگی لینکها تماس با ما صفحه ی اول Swedish |
آن عصر كه مادر شدم
ستون باستاني بغضي
در هاون مرگ
میكوبيد
نعش گردبادی بودم
كه حتی
توان حمل خاکستر استخوانی را نداشت
ايران هيزمی بود كه می سوخت
زغالی
در جدالی سرخ با افيون
و دودی
که بالا می رفت
احساس همزمانی يك لحظهی تشويش در هزارسال پيش
هزار سال بعد و...
همان لحظه
حالا منم
و اين همه آرزو كه تبخير میشود
رسوبی بر دستهایم
بر پيكرم
اگر سنگی شوم خوابيده روی زمين
حجم مشتی خواهم بود
كه رويای آب را میجوشد
سنگواره ای
در دستان سنگتراشی گمنام
كه رويای تراشهها را
مي روبد.
عقربهها
تند و تند
كلاف رگهایم را میبافند
میبافند و میشكافند...
شالی برای گردن هيچ
3
تو مردهای
قرنهاست
اسكلتی از جنس باد
شبحت را در ماه پهن میكند
چه آن زمان كه "فقط روح"
چه اين زمان كه "فقط تن"
تو مردهای
و غارهای چشمهات
دو گور برخاسته از گورند
كه افيون جسم نداشتهات را
دود میكنند.
چرا
چرا هميشه مردگان
پيامبران بيباران وهم رستاخيزند؟