www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

 

سال های عاشق

تقویم ها در گنجه

و

ماهیان قرمز فراری

در چهار راه ها

در خطوط عابرین پیاده مردد مانده بودند

و خورشید

پریشان و تفته

از روزنه تردید

به مردگانی می نگریست

که در کو چه حمام آفتاب می گرفتند.

من

رهگذران غمزده ای را می شناختم

که به هوای خوردن هوای آلوده

به کوچه می آمدند.

تلفن های عمومی مقصدشان بود

اما

شماره های ممنوع را

انگشتان عاشقشان پیوسته در جیب می فشرد

بی جسارت مکالمه ای

حتی خاموش

در سکوتی میان فاصله های تنفس

که ادامه ناگفته ها بود.

سکه ها

بی آنکه

آنها را برای آزمونی عاشقانه

خرج کنند

در لای انگشتان عاشق خواب می دیدند

با بو ی سیگار و کافور.

ماهیان قرمز فراری

در چهار راه ها

در خطوط عابرین پیاده مردد مانده بودند

و خورشید

پریشان و تفته

از روزنه تردید

به مردگانی می نگریست

که عصر ها به هوای خوردن هوای آلوده

به کوچه آمده بودند و در سالهای عاشقشان

سکه ها را

در جیب می اندوختند

و از فرط مرگ

برای حمام آفتاب در کو چه مانده بودند.

 

 

من همیشه قاب خریدم

و خالیش راپر نکردم.

من عکس قلبم را سانسور کردم.

من همیشه آبی را دوست دارم

و چشمان من در پیراهن سرمه ای برق می زند.

من حرفهایم را چاپ کردم و من همیشه از من بدم می آید.

از آن سالها روی زمین نیستم

من فکر میکنم که ریشه ندارم

و شهر ها و هواپیماه های همیشه ام مرا پناه

مرا تسلا می دهند

و هیچ چیز ناگهانی نیست

و من ناگهانی نیامدم

حتی همین تردید

که مرا به فکر فرو می برد

می خواهم در خانه بمانم

می خواهم خانه را به خانه ببرم

می خواهم در خانه تنها بمانم

و در خانه نباشم

دوست دارم فیلمی باشم که پایان دارد

دوست دارم در آخر فیلم در دریا بمانم

دوست دارم نام دریا را مرتب تکرار کنم و صدای جوانی دوستانم را بشنوم

دوست دارم

کسی را در فیلم دوست داشته باشم

کسی که نفس را تمام می کند

و در صحنه ای نباشم که فریاد می کشد

و می خواهم خودکشی فیلم برای من در فیلم نامه باشد

و تو هی با سازت مرا همراهی کنی و از دبیرستان دوباره به خانه ما بیایی و مادرم لبخند بزند

تو هی با سازت مرا همراهی کنی

و ساعت خواب بماند

فکر می کنم شهر من تمام شده است و

فکر می کنم صدای دور خاطرات شهر من آزار می دهد خانواده فرو پاشیده مرا

فکر می کنم دوباره " عشق سالهای وبا " را دوست دارم بخوانم اما من مریض هستم

فکر می کنم من وقت ندارم و

فکر می کنم روزنامه شعر هایی را که پست نکرده ام چاپ می کند

و فکر می کنم خوانده حرف های مرا در دادگاه برای حظار می خواند تا چوبه دار را برایم بیاورند

و

می دانم که تمام راه را از میانه اشتباه رفته ام

و می دانم فرزند ندارم

می دانم فرزند تو نام عمویش را می داند

می دانم تو اکنون که به سازت نگاه می کنی و صورت جوانی مرا می بینی

می دانم بهار را دوست ندارم

می دانم من اضطراب دارم

می دانم خیابان را دوست ندارم

می دانم که به زودی خود کشی خواهم کرد و می دانم بهشت همین یک قدم مانده به " سید مهدی " بقالیست

دوربین من در گنجه خواب می بیند

فکرم برایش نمی ماند

من برایش همه کار کردم

دینی ندارم

و انگشتان من

...

همیشه عشق را نشان دهگذران دادند

چرا من آنروز که باران می بارید در خانه ماندم

چرا همسایه ها تمام زندگی مرا در نی لبکی نمی نوازند؟

چرا کسی حرمت جراحت قلب مرا نمی داند

و چرا خواب بودی وقتی مرثیه ام را تمام می کردم؟

فرصت نشد که به مادرم بگویم :

(( همه چیز تمام شد

باید برای روزنامه ......))

 

INDEX