|
یک شعر از
روشنک بیگناه

روزها
پاییز نوامبر و خرگوش ها
جنگل را جلو می آورند
تا پشت حیاط
شب
راسوها
پشت خمیده
اول سراغ سطل های آشغال می روند
بعد می کشند جنگل را
با پاهای درازشان
دور،
دورتر
تا صبح زود
یک شب بادی که می وزد
یک روز عصری که می خزد
گاهی هم
(این دیگر به صبح و شب بستگی ندارد)
بوقلمون های وحشی
در محله پیدا می شوند
دسته ای ، خانوادگی
با قل قلی که حتی
گربه هم دهانش باز می ماند.
|