www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول نشرديجيتالي Swedish
|
پنج شعر تازه از رُزا جمالي
بر اين منطقه البروج استوايي ام
اسفند امسال از هميشه طولاني تر بود ارديبهشت در هجوم شهاب سنگ هام گرگ و ميش زده بود بر صفحات استوايي ام خاك نيمه تَرَش دارند تجزيه مي شوند و فرسايشم عمودي ست و جنگل هاي باراني ام فرسايشي... بر عرض جغرافيايي نامعلومي كه من مي چرخم از سطح دريا شش فرسخ فاصله دارم و ارتفاع من از سطح آب چيزي شبيه صفر است با اينكه برمرتفع ترين پله ايستاده ام ماه را رويت نمي كنم و تقويم روزِ ديگري را ورق نمي زند...
(بواسطه ي جلبك ها ست كه مي شناسيدم و هواي منجمدم كه دما را حفظ مي كند...
شبيه گزنه اي به چسبندگي زمين وابسته ام خرچنگ ها و اجرام آسماني از كوره ي واحدي سُريده اند وبر اين محيط گرم طوفاني ام ذرات تجزيه مي شوند و باران هاي سيل آساست و باران هاي سيل آساست....
بر اقيانوس منجمد شمالي ، جزيره اي ست گرمسيري كه منم (علي رغم آن چه گفتم نيازي به محاسبه نيست!) محدوده اي ست كه از پيش تعيين شده است واما فشار سنج كار نمي كند در امتداد اين خط گُمَم ، انگار معتدلم و جنگل هاي گرمسيري كه تو ساخته اي از من پوست تنم را تيره كرده است.
با كرم هاي خاكي همزيستي عجيبي پيدا كرده ام و عصاره ي گياهي كه تپانده اي در حلقم.
دودگيرها
دودگيرها در نوسان وحشيِ خود يك جانبه برهاله اي ازسياره ام يورش مي بُردند قطعاتِ شيشه اي كه شكست درپوش ويژه ي خود را ناشيانه گم كردم اجاق ام از پريروز به روز يا شب روشن است و در من اكنون پناه گرفتي ، اي يار! به التهاب وحشيِ مغزم چنگ زدي، اين نيروگاه خورشيديست شايد شايد متصلم كرده است به سلسله اي ازفقراتت اين جرقه هم نماي خارجي زندگي ست .
( فراموش نكن امشب دما كاهش پيدا مي كند... )
كه من وُ اجاق ها از ذرات ِ چراغ مايه گرفتيم كه من وُ اجاق ها وابسته به دقايقي از سراسيمگي در مسيرهاي برگشتيم و سوخت منحصر به فردم از رگ هات انرژي گرفته است، اي يار! كه از ترفندهاي ساز گار به محيط زيست بيزاربودي كه دقيق نيستم و از مارپيچ هاي لو رفته خميازه مي كشم و سلول هايت گرم بود انگار، كه از برف ها بُريدم... وَ همين شد كه دست هات دست هام را به جاي ِدستكش گرم كرده است !
شعله هاي گرمايي
نشسته بوديم سكونِ معلق هوا را يكريزبه نخ مي كشيديم تمام ذهنم اين بود كه لايه هاي بهشت را در مغزم ذخيره كنم وبدوزم به تكه هايي از ارديبهشت ِشخصي ام .
گفتي از پانصد سال پيش با هم بوده ايم واز روزي كه به دنيا آمده ام بر آن درخت وحشي نقر شده ايم و قابمان گرفته اند هر دو و با پيراهن هايي از ما كه منتشر شده است در زماني كه افليج مان كرده است از اضطراب هيولايي از تپشِِ قلب جداره هاي من را از زمين بي واسطه كنده است و به تو وصلم كرده است.
تقويم
پيچيده ام به روزها شبيه پنج عصر؛ همان عصايي كه هوا را شكافتم با آن وَ حادثه را وَ زمان را.... همان منشور مدورم كه از دو قرن پيش به تو وُ تاريخ پيچيده است شبيه همان چشم هايي شده ام كه به ساعت دوخته ام هزار وُ پانصد سال به روزهايي شكسته، ضميمه در تقويم چسبيده ام ده قرن كه در هوا شكارم كردي و تقويم را بهم زدي پريروز.
( من سفت با انگشتم تقويم را نگه داشته ام اين جا....!)
هردوبا اين عصا زمان را شكافته ايم شايد و دقيقه ي كندي شديم انگار ثابت بر حاشيه اي از روزي كه تمام نمي شود ، نه!.. تمام نخواهد شد!...
در لحظه ايي كه چند ثانيه پيش بود انگار و جهاني كه برايم تعبيه شد ديروز.
Banshee
كه آفتاب در كيفم بود و جهان بر دست هاي كوفته ام سنگيني مي كرد به هم رسيده بوديم ومن شاخه هاي كور را بلعيده بودم گويي از طلايِ سُرخِ تو بر من ريخته بود و من حياتِ وحش بودم و صداي من تيرِساكتِ تو در انعكاس ِ صدا ي من بود...
Like a Banshee Crying منم كه در شاخه ها دويده ام شبيه موريانه اي در تو زيسته ام و به حياتِ وحش پيوسته ام.
|