www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

 پویا افضلی

 

چند شعر

 

از ترس روزگار

 

مي‌ترسيد،

مي‌لرزيد.

شده بود اصلاً خود ترس و لرز.

ترس از ابراز عقيده، از اظهار علاقه، از ظهور

-از هر چه قيافه‌اش را مي‌كرد آينه‌ي دلش-.

از خيال غم، از خوشي، از شوخي، از تعجب، از كنجكاوي، كنجكاوي بچه‌گانه‌اش.

ياد گرفت چه طور آه واقعي را بزند تنگ خميازه‌ي دروغي،

ديگر از صدا -هر صدا-، از سكوت -هر سكوت-

دست و دلش لرزيد.

گريه،

بد نبود

اگر از برق اشكش نمي‌ترسيد.

از ترس نفسش بالا نيامد،

بالا نيامد و

بالا نيامد،

شروع كرد به باد كردن،

باد كرد و

باد كرد،

سبك شد و

ور پريد.

 

84.12.3


 

 

آرایش

 

جلو آینه ایستاد و

دید،

که از آینه گذشت.

تیغ به‌دست

تمام سرها را برید.

 

86.4.16


 

 

...1

 

بند از بندش جدا کردند

انگشتان،

مچ،

آرنج، زانو

دست، پا، سر

کنده را به آتش افکندند.

 

86.4.22

 

 

 

1. « درخت افکن بود کم زندگانی » نظامي
 

مسافر

 

بارها سفر كرد.

 

اول بار و بنه را بست و راهي شد

اما پاهاش همراهي نكردند و برگشت.

 

بار و بنه را باز نكرد و

بار دوم راهي شد

اما،

باد همراهي نكرد و

بادبان‌ها دل به باد مخالف سپردند، برگشت.

 

سوم بار،

دلش خواست

اما از همان اول،

شكست و برگشت.

 

خسته از اين رفت و برگشت،

همه چيزش را گرفتيم و

راهي‌اش كرديم.

 

86.6.16


 

 

عابر

 

از گذر كه مي‌گذشت

منظره چنان زيبا بود

كه همه را به ديدن وسوسه ‌كرد.

 

تك تك

پشت سرش راه افتادند.

و او با هر تابي كه،

به موج موهايش مي‌داد

جمعيت تاب برمي‌داشت و

دم به دم زياد مي‌شد.

 

آن‌ها كه نديده بودند

تا با چشم خودشان ببينند

از سر و كول هم بالا رفتند

موجي بلند

از پشت سر

بر سرش فرو ريخت.

 

86.8.18


 

 

سر به زير

 

آنقدرها راست قامت بود

كه بتواند،

جلو هر كس و نا‌كس

قد علم كند.

اما تنها و تنها

جلو آينه

قد علم مي‌كرد.

 

87.2.5


 

به عبدالعلي عظيمي

 

 

خاكي بود،

خانه‌ي هر تنابنده‌اي.

ابر و باد

مه و خورشيد و فلك

دست از سرش بر نمي‌داشتند

هميشه‌ي خدا

اين‌جا و آن‌جا مي‌ديدندش

در به در

سر در پي پاره‌اي از تنش.

 

عاقبت روزي نجات يافت.

وقتي تا مغز استخوان خيس شده بود،

با هر آن‌چه در چنته داشت

ملاطي ساخت،

خودش را ورز داد،

شكل داد و

پيكره‌اي ساخت.

 

87.7.1


 

 

خانم

 

ميانسال مي‌زنه

چند تار موش سفيد

چند تا سياه

باقي جو گندمي.

با اين حال،

هنوز تو چارگوشه‌ي اين شهر

يكه تازه واسه خودش،

ترگل ورگل مي‌كنه

مي‌گرده و

عشوه مي‌فروشه

به جماعت كشته مرده‌اش.

 

هميشه يا بارداره

يا تازه همين پشت و پسلا

پا سبك كرده و

چي بگم - مثل خل وضعا –

همين‌جوري بيچاره رو

به امون خدا

ول كرده و رفته.

 

چه جوري، كجا و با كي

حال مي‌كنه؟

هيشكي خبر نداره،

ولي با تموم اين حرفا

حرف باد هواس

دهن به دهن مي‌گرده.

 

87.8.12

 

 

 

INDEX