www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
پوران کاوه شش شعر
کلاغ پر
هر صبح گوش می دهم به صدای تکه تکه شدن ام تمام روز با ذره های مات شده نگاهم برق می اندازم مترسک زره پوش باغچه را شب ها مرور می کنم خاطرات استخوان های شکسته را پر از هق هق می شوم از خنده ها در شهری پر از هراس در باغی پر از خار پشت حصارهائی سراسر دروغ نسیم پرشکسته درد می ریزد به قلب های خسته ما خرچنگ حبس شده در گلو دست و پا می زند برای رهائی و به یاد می آورم وعده های فراموش شده را روزی هزار بار و بیاد می آورم نسترن های به زاری نشسته را ملافه های غرق به خون را مصاحبه جنجالی پرنده با باد را با سکوتی جهنمی در رویای دیدن رنگ اطاق کودکی ام با مترسک هم بازی می شوم : کلاغ , پر هیولا , پر سفید و سیاه , پر روزنامه , پر پر .
سایه های له شده
هیهات بوف کور , کافه نادری هیهات دانوب آبی , قصه هزار و یکشب هیهات من , تو , ما ............................. اینک ایستاده ایم در برزخ تردید ما ت از هر آنچه دید و شنید .
باور
بی تو نه نام می خواهم , نه نان همین روزهای از جنس آتش و خون کافیست تا اشرف مخلوقات گردم .
گل سرخ
رویا ها رها شدند وقتی تو رفتی ........ آیا رز سرخ هنوز زیباست با اینهمه زخم خار بر انگشتانم !
لحظه دیدار
رو به بوته بابونه و باران کنار پنجره پلک بسته غمگین در حوالی هوای همیشه رفتن با صدائ پائی مشغول چراغانی کوچه ها و آینه ها گوئی : "لحظه دیدار نزدیک است "
با توام ای دل بیقرار, ای عطر پریشان گیسو ای چشم های روشن از فال حافظ و خیس اشگ شوق در این وقت رسیدن به حریم علاقه و میل بوسه در تاریک روشنای همان کوچه پیچک پوش همیشه آرام با قدم های شب از راه می رسی " لحظه دیدار نزدیک است "
بوی پایکوبی در دریا می آید زمزمه هزاران آوای پنهان دغدغه کبوتران و دامنه ارغوان و هرچه روشنی
بیا.............بیا ........ مهم نیست که در تصرف شب باشی و من نیز در تلاتم باران تا چراغانی آینه ها که راهی نیست و نه تا پایان غروب و غصه ها " لحظه دیدار نزدیک است " .
پشت سایه های سفر
نمیدانم نمیدانم چرا پاهایم به سوی هدفی می دوند اما به نقطه دیگری می رسند قلمه می زنم خود را به شاخه زندگی هیچ سیب سرخی نمی روید تا کی تیشه به ریشه ام می زنی رفیق ؟ زیر آفتاب زلال تابستان سایه سار کسانی بودن بهتر از آن که با شاخه های خشکم گرم کنی اجاقی را لحظه ای روزی ببین دورترها به شوق رسیدن به سپیده دم آسمان ستاره های رنگ پریده اش را با چنگ و دندان گرفته ؤ دارد از شب جدا می شود . پوران
|