•  www.sahneha.com 

      شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

  • طاهره صفار زاده

  • دو گفتگو درباره‌ي شعر

    1 ـ گفتگو با محمّد حقوقي‌:

    براي بار اوّل در مجلّه فردوسي شماره 1030 در سال 1350 چاپ شد.

    2 ـ گفتگو با محمّدعلي اصفهاني‌:

    در سال 1354 براي استفاده در يك تحقيق دانشگاهي انجام شده بود. قسمتي از آن كه مربوط به شعر نيما است بار اوّل در ويژه‌نامه كيهان به مناسبت سالمرگ نيما در دي ماه 1356 به چاپ رسيد.

     

     

    گفتگوي اول

    با محمّد حقوقي‌

    حقوقي ـ خانم صفّارزاده فكر مي‌كنم بهتر است سؤال‌هاي من از شما از اينجا شروع شود، يعني از تكّه‌اي از شعر سفر اوّل شما كه خودم قبلاً آن را تحليل كرده‌ام و در آيندگان چاپ شده است‌. آنجا كه به «شارات‌» شاعر هندي خطاب مي‌كنيد:

    شعري بخوان شارات شعري بخوان‌

    شعري بي‌تشويش وزن‌

    شعري با روشني استعاره‌

    زمزمه‌اي روشنفكرانه‌

    گوش‌ها راهيان آهنگند

    طنين حركتي است كه حرف من‌

    در ذهن خواننده مي‌آغازد

    منظور من از اشاره به اين تكّه اين است كه به نظر مي‌رسد اين چند سطر در حقيقت بيانية كار شما است‌. يعني متضمّن تمام خصوصياتي است كه شعر مورد نظر شما بايد داشته باشد كه گمان نمي‌كنم اين طور كه شما گفته‌ايد، كسي بفهمد منظور از اين چهار مختصه چيست‌. يعني «شعري بي‌تشويش وزن ـ با روشني استعاره ـ زمزمه‌اي روشنفكرانه و طنين‌». حالا ممكن است توضيح بدهيد منظورتان از هر يك از اين مختصات چيست‌؟

    مثلاً مي‌توانيد از وزن شروع كنيد. امّا قبلاً اجازه بدهيد اضافه كنم در كتاب اوّلتان شعرهاي شما بر مبناي همان اوزان نيمايي است و در شعرهاي دورة مياني‌، ديگر كاملاً وزن رعايت نشده‌، اما در كتاب اخيرتان ما كاملاً وزن را كنار گذاشته مي‌بينيم‌، و نه وزن كه حتّي سطرهاي آهنگين را; گويي اصلاً فضاي خاص‌ّ شعر شما فضايي است كه هيچ نوع وزني را و يا به اصطلاح موزونيتي را به خود نمي‌پذيرد. خوب خودتان چه نظري داريد؟ با دلائلي واقعاً وزن را كنار گذاشته‌ايد، يا وجود آن برايتان ايجاد اشكال مي‌كرده است و اصولاً چطور شد خواستار شعري بي‌تشويش وزن شديد؟

    صفّارزاده ـ من گاهي فكر مي‌كنم اگر اعتياد نيما به وزن و آهنگ‌، اعتيادي جدّي نبود، با توجّه به همه‌ي حرفهاي اساسي كه درباره‌ي شعر زده و تغييراتي كه در معني پديد آورده‌، حتماً وزن را هم يكباره كنار مي‌گذاشت‌. گفته است مي‌خواهد موسيقي را از شعر جدا كند; امّا عملاً وزني به يادگار گذاشته كه به هيچوجه دست و پاگيري‌اش از قراردادهاي قديم شعر فارسي كمتر نيست‌.

    حقوقي ـ مسلّم است كه اشكالاتش كمتر نيست ولي اگر نيما به جدا كردن شعر از موسيقي اشاره كرده‌، مي‌خواسته به شعر، يك منطق نثري بدهد.

    صفّارزاده ـ چرا شعر منطق خودش را نداشته باشد، شعري با منطق نثري يعني جوهر شعر بعلاوه‌ي روال نثر; كه در اين صورت آثار «ويرجينا و ولف‌» و يا مقدّمة گلستان كه سرشار از جوهر شعري است و به نثر نوشته شده‌، بايد به عنوان شعر شناخته شود. در حالي كه اين طور نيست‌. شعر راه و رسم خودش را دارد. و تنها با پرداختن به شكل‌گيري آن از لحاظ تكوين ارتباطات ذهني و عيني دقيق و موجز است كه با نثر فاصله مي‌گيرد.

    حقوقي ـ به دست و پاگيري وزن اشاره كرديد. اگر كساني باشند كه با وزن آنقدر اخت باشند كه لزومي نداشته باشد به آن فكر كنند، آن وقت چي‌؟!

    صفّارزاده ـ اگر كسي صرفاً به علت آشنايي با وزن آن را غير مزاحم تشخيص بدهد، به نظر من بزرگترين دروغ ادبي را گفته‌. منظورم اين است كه دانستن و تقطيع افاعيل عروضي معجزه‌اي نيست‌. فريبندگي وزن و انحرافي كه از به كار بردن آن به شعر تحميل مي‌شود مطرح است‌. صحبت سر آنهايي است كه با وزن اخت‌اند، يعني گوششان با آن آشنا است‌. شما كه وزن مي‌دانيد شعري را كه شروع مي‌كنيد، اگر به فرض دو سه خط اوّل محتواست كه وزن و آهنگي را انتخاب مي‌كند، عملاً مي‌بينيد كه در بقيه‌ي شعر، آهنگ و وزن است كه خودش را به شعر تحميل مي‌كند. مي‌خواهيد حرفي را بزنيد متوجه مي‌شويد كلماتي كه حرف شما را مي‌زنند در آهنگي كه شروع كرده‌ايد نمي‌گنجد، خوب دنبال كلمه مي‌گرديد. در اين دنبال گشتن دو چيز اتّفاق مي‌افتد. يكي اينكه طبعاً سيلاني كه به هنگام خلق هست‌، معطّل مي‌ماند و منحرف مي‌شود و ديگر اينكه كلماتي كه در آن آهنگ مي‌گنجند، مفاهيم ديگري را با خود مي‌آورند. در نتيجه آنچه مي‌خواسته‌ايد بگوئيد، چيز ديگري از آب در آمده‌. «صائب‌» در اين مورد بيتي دارد كه جالب است‌. يعني ما در اين بيت به تفاوت مسير انديشه و تخيّل با «ضرورت شعري‌» پي مي‌بريم‌. به معشوقش گفته است‌:

    دل بد مكن كه از ته دل نيست شكـوه‌ام‌

    اين رشتـه را به زور بديـن سـاز بستـه‌ام‌

    از عيوب ديگر وزن تحميل فضاي شعر ديگران به شعر شاعر است‌، نمونة خوبش آهنگ‌هاي غريزي و دل‌انگيز شعر فروغ است كه گيرائي آن‌، جماعتي از شاعران يك نسل را بي‌چهره كرده‌، تحت تأثير آهنگ شعر او است كه زبانش را هم پذيرفته‌اند.

    بعد از مرگ فروغ حتّي مرثيه‌هايي هم كه براي او گفتند شبيه هم و همه متأثّر از زبان خود او بود كه اين فكر را پيش مي‌آورد كه نكند فروغ در ساختن آنها همكاري و حضور داشته‌. اينجاست كه من معتقدم حرف ارسطو كه مي‌گويد وزن عارضي است‌، حكمي ازلي و ابدي است‌.

    حقوقي ـ پس اين طور كه شما اعتقاد داريد، اگر شعر شاملو كمتر مورد تقليد قرار گرفته‌، فكر مي‌كنيد علّتش موزون نبودن آنها است‌؟

    صفّارزاده ـ به طور قطع يكي از دلايلش اين بوده‌. اما دلايل ديگري هم دارد. ارتباط هاي دروني شعرش آسان به دست نمي‌آيند. يعني شعرهاي پيچيده‌ي او را به اين زودي‌ها نمي‌توانند بفهمند.

    حقوقي ـ پس شما اين طور كه معلوم است هيچ حُسني براي وزن قايل نيستيد؟

    صفّارزاده ـ والله بزرگترين حسن وزن كه اثر تخديركننده‌ي آن باشد، به نظر من بزرگترين عيب آن است‌; البته قدرت جاذبه‌ي وزن غير قابل انكار است ولي اين پشتوانه‌ي كاذب سه چهارم مسؤوليّت شاعر را نسبت به كارش تخفيف مي‌دهد. يعني نه تنها خواننده به علّت اعتياد به آهنگ دربست تحت تأثير تخديري وزن قرار مي‌گيرد و متوجّه نمي‌شود كه چه چيز به خوردش داده شده‌، بلكه شاعر را هم ناخودآگاه به نوعي كفايت و كمال معتقد مي‌كند و در نتيجه او از توجّه به درون شعر و پرورش آن به صورت يك انرژي وا مي‌ماند. آگاهي به همين حُسن بزرگ يعني خاصيت تخديري و افيوني وزن كه ادبيّات ما را پر كرده‌، مرا بيش از هر چيز متقاعد كرد كه بايد وزن را كاملاً كنار بگذارم‌. چرا كه من در شعر به حركت و انرژي كه خون و نبض زندگي امروزند، معتقدم‌; و معتقدم بايد كلّيّت يافتن شعر مطرح باشد. و وقتي كلّيّت در يك شعر مطرح بود هر كدام از اجزاي آن «بُعد معنايي‌» يا طنيني خواهند شد كه پيوستگي آنها حركت و انرژي ايجاد مي‌كند و در نتيجه لالايي خواب‌آور آهنگ‌، جايش را به ضربه‌هاي بيداري مي‌دهد.

    حقوقي ـ پس اينكه گفته‌ايد: «گوش‌ها راهيان آهنگند» «طنين حركتي است كه حرف من در ذهن خواننده مي‌آغازد» به همين مناسبت است‌. هان‌؟! اتّفاقاً در جاي ديگر اين شعر باز هم اشاره‌اي داريد; منظور آنجا است كه به شارات مي‌گوييد:

    «تو آچا را چقدر قشنگ مي‌گويي‌

    آچا آچا آچا

    كلمه‌ي عجيبي است‌

    آهنگي منبسط دارد

    با طنيني گرفته‌

    حرف را از آهنگ جدا ببينيم‌»

    كه انگار غفلتاً مجذوب آهنگ كلمه‌ي آچا شده‌ايد و بعد با سطر «حرف را از آهنگ جدا ببينيم‌» به خود هشدار داده‌ايد كه مجذوب آهنگ نشو. اين طور نيست‌؟

    صفّارزاده ـ تعبير شما هم بد نيست‌، امّا قصد من اين بوده كه با انتخاب كلمه‌ي خوش‌آهنگي مثل «آچا» كه در زبان هندي معاني بله‌، خوبه‌، درسته‌، چَشم و اطاعت را دارد و بندگي شرقي را القأ مي‌كند، به معناي دروني يك كلمه و جدايي آن از آهنگ توجّه داده باشم‌.

    حقوقي ـ خانم صفّارزاده‌! مي‌توانم به عنوان معترضه پيش از اينكه شما به آن سؤال‌هاي ديگر كه اوّل كردم جواب بدهيد، نظرتان را راجع به نيما به طور كلّي بپرسم‌؟

    صفّارزاده ـ راستش را بخواهيد شيفتگي من نسبت به نيما بيشتر از جهت انديشه‌هاي او است‌، تا اينكه شعر ديگري آورد. چرا كه ضرورت زمان‌، ادبيّات مشروطه‌، جنبش‌هاي هنري اروپا، دير يا زود توسط كسي باعث تحولي مي‌شد. امّا انديشه‌هاي نيما، حرفهاي او درباره‌ي هنر و بخصوص شعر، از افلاطون تا «مك ليش‌» را دربرگرفته‌، چيزي نيست كه نگفته باشد، راهي نيست كه نشان نداده باشد. هرگز كسي به قدر او هنرمند را به اهمّيّت تجربه و فرديّت هنري دعوت نكرده‌; هرگز كسي به روشني او حرف نزده‌; چرا كه در تاريخ نقد، تئوريها آنقدر پيچيده هستند كه دست آخر آنكه خوانده بيشتر از آنكه نخوانده دچار حيرت و سرگرداني مي‌شود. اما نيما حاشيه‌ها را كنار گذاشته‌، «لُب‌ّ» مطلب را گفته‌. من عقيده دارم هر هنرمندي كه نيما را به هر زباني بخواند، خيلي زود متقاعد مي‌شود كه رستگاري هنري تنها در اين است كه هندمند به زبان خودش حرف بزند; زباني كه نگرش او را نشان دهد; نگرشي كه حاصل تجربه‌ي فردي او باشد و نه ديگري و نه شاعر مورد ستايش او. حكم‌هاي هنري نيما بهترين محك براي خودآزمايي يك هنرمند است‌.

    وقتي به نيما فكر مي‌كنم به ترسها، اجتنابها، وسواسها، گوشه‌گيريها و سرسختي‌هاي او، روحيّات و خصوصيّات يك هنرمند متعالي و كامل را در او مي‌بينم‌.

    به نظر من در دست داشتن انديشه‌هاي مكتوب نيما بايد جوانان دست‌اندركار شعر امروز را از توجه به حرفهاي اين و آن بي‌نياز كند. بروند، براساس حكم‌هاي او اوّل پنبه‌ي خودشان را بزنند و ناخالصي‌هاي كار خودشان را دريابند و آنها را درآورند. چرا كه تجزيه و تحليل و يا پنبه‌زني كه يك هنرمند از كار خود مي‌كند، بيش از هر تجربه‌اي آموزنده است‌. بخصوص اگر معياري هم پيشينيان برايش گذاشته باشند كه ارزش جهاني داشته باشد، آنچنانكه معيارهاي نيما دارد.

    حقوقي ـ حرفهاي جالبي زديد اين را واقعاً مي‌گويم‌، بخصوص اين نكته را كه هر كس حرفهاي نيما را بخواند، به اينجا مي‌رسد كه به زبان شخص خود حرف بزند و نه ديگري‌; كه من مي‌خواهم اضافه كنم و نه حتي به زبان خود نيما، كه اوايل خيلي‌ها را به اين اشتباه انداخته بود. چنانكه فكر مي‌كردند تنها وقتي شعر نيمايي مي‌گويند كه به زبان او شعر بنويسند، كه هنوز هم بعضي‌ها هستند كه اينطورند. امّا اجازه بدهيد در مورد حرفي كه در اوّل راجع به نيما زديد و آن اينكه اگر او هم نيامده بود، حتماً به ضرورتهاي مختلف كس ديگري مي‌آمد و همين تحوّل را به وجود مي‌آورد، عرض كنم كه بسيار خوب‌; ولي شما كه به چنين آگاهي عجيب او در مورد هنر و شعر اعتقاد داريد، فكر نمي‌كنيد كه اگر كس ديگري غير از او مي‌آمد و مثلاً مصراعها را كوتاه و بلند مي‌كرد بدون هيچ بيانيّه‌اي و حرفي‌، هيچوقت چنين استقبالي از او نمي‌شد و هيچوقت چنين اثري نمي‌گذاشت‌؟!

    صفّارزاده ـ من نه تنها منكر اهمّيّت و خوبي شعر نيما نيستم‌، بلكه فكر مي‌كنم كه از نظر ديد تازه و تجربه و صميميّت‌، عواملي كه نيما روي آنها تكيه كرده‌، بسياري از مدّعيان شناسايي او بعد از ربع قرن به گردش هم نرسيده‌اند و چه بسا كه ارزش شعر او را نتوان با دفتري از شعر اين نيماگرايان برابر دانست‌. امّا حرف من اين است كه ضرورت زماني تحوّل‌، ممكن بود ديگران را هم دير يا زود به فكر در هم شكستن قالبها و آوردن معاني تازه بيندازد. درحاليكه انديشه‌هاي نيما با در نظر گرفتن شرايط زماني و زندگي او، كار ديگري و ديگران نيست‌; كار شاعري است با نبوغي خاص كه ممكن است تنها در هر قرني يك نفر را نظير او بيابيم‌.

    حقوقي ـ باز هم بايد بگويم حرف‌هاي جالبي زديد. حالا اجازه بدهيد برگرديم به سؤال اوّل‌. از وزن كه حرف زديد; حالا از استعاره حرف بزنيد يعني اينكه منظورتان از روشني استعاره چيست‌؟

    صفّارزاده ـ در اينكه استعاره و ساير صنايع بديعي في‌نفسه قراردادي هستند و از طبيعت دور كه حرفي نيست‌. ولي بعضي از استعاره‌ها هستند كه تازه پر از تعقيد و اشارات گنگ و مهجورند و مربوط به تجربيّات خصوصي ذهني گوينده كه نه تنها نقطه‌نظر شاعر را نشان نمي‌دهند و اثري هم در ساختن فضاي شعر ندارند، بلكه مثل يك معمّا اول بايد نشست و به حل‌ّ آنها پرداخت‌.

    در شعر من استعاره و تشبيه هر كدام با شخصيّت مستقل‌، عامل ارتباط پروازهاي ذهني مي‌شوند. و هر كدام مي‌توانند در عين وابستگي به تصوير بعدي و قبلي‌، به عنوان تصوير اصلي هم تلقّي شوند، به طوري كه تفكيكشان آسان نباشد. و خلاصه شرايط وجوديشان صراحت‌، طبيعي بودن و ملموس بودن است‌. يعني درست مثل توقّعي كه از كل‌ّ شعر دارم‌.

    حقوقي ـ تعبير جالبي است‌. منظورم تعبير پروازهاي ذهني است‌، البتّه با توضيحي كه شما داديد. مثلاً وقتي مي‌گوييد:

    در اتوبوس‌هاي نيويورك هرگز

    به انتها نمي‌رسيديم‌

    مثل مردي كه هر روز

    مي‌رفت پرون را بكشد

    امّا صفي پيش از او ايستاده بود

    در اين تصوير كه تشبيه مستقيم است و كنايه‌اي است از نوميدي‌، يعني نوميدي به مقصد نرسيدن‌، مثل آرزوي مرگ يك ديكتاتور آرژانتيني‌، اگر اشتباه نكنم يك تخيّل پرواز مانند مي‌تواند به چنين ارتباطي برسد. به هر صورت نحوه‌ي اين ارتباط خيلي تازه است‌; و اما در مورد « زمزمه‌اي روشنفكرانه » توضيح بدهيد، واقعاً منظور از شعري با زمزمه‌اي روشنفكرانه چيست‌؟ آيا شعري است كه مي‌خواهد يك ايدئولوژي را دنبال كند؟ يا غرض چيز ديگري است‌. اما پيش از اينكه جواب بدهيد، يك نكته را هم با توجّه به همين كلمه‌ي «روشنفكرانه‌» مي‌خواهم بگويم و آن اينكه احتمالاً اين سطر و سطرهايي از اين قبيل در شعر شما باعث شد كه عدّه‌اي تصوّر كنند اين‌ها اداهاي روشنفكرانه است‌.

    صفّارزاده ـ والله، بعضي از كتاب خوانهاي ما عقلشان به چشمشان است يكبار در شعري اسم «اليوت‌» را آورده بودم‌، يك نفر گفت عجب‌، شعر اليوتي گفته‌اي‌؟ فكر كردم اگر اسم «مولوي‌» را هم آورده بودم لابد مي‌گفت مولوي‌وار شعر گفته‌ام‌.

    درست است كه روشنفكر در بعضي لحظات خاص‌ّ اجتماعي بدنامي‌هايي كسب كرده و احياناً آدمي توخالي است كه در عرق‌خوريهاي شبانه شعارهايي مي‌دهد; به هيچ اصولي پايبند نيست‌; حرفهاي متفكّرين و پيشروان را طوطي‌وار تكرار مي‌كند، و خلاصه آدمي است با خواست‌هاي يك آدم عادي و به كمترين نوازشي هم قانع مي‌شود; اما اين دليل نمي‌شود كه ما خصوصيّات واقعي روشنفكر را كه عبارت از آگاهي و سرسختي و مسؤوليّت است‌، نديده بگيريم‌.

    حقوقي ـ پس آنجايي كه مي‌گوييد در همين شعر:

    دلم براي يك روشنفكر تنگ شده است‌

    تعريف لغت‌نامه را درباره‌اش خوانده‌اي‌

    موجود افسانه‌اي غريبي است‌

    اگر اشتباه نكنم اشاره‌اي است به روشنفكر واقعي‌. ولي اگر اين طور است‌، چطور مي‌شود كه در اين حالت نوميدي‌، نوميدي از يافتن يك روشنفكر به اسم باب ديلن ـ خواننده مي‌رسيد؟

    صفّارزاده ـ براي اينكه او هنرمند پيشروي است كه شعرش يكي از پايه‌هاي انقلاب فكري ضد جامعة مادّي اين قرن است‌. با اين همه من تا اينجا هنوز به تعريف «زمزمه‌اي روشنفكرانه‌» نرسيده‌ام‌. در حقيقت در اينجا منظورم طبقة خاص‌ّ اجتماعي نبوده‌، بلكه تركيب «زمزمه‌» و «روشنفكرانه‌» تعريفي است از شعر مورد نظر من‌. چرا كه من معتقدم شعر بايد حاصل توازن بين سه اصل‌: تخيّل و انديشه و احساس باشد و نيز معتقدم كه لحن شعر بايد غير خطابي و به طبيعت راحت و بي‌پيرايه و صميمي يك زمزمه شبيه باشد.

    در كلمة «زمزمه‌»، بار تخيّل است و احساس و در كلمه‌ي «روشنفكرانه‌»، بار انديشه و فكر. بنابراين تعبير «زمزمه‌ي روشنفكرانه‌» در مجموع شعري است حاصل احساس و انديشه و تخيّل‌.

    حقوقي ـ خب اين هم از اين‌. اما من با اينكه در جوابي كه به سؤال مربوط به وزن داديد، اشاره‌اي هم به طنين كرديد، بالاخره نفهميدم منظورتان از طنين چيست‌؟!

    صفّارزاده ـ خب توضيح بهتري بدهم‌. به نظر من يك اثر هنري بايد در يك كليّت مطرح شود. اگر عوامل سازنده‌ي شعر: يعني كلمه‌، تصوير، تشبيه‌، استعاره و تعبير شاعرانه نتوانند در ساختن اين كليّت مؤثر باشند، زائدند. همين طور كه قضاوت درباره‌ي هر يك از اين اجزأ هم بدون درنظر داشتن اين كليّت و فضاي شعر بيهوده است‌. خوب در كليّتي كه ارتباطات ذهني و عيني دقيقاً حفظ شده و دريافت‌ها توالي پيدا كرده باشند، حتّي يك عبارت ساده‌ي محاوره‌اي هم موقعيّتي دارد و انرژي شعر را القأ مي‌كند. و اين انرژي به هم پيوسته خواننده را، البتّه خواننده‌اي كه با آگاهي و توجّه‌، رويدادهاي شعر را دنبال مي‌كند، به جلو مي‌برد و براي دنبال كردن شعر بيدار نگه مي‌دارد. با اين توضيح در شعري كه به كليّت رسيده باشد طنين‌، «بعد معنايي‌» يك خط، يك كلمه و يا يك تصوير است‌.

    حقوقي ـ مي‌توانيد يك مثال از شعر خودتان بزنيد؟

    صفّارزاده ـ البتّه مثلاً در اين دو خط:

    سوختن هيزم را ديده بودم‌

    سوختن هيزم و اسكلت انسان را نه‌

    كه اگر خواننده دقّت نكند، مي‌گويد چيز مهمّي نيست‌; سوختن مرده را نديدي كه نديده باشي‌; ولي اگر دقّت كند، مي‌فهمد كه كلمة «اسكلت‌» شاخص يك هندي فقر زده است كه وقتي مي‌ميرد، درست مثل يك اسكلت است‌. گوشت بين اسكلت و آتش حايل نيست‌; آن اسكلت است كه مي‌سوزد. يا مثلاً وقتي باز هم در همين شعر مي‌گويم‌:

    يك روز دوشنبه سه بيكار را در پارك ديديم‌

    كه كنار هم ايستاده بودند

    سه پير دختر در سه پيراهن گلدار

    با سه بيني بزرگ در يك امتداد

    اِدي گفت خواهرند

    ليندولف گفت يهودي‌اند

    هر سه روي شانه‌ي چپشان برگشته بودند

    من يك يهودي را مي‌شناسم كه در زندگي‌

    قبلي‌اش اس‌. اس بوده است‌

    در اين تصوير طنين‌هاي مختلف وجود دارد، با توجه به اينكه محل‌، مرده سوزان است و حرف مرگ‌، سطر «من يك يهودي را مي‌شناسم كه در زندگي قبلي‌اش اس اس بوده است‌» تصادف‌هاي عالم تناسخ را مفهومي ضربه‌وار مي‌دهد و يا در همين تصوير وقتي مشخصات شباهت سه پير دختر مطرح مي‌شود، «ادي‌» كه سمبل يك آدم معمولي است به طور طبيعي مي‌گويد خواهرند. «ليندولف‌» كه يك آلماني است كه از اسمش اينطور مي‌فهميم‌، قبل از خواهر بودن به يهودي بودن آنها فكر مي‌كند.

    حقوقي ـ اين درست‌، ولي وقتي طنين هم در موسيقي و هم شعر، يك تعريف اصطلاحي دارد چطور شما براي تعريف «بُعد معنايي‌»، اين كلمه را انتخاب كرده‌ايد؟

    صفّارزاده ـ براي اينكه منظور من تعريف اصطلاحي طنين نيست‌، بلكه معني لغوي آن است و خاصيت انعكاسي آن‌. حتماً مي‌دانيد كه طنين اولين معني‌اش صداي ناقوس است‌.

    حقوقي ـ بسيار خوب‌. حالا كه فهميدم منظور از اين چهار مختصة شعر شما چيست‌، چهار مختصه‌اي كه توضيح داديد و به طور كامل در شعرهاي فصل اوّل كتاب شما يعني "طنين در دلتا" رعايت شده‌، دلم مي‌خواهد بدانم كه شما چگونه به اين شعرها رسيديد؟ يعني به شعرهاي فصل اوّل اين كتاب‌. البتّه به نظر من بين شعرهاي كتاب «رهگذر مهتاب‌» و شعرهاي «طنين در دلتا» شعرهاي «دفتر دوّم‌» هم هست (منظورم آنها است كه در فصل دوّم همين كتاب چاپ شده‌) كه به منزله‌ي پلي است ميان اين دو دورة شعري‌. شعرهايي كه هر شاعري به آن رسيده بود، خيال مي‌كرد ديگر به آنجا كه مي‌خواسته رسيده‌. در صورتي كه شما به اين مرحله هم قانع نشديد و حتّي آن را چاپ هم نكرديد و سرانجام به شعرهاي "طنين در دلتا" رسيديد شعري كه زباني مشخّص دارد و در عين حال كمترين نفوذ و اثر شاعران قبل از شما را ندارد. در حالي كه در ايران هر شاعري قبل از رسيدن به يك زبان مشخّص گرفتار فضاي شعر ديگران مي‌شود. مي‌خواهم سؤال كنم كه اين به چه عواملي بستگي داشت و آيا مثلاً رفتن به خارج تا چه حد در رسيدن به اين دوره مؤثر بود و اصولاً بر اساس چه نوع مطالعات و تجربيّاتي اين راه سوّم را پيدا كرديد؟

    صفّارزاده ـ در شعرهاي دفتر دوم كه شما به عنوان پلي ميان دو دورة شعري من از آنها ياد كرديد، به يك بن‌بست رسيده بودم و بي‌جهت داشتم به طرف يك زبان پرداخته و موجز كشيده مي‌شدم‌; و من اين را نمي‌خواستم‌.

    حقوقي ـ ببخشيد گفتيد بي‌جهت به طرف اين زبان موجز و پرداخته كشيده مي‌شديد؟ چطور. و اصلاً چرا با ايجاز مخالفيد؟

    صفّارزاده ـ ببينيد بيشتر شعرهاي «رهگذر مهتاب‌» حال و هواي احساسي دارد و در قالب چارپاره است‌. در شعر «كودك قرن‌» از همين كتاب كه يك شعر اجتماعي است با برداشتي ملو دراماتيك آغاز توجّه من است به مسايل و تجربيّات غيرخصوصي در شعر; اما با بياني مستقيم و بيرون از قالب چارپاره‌.

    در شعرهاي دفتر دوّم كه حالات شورانگيز را پشت سر گذاشته‌ام‌، تعديلي به وجود آمده و انديشه سهم بيشتري پيدا كرده و كوششي شده براي ترانسفورم و يا باصطلاح دگرديسي تجربيّات عيني‌. خب در اين گونه موارد كه شاعر به علّت دخالت انديشه مبارزه‌اش را متوجه بيان مستقيم مي‌كند، اگر قانع باشد كه حرفهاي كلّي هميشگي را شعر كند به هيچ اشكالي برنمي‌خورد. با كمك استعاره و تشبيه و كنايه‌هاي قراردادي مي‌شود راه را با خوشي و خوشوقتي تا به ابد ادامه داد و احياناً به مهارتي هم رسيد. مثلاً «پرسش‌» و «فتح كامل نيست‌» تجربه‌هاي قابل توجهي در اين نوع زبان هستند. امّا من متوجّه زندگي شده بودم و حس مي‌كردم كه آن نوع زبان گنجايش راحت حرف زدن و آوردن تجربه و فرهنگ زندگي امروز را ندارد و گاه كه دلي به دريا مي‌زدم و يكي دو خط محاوره‌اي هم در كنار كلّي‌بافيها مي‌آوردم زود متوجّه عدم يكدستي شعر مي‌شدم و خلاصه ادامه نمي‌دادم‌. اين كشمكش دروني مرا شديداً به فكر راه‌جويي انداخته بود.

    حقوقي ـ بالاخره نفهميدم در مورد ايجاز چه مخالفتي داريد؟

    صفّارزاده ـ مخالفت با ايجاز ندارم و برعكس فكر مي‌كنم كه يكي از اصول مهمّي است كه يك شاعر بايد رعايت كند. امّا ايجاز از نظر من حذف غير لازم است و نه افراط در خلاصه كردن تجربه‌. در شعري كه مسائل و تجربيّات مجرّد ذهني به طور خاص مورد نظر است رعايت بيش از حدّ ايجاز، شعر را به طرف زبان پيچيده‌ي استعاري مي‌برد; نظير زباني كه من داشتم گرفتارش مي‌شدم‌; امّا شاعري كه بخواهد زندگي ملموس را از كل‌ّ و جزء به كار گيرد، با افراط در فشردگي‌، فضاي شعرش را عقيم مي‌كند.

    اينجا بايد بگويم كه احتراز از ايجاز شديد، به رغبت به ولنگاري و گزارشگري در كار هنري تعبير نبايد بشود; منظورم اين است كه بايد در ايجاز هم دنبال تعادل بود. صحنه‌اي كه در سينماي سنّتي سه چهار ثانيه است‌، در سينماي «اندي وارهال‌» نيم ساعت است‌. يعني شما نيم ساعت آدمي را مي‌بينيد كه جلو آينه به موهايش شانه مي‌زند. اوّلي به علت ايجاز مفرط از طبيعت زندگي دور مي‌شود و دوّمي از كار هنر. «جان كساوت‌» بخصوص در فيلم "صورتها" به «لانگ شات‌» مثلاً پنج دقيقه‌اي رسيده يعني در حقيقت به ايجاز متعادل توجّه داشته‌.

    حقوقي ـ پس اين مهمّترين عامل بود. ضرورت و تشخيص اينكه حس مي‌كرديد كه شعر دوره‌ي دوّم شما با آن خصوصياتش كه اشاره كرديد از لحاظ برخورد با زندگي امروز آن گنجايش لازم را ندارد. خب ديگر چه عواملي را مؤثر مي‌دانيد؟

    صفّارزاده ـ دلزدگي و كار مداوم‌; نوشتن‌، ترديد كردن و دور ريختن‌; خيلي دلزده بودم‌; از شعر خودم‌، از محيط و فضاي شعر امروز، از همه و همه چيز.

    حقوقي ـ سفر تا چه حدّ مؤثّر بود؟

    صفّارزاده ـ تا حدي كه قرار بود باشد. يعني در حدّ ظرفيت من براي كار و مطالعه و نه بيشتر. البتّه بايد بگويم كه آشنايي و زندگي كردن با شاعران خارجي در محيط دانشگاهي آمريكا و برخورد با محيطهاي هنري زنده و پرشور آنجا در روحيّه‌ي آن وقت من تأثير غريبي داشت‌. شاهد تحوّل شعر من معاصريني بودند كه داوري سالم داشتند. عقده‌ي جنسيّت و مليّت و منيّت نداشتند. اشتياق مشترك و عمده‌ي همه پيدا كردن و خواندن اثر تازه بود; از هر كس و هر جا و اين نوع روابط، عجيب شوق‌انگيز است‌. مي‌دانيد آدمي كه كار هنري مي‌كند به فضاي هنري احتياج دارد. برخوردهاي مفيد كه بين افراد يك رشته‌ي هنري به وجود مي‌آيد، در ساختن آنها خيلي مؤثّر است‌. مثل دوره‌هاي دوشنبه شب منزل مالارمه‌، كه به يك سري جنبشهاي ادبي و خوب در فرانسه رسيد. اما محيط هنري ما به طور مشكوكي پر از دسته‌بندي‌ها و سازش‌هاي مضرّ و زورگوييهاي عجيب و غريب و خلاصه همه تظاهرات غير هنري است‌.

    خوب كه دقّت كني مي‌بيني كسي به ادبيّات و هنر علاقه‌اي ندارد. اين روابط خصوصي است كه مطرح است‌. «ايگرگ‌» بايد از شعر بد «ايكس‌» تعريف كند تا وقتي كه كتابش درآمد، مورد تعريف واقع شود. نقدنويسي هم كمترين شرطي لازم ندارد; كافي است كه شعر كسي يكبار در مجله‌اي يا روزنامه‌اي چاپ شود; و اين آدم به طور اتوماتيك با آن بضاعت مزجاتي كه حتماً مي‌دانيد، خود را نقدنويس هم مي‌داند. نيماي نازنين خوب گفته كه وجدان عالي محصول ادبيّات عالي است و بالعكس‌. وقتي صفحه‌ي شعر زن روز را اداره مي‌كردم‌، خيلي خوب به ارزش حرف نيما رسيدم‌. دو سه سالي بود كه كوشش مي‌كردم شعر امروز را حتي‌المقدور بشناسانم‌. فكر كرده بودم كه علّت ادامه‌ي اين جار و جنجالهاي كهنه و نو بعد از سالها عرضه نشدن يا بد عرضه شدن شعر امروز بوده و فكر كرده بودم كه بايد شعر امروز را از انحصار گاهنامه‌هاي هزار تيراژي درآورد و در دسترس جوانها گذاشت كه بخوانند.

    حقوقي ـ و شما بوديد كه اوّل بار اين كار را كرديد؟ يعني شعر امروز را به مجلّات هفتگي صد هزار تيراژي كشيديد؟

    صفّارزاده ـ سخت نگيريد به نظر من مجلّات ما چندان تفاوتي با هم ندارند. ولي خارج از اين حرفها در آن سالها فكر كرده بودم كه براي آدمهايي كه عادت به خواندن ندارند، بايد كلكي جور كرد و كنجكاويشان را برانگيخت‌. مثلاً مضمون انتخاب مي‌كردم تا هر كنجكاوي كه مي‌خواهد بداند مسعود سعد و يك شاعر معاصر هر كدام تجربه‌ي زندانشان چيست‌، برود و بخواند و به تفاوت زاويه‌ي ديد شاعر امروز با شاعر قديم پي ببرد. ناچار براي پيدا كردن شعري كه به آن مضمون بخورد، خودم هم توي دفترهاي شعر مي‌گشتم‌. از بد و خوب همه را مي‌خواندم‌. چندين بار هم مي‌خواندم‌. از اين راه تا سر حد حساسيّت با چگونگي شعر امروز آشنا شدم‌. وقتي كه مي‌گويم حساسيّت‌، يعني هنوز هم يك شعر را كه مي‌خوانم‌، حتّي از يك تعبير، يا يك كلمه به ردّپاي شعراي ديگر و اينكه اين شعر از چه شعرهايي متأثر بوده‌، پي مي‌برم‌. به هر حال ديدم جز چند چهرة مشخّص و چند چهرة كمتر مشخص متأسّفانه بقيّه سرگردان و دنباله‌رو هستند. يعني آدم مرتّب نسخه بدل مي‌خواند. يك شعر را كه شروع مي‌كني ايماژي از شاملو دارد، آهنگي از فروغ و احياناً واژه‌هايي از اخوان‌. فرهنگ لغات شاعرانه هم محدود است‌:

    «باغچه‌، آينه‌، صليب‌، تبار، پنجره‌، گيسو، شب‌، ردا، اينك‌، آنك‌، كدامين‌» و از اين قبيل‌. نه اثري از تجربه فردي در كار است و نه به قول نيما ادبيات عالي‌.

    حقوقي ـ چطور شد شما در اين دام نيفتاديد؟ منظورم تأثيرپذيري است‌.

    صفّارزاده ـ اوّلاً من به علّت پراكنده‌خواني هرگز بت هنري نداشته‌ام‌. يك وقت فكر مي‌كردم كه بهترين شعر «اعتراض‌» را ماياكوفسكي گفته‌، امّا با آشنايي «زبيگ نيف هربرت‌» ديدم كه فرياد بلند ماياكوفسكي در عمق شعر هربرت محو مي‌شود. مسأله‌ي ديگر احتراز شديد من از تقليد است‌. حتّي در كتاب «رهگذر مهتاب‌» هم كه اوّلين كارهاي من است‌، در دوران نفوذ شاعراني چون نادرپور تأثير آنها را كم مي‌بينيد. مع‌هذا يكبار تحت اين تأثير قرار گرفتم‌; بعد از مرگ فروغ بود; شعري نوشته بودم در هواي دلزدگي از شعر امروز به اسم زاويه‌ها كه در مجلّه‌ي نگين چاپ شد و چند خطّي را كه از آن نگه داشته‌ام اين است‌:

    من از مداومت پنجره‌

    دريچه و در

    ميان شعر زمانم به تنگ آمده‌ام‌

    چقدر آينه

    چقدر ماهي‌

    چقدر مصلوب‌

    مگر فضاي اين همه تنهايي كافي نيست‌

    كه من چنان برهنه شوم كه هيچ آينه

    نتواند گفتن‌

    و چنان فرياد شوم

    كه هيچ پنجره نتواند شنيدن‌

    اما جالب اينكه درست در همين شعر، سه خط بود كه حال و هواي شعر فروغ را داشت‌; شايد به علّت تأثير از مرگش‌; و براي من زنگ خطري بود. آن سه خط اين بود:

    مگر نشستن تك سرفه در فضاي شبستان‌

    چقدر طولاني است‌

    كه چوپانان به هيأت گرگ درنده مي‌آيند

    و گله دستخوش تفرقه است‌

    و داوري را بايد از روي دست هم نوشت‌

    البتّه بعدها اين چند خط را پاره كردم و دور ريختم‌. ديدم بايد فكر اساسي كرد آدم تا وقتي زبان مشخصي پيدا نكرده‌، هر قدر هم كه شيفتگي نداشته باشد و احتياط كند، باز ممكن است زير نفوذ اين و آن واقع بشود.

    حقوقي ـ و شما در شعرهاي «طنين در دلتا» به اين زبان مشخّص رسيديد.

    صفّارزاده ـ البته قبلاً از مراحل ديگر هم گذشته بودم‌. «طنين در دلتا» بلافاصله بعد از دفتر دوم نيست‌. بعد از دفتر دوم مرحله‌ي شعرهاي «چتر سرخ‌» است‌.

    حقوقي ـ مجموعه‌اي كه در آمريكا چاپ شد؟

    صفّارزاده ـ بله‌. و در اين مجموعه و به خصوص در چند شعر آن تحوّل كار من ديده مي‌شود. ورود تجربيات عيني به شعر من آزاد شده‌. راحت‌تر حرف زده‌ام و لحن خطابي خفيف‌تر است‌.

    حقوقي ـ پس مجموعه طنين در دلتا بعد از چتر سرخ است‌.

    صفّارزاده ـ نه بعد از چتر سرخ مجموعه‌ي «چتر سرخ و بعد» است كه هنوز چاپ نشده‌. در اين مرحله من سخت متوجّه ساختمان در شعر شده‌ام و كوششم اين بوده كه با حفظ تسلسل حركت دروني‌، شعر سپيد را از نثرگونگي دور كنم‌. كه نوع كاملش را در «طنين در دلتا» مي‌بينيد. اين پيش از رسيدن به تعريف «طنين‌» است‌. يعني مرحله‌ي متقاعد شدن به غير لازم بودن وزن و آهنگ و توجه به انرژي و حركت در شعر.

    حقوقي ـ چطور شد كه به فكر نوشتن شعر به زبان انگليسي افتاديد؟

    صفّارزاده ـ در گير و دار جستجوي زبان شعري تمرينهايي هم به انگليسي مي‌كردم‌. من آن وقتها شيفته وسعت اين زبان بودم‌. خُب تا حدّي هم به عنوان يك تجربه مفيد بود.

    حقوقي ـ پس همينطور كه اشاره كرديد در اين دوره بود كه متوجّه ساختمان در شعر شديد. اما قبل از اينكه به سؤالي كه در اين خصوص برايم مطرح است‌، بپردازم‌، توضيحي بايد بدهم و آن اينكه شكل‌پذيري شعر شما به نظر من بر مبناي تداعي‌هاي ذهني است و اين خصوصيّت در «سفر اول‌» و «سفر زمزم‌» دو شعر بلند كتاب شما بهتر حس مي‌شود. ولي در اين دواير كوچك و بزرگ‌، حركتهاي ذهني آنقدر تو در تو است كه كمتر كسي تمام روابط شعر را مي‌تواند بفهمد; به همين دليل است كه اغلب چون به ظواهر قضيه نگاه مي‌كنند، خيال مي‌كنند اين سطرها پرت و پلا است و به هم ارتباط ندارد. در صورتي كه براي من كه به دقّت شعر شما را خوانده‌ام و به خصوص در اين باره قبلاً هم قلم زده‌ام‌، مسلّم است كمتر به سطري به شعر شما مي‌توان برخورد كه زائد باشد. بنابراين من مطمئنم شما واقعاً ذهن منظّم و متشكلي داريد. امّا يك سؤال اينجا برايم مطرح مي‌شود. مي‌دانيد داستان‌نويساني هم كه كارهاي ذهني مي‌كنند، تكنيك خاص‌ّ آنها نتيجه‌ي نوعي تداعي است‌; حتّي سينماگران مؤلّف هم‌. فكر مي‌كنيد اختلاف كار شما با كار آنها از اين نظر به خصوص در چيست و چرا اين نحوه‌ي تشكّل را دنبال مي‌كنيد؟

    صفّارزاده ـ اوّلاً كه من كمتر اثر هنري را مي‌شناسم كه در آن تداعي ذهني به كار نرفته باشد و امّا در داستان و هم در سينمايي كه داستان را تصوير مي‌كند، مبناي تداعي‌ها معمولاً خاطره است نه دريافت‌. اينكه آدم از هر واقعه‌اي‌، شبيه آن را به خاطر بياورد، از اصول ابتدايي تداعي معاني است‌. مثلاً پيرمردي پسر بچّه‌اي را مشغول بازي مي‌بيند و به دوران كودكي‌اش برمي‌گردد. حتّي در داستانهاي ذهني مثل «يوليسيس‌» هم آنقدرها فواصل‌، عميق نيستند. امّا در شعر من پروازهاي ذهني عامل ارتباط بعيدترين دريافتها است و مي‌شود گفت در عين حال نمادي است از تداوم و ارتباط هر چيز با همه چيز. مثلاً در همين تصوير كه خودتان قبلاً مثال زديد:

    در اتوبوسهاي نيويورك هرگز به انتها نمي‌رسيديم‌

    مثل مردي كه هر روز مي‌رفت پرون را بكشد

    امّا صفي پيش از او ايستاده بود

    اين ارتباط را يك فيلم‌ساز چطور مي‌تواند نشان بدهد. به فرض كه يك اتوبوس را نشان بدهد و صفي از مردمي كه براي قتل پرون نوبت گرفته‌اند، بيننده چطور مي‌تواند معمّاي اين ارتباط را حل كند. و يا جاي ديگري كه مي‌گويم‌:

    كلمه را از آهنگ جدا ببينيد

    بلافاصله تصوير سه دختر در پارك مي‌آيد با اين سطر:

    يك روز دوشنبه سه بيكار را در پارك ديديم‌

    كه فعل «ديدن‌» رابط اين دو تصوير است‌. اينجا است كه دوربين هرگز قدرت كلمه را ندارد و سينما جاي شعر را نمي‌تواند بگيرد.

    حقوقي ـ بله‌. اينجا است كه شعر فاصله‌ي خودش را با داستان و سينما و حتّي هر هنر ديگري مثل هميشه حفظ مي‌كند; حالا اگر اجازه بدهيد، از زبان شعري شما حرف بزنم كه عجيب زبان واضح و ساده‌اي است و از اين نظر در شعر امروز بي‌نظير درست به عكس زبان شعري مثلاً من‌، كه اصولاً و ذاتاً زباني است مشكل‌. شايد فقط زبان شعر شاملو و اخوان باشد كه اين وضوح و سادگي را دارد. با اين تفاوت كه هر دو آن زبان شعري در عين سهولت ناشي از زباني است (زبان به عنوان وسيله البتّه‌) كاملاً پرداخته و به اصطلاح ادبي‌، يعني سنّتي‌. در صورتيكه زبان شما (باز زبان به عنوان وسيله‌) درعين سادگي زبان سنّتي و ادبي و پرداخته نيست‌. يعني زبان متداول و معمول محاوره‌اي روز است‌. اغلب با خمير مايه‌ي طنز; اما عجيب اينكه با اينكه شما از چنين زباني استفاده مي‌كنيد، مع‌الوصف زبان شعري شما از نقطه‌نظر روابطي كه در كل‌ّ متشكلة شعر بايد به دنبال آن گشت‌، آن هم روابطي كه به نوعي و به مناسباتي خاص‌ّ با هم تركيب مي‌شوند، از زبان اخوان و حتي شاملو مشكل‌تر است‌. به عبارت ديگر فهم شعر شما اگر چه علي‌الظاهر ساده به نظر مي‌رسد، امّا آنقدرها هم ساده نيست‌. اين سؤال را از زاويه‌ي ديگري هم مي‌توانم مطرح كنم‌. مقداري شايد اشكال زبان من به علّت اين است كه من مي‌خواهم اصولاً در شعرم نوعي برخورد با زبان هم داشته باشم‌. يعني خودم را به نوعي با وضعيّت زبان فارسي روبرو كنم‌. و از اين طريق در كنار طريق‌ها و عوامل ديگر به كشف‌هاي زباني و بالنتيجه شعري هم برسم‌. اما شما اين كار را نمي‌كنيد. يعني مطلقاً با نفس زبان برخورد نمي‌كنيد. بلكه اين وسيله‌اي است صرفاً براي خلق فضاي شعر شما. خب خودتان چه مي‌گوييد؟

    صفّارزاده ـ اولاً حرف من اين است كه زبان پرداخته و ادبي ظرفيت پذيرفتن تجربه‌هاي مختلف زنده را ندارد. و همانطور كه قبلاً گفتم به همين دليل نوع كار دفتر دوّم را ادامه ندادم‌. «ديلن تاماس‌» در يادداشتهايش گفته‌، بعضي از اشعارش را حتّي دويست بار دوباره‌نويسي كرده‌، يعني به علّت همان چيزي كه شما برخورد با زبان مي‌ناميدش‌. من اين را جدّ و جهد شاعرانه مي‌دانم نه قدرتمندي شاعر. اين نوع شعر حتماً از نوعي زيبايي برخوردار مي‌شود; امّا كه چي‌؟ مطمئناً آنچه «ديلن تاماس‌» اوّل خواسته بگويد با آنچه از آب درآمده ربطي به هم نداشته‌.

    حقوقي ـ ولي اينكه شما مي‌گوييد پرداخت است‌.

    صفّارزاده ـ من همه‌ي اينها را به عنوان پرداخت مي‌شناسم‌. براي من آنچه مي‌خواهم بگويم در درجه‌ي اوّل اهميّت قرار دارد. نيما مي‌گويد بايد ديد شاعر چه يافته‌، زبان‌، وزن‌، كلمه همه واسطه‌اند. مهم‌ّ يافتن اصيل‌ترين قالب‌ها است سعي من هم يافتن اصيل‌ترين قالب‌هاست با رام كردن كلمات روزمرّه در شعر و در نتيجه يكي كردن زبان شعري و زبان به عنوان وسيله و اين در حقيقت بسيار مشكل‌تر از رديف كردن كلمات مهجور ادبي است و جرأت مي‌خواهد.

    حقوقي ـ مع‌الوصف مطمئنم بسياري از دست‌اندركاران شعر امروز وقتي شعر شما را مي‌خوانند با برخورد با زبان (زبان به عنوان وسيله البتّه‌) شعر شما را عقب مي‌زنند و قضاوت خودشان را مي‌كنند. قضاوت از نوع اينكه اينها شعر نيست‌. اين شاعر كلمه نمي‌شناسد و به زبان به عنوان وسيله اهميّت نمي‌دهد و حتّي ممكن است گاهي هم بخندند; مثلاً از نوع اين سطرها به خنده‌شان بياندازد:

    افسار را محكم بگير ابوطالب‌

    باز كه اين قاطر دارد لب درّه مي‌رود

    و البتّه چنين احساسي براي اغلب دست‌اندركاران طبيعي است‌. چرا كه تا به حال با اين نوع زبان متداول و محاوره‌اي امروز در شعر بر نخورده‌اند. و از آنجا كه يكي از اوّلين ضابطه‌هايي كه براي شعر مي‌شناسند، زباني است به هر صورت تا حدودي غير از زبان مردم‌، ديگر نمي‌توانند به ضوابط و اصول و مايه‌هاي ديگري كه شعر شما را ساخته است توجّه كنند يعني زبان ساده و طبيعي شما نمي‌گذارد. چنانچه در نگاه‌هاي اوّل براي من هم همينطور بود. و البتّه اين هم طبيعي است‌. چرا كه ما اين نوع زبان را در شعر امروز نداشته‌ايم‌. در هر صورت من وقتي به مايه‌هاي ديگر و اصل ساختماني شعر شما پي بردم‌، ديگر نه تنها قبول كردم بلكه فكر كردم كه اگر چنين فضاهايي را كه شعر شما دارد، زباني غير از زباني كه اكنون داريد به وجود مي‌آورد هرگز ارزشي را كه حالا دارد نداشت‌. مثلاً وقتي شما مي‌گوييد:

    آفتاب عطر خوشي دارد امروز

    امّا من با مِه خودماني‌تر هستم‌

    و يا جاي ديگر كه مي‌گوييد:

    مِه در لندن بومي است‌

    غربت در من

    (البتّه به عنوان جزئي از يك شعر كه در مجموع ارزش كامل خود را دارد) اين زبان محاوره‌اي معمول است‌. و شما زبان منتخبتان براي ايجاد فضاهاي شعرتان اين است‌. حالا مي‌خواهم اين را بگويم كه اين زبان به نظر من هيچگاه از اين روال نبايد درگذرد، اولاً و ثانياً اينكه قضاوتهاي شتابزده نبايد در شما ترديدي به لحاظ زباني كه انتخاب كرده‌ايد ايجاد كند; نظر خودتان چيست‌؟

    صفّارزاده ـ اولاً پشتوانه‌ي تجربه و كار من ضرورت و فرديّت هنري است و بنابراين ترديد و نگراني مفهومي ندارد و بعد حرفهايي كه قبلاً دربارة اهميّت كليّت در شعر زدم‌، جواب كساني خواهد بود كه يك سطر را درمي‌آورند و قضاوت مي‌كنند يعني در شعر دنبال «سطر زيبا» مي‌گردند و زيبايي را هم در ظرافت‌هاي مهجور سراغ دارند مثلاً توقّع دارند كه در يك سفر زيارتي كه گذر از ميان بيابان و تپّه و درّه است آدم به جاي قاطر بر بالهاي پرستو سوار شود و از ميان ابرها عبور كند; بقيه‌ي تظاهرات و يا به قول شما قضاوتهاي شتابزده هم در همين حدّ است و مؤيّد اين كه من دو نوع سنّت شكني كرده‌ام‌; اوّل اينكه به معناي واقعي‌، شعر امروز نوشته‌ام‌.

    حقوقي ـ به چه مفهوم شعر امروز؟

    صفّارزاده ـ يعني شعري كه بافت تغزّلي و قراردادي شعر قديم را ندارد; شعري كه اظهار دلتنگي براي گل و گياه و كوه و پرنده و دريا نيست‌; شعري كه آه و ناله‌ي ساختگي ندارد; شعري كه حركت و انرژي دارد; شعري كه با منطق خاص‌ّ خودش زندگي امروز را از كل‌ّ و جزء به كار گرفته‌، پذيرفته و در خود وارد كرده است‌.

    حقوقي ـ سنّت شكني دوّم چيست‌؟

    صفّارزاده ـ و امّا سنّت شكني دوّم كه غير قابل بخشش به نظر مي‌رسد اين است كه بي‌اجازه‌ي بزرگترها اين كار را كرده‌ام‌!

    حقوقي ـ حالا كه از زبان شعرتان حرف زديم‌، من ناچارم از يكي از مايه‌هاي اين زبان هم حرف بزنم‌، و آن اينكه اصولاً زبان شعري شما با مايه‌ي طنز آميخته است‌. طنزي كه گاهي آوردن يك كلمه آن را ايجاد مي‌كند. مثلاً وقتي مي‌گوييد:

    اينان كه پيشاپيش ما مي‌روند

    به دنبال زمزم هستند

    من هم ليوان پلاستيكي‌ام را آماده كرده‌ام‌

    شايد قسمتي داشته باشم‌

    من اين نوع طنز را نمي‌پسندم‌، حقيقت اينكه ايجاد كردن اين طنز خيلي ساده است‌. يعني وقتي سخن از زمزم گفتيد خيلي ساده و آسان مي‌شود در مقابل آن از ليوان پلاستيكي استفاده كرد يا مثلاً وقتي مي‌گوييد:

    مادر تاجي دندان مصنوعي‌اش

    را در پاشويه خيس مي‌كند

    آنطرفتر دخترش آفتابه را در

    حوض فرو مي‌برد

    خميردندان ام‌.پي‌.اف مصرف كنيم‌.

    يعني مقابله‌ي خميردندان با آفتابه و حوض‌; نكته‌اي كه من در همان مقاله هم اشاره كردم‌. اگر چه باز هم در اين سطر موفّق‌تر از دو سطر قبل هستيد. چرا كه اين مقابله ديرتر به ذهن هر كس مي‌رسد تا آن‌; و همين امتياز آن است‌. امّا شما از راه ديگري نيز همين طنز را ايجاد مي‌كنيد كه ديگر از طريق مقابله‌ي دو چيز يا دو شي‌ء نيست بلكه از راه نوعي بيان غير مستقيم است كه به نظر من راه بسيار بهتري است‌. مثلاً:

    دوست من رئيس شده‌ست‌

    دوست دوست من رئيس شده‌ست‌

    دوست دوست دوست من رئيس شده‌ست‌

    يعني در حقيقت مفهومي كه در اين سطرها مستتر است خود اصل طنز است‌. در صورتي كه شما مي‌توانستيد از راهي كه قبلاً به آن اشاره شد، همين مفهوم را هم بيان كنيد يعني مفهوم «وساطت‌» و يا بهتر بگويم «پارتي بازي‌» را. به نظر من وقتي كه شما زبان واقعي شعرتان آميخته با طنز است و ما در مجموع يك شعر، اين احساس را مي‌كنيم يعني زبان شعري كه به آن رسيده‌ايد، اصولاً خود اين طنز را در خون خود دارد، ديگر چه اصراري است كه از آن راه‌هاي اشاره شده‌، از آن نوع طنزهايي كه اشاره كردم ايجاد كنيد؟

    صفّارزاده ـ اولاً آدم نمي‌نشيند كه طنز ايجاد كند و براي مضامين مختلف‌، طنز دور از ذهن ببافد; بلكه به طنز مي‌رسد. يعني به نوعي نگاه كردن و برخورد كه روال و قرار ثابتي هم ندارد; چرا كه خصلت عمدة طنز عريان كردن قراردادهاست پس چگونگي ايجاد كردن طنز اصولاً نبايد به عنوان يك پيشنهاد مطرح شود.

    درباره‌ي سطر خميردندان ... در مقاله‌تان هم اشاره كرده بوديد كه نپسنديده‌ايد اشكالي هم ندارد. مسأله‌ي سليقه است‌. اتّفاقاً سطر زياد جالبي هم نيست‌. ولي در مورد زمزم و ليوان پلاستيكي فكر مي‌كنم اشتباه كرده‌ايد چرا كه فقط مسألة چاه و آب و ليوان در كار نيست بلكه در اشارات زمزم‌، قسمت و ليوان پلاستيكي برخورد عرفان و مذهب با قرن پلاستيك مطرح مي‌شود. و بيش از آنكه طنزي تلخ باشد حالت مصرانه‌ي يك تلاش است‌.

    حقوقي ـ در اينجا من مي‌خواهم حرف ديگري بزنم و بر مبناي اين حرف سؤال ديگري مطرح كنم‌. و آن اينكه‌: مي‌دانيد كه ضوابط و قواعد شعر فارسي را نيما بود كه به هم زد و در مقابل آن مباني‌، شعر ديگري ارائه داد و در هر صورت بدعتي گذارد كه به نام شعر نو معروف شد و بعد هم شاعران مستعدي با پيروي از او به حقانيت كارش صحّه گذاردند و بعد هم هر يك به زبان مخصوص خود رسيدند، اما حرف من در اينجا اين است كه آنچه مسلّم است بدون اينكه منكر ارزش و تأثير غير قابل انكار آنها بشويم‌، اينها هيچكدام به شعر ناب نزديك نشدند; تا بعدها كه چند نفر از شاعران ديگر به زبان شعري دست يافتند (مثلاً من و رؤيايي‌) كه از آن نظر خاص‌ّ، نتيجه‌ي كوششهايي بود كه به نظر من قابل توجّه و تعمّق است و حتّي مبناي بسياري از حرف‌هاي نزده‌. اين مقدّمه را عرض كردم كه بتوانم اين واقعيّت را بگويم‌: و آن اينكه حالا كه در اين پنجاه سال تاريخ شعر امروز، چند نفر (و بخصوص در دهه‌ي اخير) پيدا شده‌اند كه سعي در رسيدن به شعر ناب داشته‌اند، مي‌خواهم بپرسم شما چگونه كارهاي جديدتان را (با همه‌ي نشانه‌هايي كه از آگاهي شما دارد) در مقابل آن نوع شعري كه عرض كردم‌، توجيه مي‌كنيد؟ و آيا اين نوع شعرها هر چقدر هم از بسياري جهات با ارزش باشد، بيشتر مي‌تواند دوام بياورد يا آن نوع شعر؟

    صفّارزاده ـ فكر مي‌كنم منظورتان از شعر ناب مثلاً شعر خوب حافظ نيست‌. بلكه يك نوع شعر است شبيه شعر «پيور» كه «مالارمه‌» در فرانسه به راه انداخت‌. آهنگين بودن‌، فشردگي و ايجاز و احتراز از توصيف و داستانسرايي‌، خصوصيّاتي است كه مالارمه براي اين نوع شعر در نظر داشته و تقريباً نظريّات «سمبوليستها» و «پارناسين‌»ها را در مورد هنر براي هنر تأييد مي‌كند و نوعي جبهه‌گيري است در برابر عقيده‌ي هنر براي خلق‌. نمي‌دانم تعريف «مالارمه‌» را در مورد شعر ناب قبول داريد يا نه‌؟

    حقوقي ـ بله ...

    صفّارزاده ـ بنابراين حرفهايي كه تا اين جا درباره‌ي شعر عنوان كرده‌ام بي‌آنكه قصد توجيه شعرم را در برابر يك نوع شعر داشته باشم برخوردهايي داشته با اين نوع شعر كه شما به آن اعتقاد داريد به همين دليل هم بود كه وقتي مقاله‌ي شما راجع به سفر اوّل چاپ شد، تعجّب كردم كه چطور كسي كه كارش نقطه‌ي مقابل كار من است‌، اين همه تفاهم و ارتباط با شعر من برقرار كرده‌. لابد مسأله‌ي وجدان هنري در كار بوده باشد. و امّا شعر ناب براي من همان قدر غير كامل است كه برخي از شعرهاي پندآموز «سعدي‌» و «ميلتون‌» و يا شعرهاي اجتماعي دوره‌ي مشروطه‌; چرا كه هيچ كدام از اين سه نوع شعر زندگي را به صورت كلّي و طبيعي‌اش در بر نمي‌گيرد. يكي به زبان و بافت ظاهري و آهنگ كلمات پرداخته و ديگري به اخلاقيّات و الهيّات و عرفان و آن ديگري هم به مسائل سطحي اجتماعي‌; و البتّه شاعراني مثل نيما كه تجربه‌ي يك هنرمند را منشأ حرف و ادّعاي او مي‌داند و يا شاملو و فروغ كه شعرشان حاصل تجربه و زندگيشان است‌، آگاهانه نخواسته‌اند به طرف شعر دكوراتيو بروند. چرا كه به نظر من شعر ناب چيزي است در حد سبك «روكوكو» در نقّاشي و معماري‌. به نظر من در شعري كه بيش از حدّ به لفظ و آهنگ توجّه شود حتماً خلأ انديشه و حس وجود دارد. چرا كه سيلان اين دو، فرصت لفّاظي و بازي با كلمه را به شاعر نمي‌دهد. بنابراين حرفهايي كه قبلاً دربارة عيب‌هاي وزن‌، بازي با كلمه‌، ايجاز بيش از حدّ و پرداخت زدم‌، معتقدم اگر همه در يك شعر جمع شود، آن شعر حتماً مصنوعي و تفنّني خواهد بود. و شاعري كه پشتوانه‌ي انديشه و احساس كافي داشته باشد، نبايد دنبال تفنّن برود.

    ^اينها نظريّات من است بر اساس تجربيّاتي كه كرده‌ام‌، چنانچه هر كس ديگري هم بر اساس تجربيّاتي كه كرده و با توجّه به نگرشي كه نسبت به شعر داشته‌، نظر مي‌دهد. امّا حرف اساسي من اين است كه هنرمند جدّي نبايد خودش را در حلقه‌ي اصطلاح و تعريف مكتب‌هاي ادبي گير بيندازد. مثلاً با اينكه شما تعريف شعر «پيور» مالارمه را قبول داريد ولي «مرثيه‌اي براي رباب‌» شما در تعريف شعر ناب نمي‌گنجد. زيرا هم داستانسرايي دارد و هم توصيف‌.

    در اين شعر دو ساختمان عيني و ذهني و از جهتي واقعي و اساطيري به طور متناوب به طرف كمال پرورش يافته‌، حس و انديشه و تخيّل‌، با توازني كنار هم آمده‌; جزء به جاودانگي و جاودانگي به كليّت پوچي رسيده‌. تنها لغزش در اين شعر تكرار گاه‌به‌گاه تركيبات و كلماتي است كه صرفاً آهنگ شعر را دلنشين‌تر مي‌كند و اين همان جايي است كه به قول خودتان به شعر ناب نزديك شده‌ايد. پرورش دو نوع ساختمان متناوب كه از طرفي مي‌تواند سمبول جدال ناخودآگاه شما در برابر دو نوع زبان باشد، يكي آنكه در آن راحت‌تر از تجربه حرف مي‌زنيد و ديگري كه آهنگين‌تر و فريباتر است آن هم با چنان تسلّطي‌، از عهده‌ي يك شاعر متفنّن برنمي‌آيد. اين را گفتم كه بتوانم اين نتيجه را بگيرم كه اصلاً بايد از تقسيم‌بندي احتراز كرد. اينكه فلان كس را شاعر شعر ناب‌، سمبوليست‌، سوررئاليست‌، ايماژيست‌، متافيزيكال بدانيم‌، قبول نوعي محدوديّت است‌. مگر در مورد شاعراني كه در بنياد جنبش‌هاي ادبي پيشرو بوده‌اند و مصراً براي تأئيد بيانيّه‌ي شعريشان كوشش مي‌كرده‌اند مثلاً «برتون‌» «مالارمه‌» «هيوم‌» و «ازراپوند»; چرا كه اين ها ناچار بوده‌اند لااقل در چند شعرشان از مكتب خاص‌ّ خودشان دفاع كنند و مشخّصات آن را نشان دهند. بنابراين من معتقدم يك شاعر را بايد در شرايطي كه او را احاطه مي‌كند سنجيد و ديد چه چيز پيدا كرده است‌. «اكتاويوپاز» و «پابلونرودا» هر دو اهل آمريكاي لاتين‌، هر دو متأثّر از «لوركا» و هر دو شاهد جنگهاي داخلي اسپانيا بوده‌اند. هر دو هم آدمهاي مرفّهي كه سفير كبير مي‌شوند و دائم در گشت و گذار هستند. امّا «اكتاويوپاز» به پاس خاطره‌ي قديم جنگهاي اسپانيا هنوز با ايده‌ي مرگ ارتباط دارد و به سمبولهاي آئينه و شيشه و سنگ و اسكلت پناه مي‌برد; و بدون اغراق هيچ نوع زندگي ديگري در شعرش جريان ندارد; بنابراين توانسته‌اند او را در اصطلاح شاعر متافيزيكال و يا سمبوليست محدود كنند. چرا كه خودش خودش را محدود كرده است‌. امّا «نرودا» با اينكه شعرش مختصات خوب همه‌ي جنبش‌هاي ادبي را دارد به هيچ تقسيم‌بندي‌، محدود نمي‌شود. چون تمركز دارد مي‌تواند يك ايماژيست به حساب آيد. به دليل لحظه‌هاي فراوان شگفتي‌، مي‌شود او را سور رئاليست خواند. اشارات فراواني در كارش ديده مي‌شود، پس مي‌تواند سمبوليست هم باشد. او همه‌ي اين ها هست امّا كسي جرأت ندارد نرودا را شاعر نوعي شعر بشناسد. او زندگي را شعر مي‌كند و شاعر كامل خوب معاصر است‌. معاصر بودن خيلي مطرح است‌. «اكتاويوپاز» معاصر نيست‌.

    حقوقي ـ در مورد دوام چه مي‌گوييد؟

    صفّارزاده ـ ببينيد! اگر شما معتقديد كه موسيقي شعر و يا حرف زدن از مسائل كلّي و جاوداني باعث دوام مي‌شود، بايد بگويم كه ديگر احتياجي به شاعري بنده و شما نيست‌; چرا كه خروارها اوراق ادبي اين نقطه‌نظر را تا امروز تأمين كرده‌اند. من امروز حرفم را مي‌زنم با نگرش تازه‌اي كه براي شعر دارم كه زندگي را از كل‌ّ و جزء و از برون و درون به كار مي‌گيرد.

    حقوقي ـ ولي حرفتان را به زبان شعر مي‌زنيد!

    صفّارزاده ـ معلوم است امّا به زبان شعري كه نسج آن از زندگي امروز است‌. اگر قبول كنيم كه آنتن‌هاي وجود يك هنرمند حسّاس‌تر و گيرنده‌تر از يك آدم معمولي است‌، بايد عكس‌العمل او هم در مقابل تأثيرات بيروني در كارش ديده شود. شاعر بعد از جنگ نمي‌تواند ادبيّات اوستايي پندار نيك گفتار نيك صادر كند. ناچار به دادائيزم پناه مي‌برد. اگر معيارهايي آمد كه اين زندگي عوض شد، بيايد چه عيب دارد. «آپولون‌» تا قبل از قرن بيستم حامي هنر بود و پس از كشف ناخودآگاه «دينوزيوس‌» خداي شراب جاي او را گرفت‌. كوشش من اين است كه در زمان خود بي‌طرف نباشم‌. شاعران خوب هميشه صادق‌ترين مورّخين عصر خودشان بوده‌اند. ما با زمان حافظ، در شعر او روبرو مي‌شويم‌.

    حقوقي ـ شما در اين جا ضمن اشاره به مكتبهاي مختلف اشاره‌اي هم به سوررئاليسم كرديد. و من به فكر افتادم كه گويا بعضي رگه‌هاي سور رئاليستي هم در شعر شما ديده‌اند، كه البتّه من مطلقاً موافق نيستم‌. شما علّت اين توّهم را چگونه توجيه مي‌كنيد؟

    صفّارزاده ـ ببينيد در لحظات كشف و شهود هر اثر هنري شگفتي وجود دارد و اين را در تمام آثار هنري قبل از جنبش سور رئاليزم هم مي‌توان ديد. در شعر مولانا و در آثار بتهوون حتّي‌. از طرفي شگفتي مهمّترين اصل سور رئاليزم است كه در اثر «توتال ليبريشن‌» و يا رهايي كامل يعني به تصادف رها كردن كلمات پيدا مي‌شود و درست همين جا جدايي شگفتي‌هاي شعر من از نوع سور رئاليزم است‌. به علّت توجّه و آگاهي‌. البتّه تمرينهاي سور رئاليستي براي نوعي آمادگي ذهني يك شاعر تازه‌كار مفيد است و خيلي‌ها هم استفاده كرده‌اند.

    حقوقي ـ پس تلويحاً گفتيد كه يك شاعر آگاه‌، به سور رئاليزم رو نمي‌كند و لابد برعكس‌، يك شاعر تازه‌كار رو مي‌كند و البتّه در محدوده‌ي اين آب و خاك‌، خوب اگر شاعري از شاعران ما نه براي نوعي آمادگي ذهني‌، بلكه صرفاً به خاطر نوشتن شعر سور رئاليستي اين كار را كرد، چه مي‌گوييد؟

    صفّارزاده ـ بايد به اين نكته توجّه داشت كه سور رئاليزم پيش از اين كه يك جنبش ادبي باشد يك عكس‌العمل رواني بود در برابر قرن نوزده‌، كشف ناخودآگاه و انتقال نظريّات فرويد به ادبيّات‌. در حقيقت چهره‌ي روشن‌تري بود از دادائيسم كه جنبشي سترون بود، اين جنبش چندان هم دوام نياورد و جايش را به ايماژيسم‌، يعني تنها جنبش ادبي انگلوساكسون داد كه اصول قابل توجّهي دارد. بنابراين اگر حالا جوانهاي ما مي‌نشينند و ايماژهاي سور رئاليستي روي هم تلمبار مي‌كنند به اين دليل است كه فكر مي‌كنند شعر يعني تصوير بامزه و يا چيزي كه به قول فرانسوي‌ها بورژوا را به تعجّب وادارد. و كمتر ديده شده كه خطّي ارتباط و پيوند ذهني آنها را نشان دهد، و چون تعريف واقعي سور رئاليسم به تصادف رها كردن يك خلق هنري است‌، مسؤوليّت شاعر يا هر هنرمند ديگر مي‌تواند به حداقل برسد و عنوان سور رئاليسم مي‌تواند سرپوشي باشد بر كاهلي و ناآگاهي بعضي‌ها.

    حقوقي ـ ببينيد شما به دليل اعتقادي كه به اهميّت آگاهي در خلق اثر هنري داريد رهايي را به معني استفاده‌ي از آن در شعر سور رئاليستي رد مي‌كنيد. و اين كاملاً منطقي است امّا شعر شما كه خوب خوانده شود، من مي‌بينم كه در حقيقت فرم خاص‌ّ اين شعر از يك مركز خاص‌ّ فكري‌، كه به نظر من تلاش براي رسيدن به رهايي است (مي‌شود هم گفت آزادي‌) بسط پيدا مي‌كند. اجازه بدهيد از كتابتان كمك بگيرم‌. وقتي مي‌گوييد در سفر زمزم‌:

    بالاي سر من آيا فقط همين يك سقف مانده است‌

    با كدام اسطرلاب تبخيرش را جستجو كنم‌

    حتّي براي نجات مي‌خواهيد سقف شكافته شود كه ممكن است كنايه‌اي باشد از آسمان و پرواز و حتّي در همين شعر وقتي مي‌گوييد:

    دليل راه به زوّار گفت‌

    وقتي رسيديد از امام چيزي طلب مكنيد

    امّا من زن آزمندي را مي‌شناسم‌

    كه چون دستش به ضريح برسد

    گريه خواهد كرد و خواهد گفت‌

    يارب نظر تو برنگردد

    حتّي نسبت به «دليل راه‌» كه حرفش بي‌چون و چرا قابل اجراست و به منظور رسيدن به اصلي كه خدايا هر چيز ديگري است در عين كوشش به اين رسيدن باز هم تمرّد به خرج مي‌دهيد يا مثلاً در شعر «استعفا» كه خواننده در لذّت رهايي از قيد و بند اداري با شما شريك مي‌شود. يا جانبداري شما از رهايي در همين شعر وقتي كه مي‌گوييد:

    من وقت دارم براي دستهاي تنبل‌

    قلوه سنگ جمع كنم‌

    يا وقتي از شباهت خودتان با پسرتان در شعر سفر اول با پرتاب قلوه سنگ حرف مي‌زنيد به اين طريق‌:

    اگر در كوچه‌هاي تنگ بنارس سيزده‌ساله‌اي ديدي‌

    كه دنبال ارّابه‌ي مهاراجه و بانو مي‌دود

    و قلوه‌سنگ پرتاب مي‌كند

    او پسر من است‌

    كه اين قسمت با برگشت به دو خطّ اوّل همين شعر، نوعي اعتراض و جانبداري از عدالت و آزادي است‌. يا اين جا كه در كلكته مي‌گوييد:

    ديروز بر دوش آدمي ارّابه‌اي ديدم‌

    بارش مهاراجه و بانو

    گفتم وحده لا اله الاّ هو

    و نمونه‌هايي از اين گونه‌. و بالاتر از همه خود پروازهاي ذهني شما، كه همه پرواز به سوي اين رهايي است‌. البتّه نقاط فكري ديگر هم در شعر شما هست‌. مثلاً با همه‌ي امروزي بودن به خلاف تصوّري كه مي‌شود، شعر شما مطلقاً حال و هوا و فضاي فرنگي ندارد. توجّه شما به معنا و مفهوم‌، توجّهي شرقي است‌. حتّي در عاشقانه‌هاتان كه متوجّه مسائل غير خصوصي مثل تبعيض نژادي هستيد، مع‌الوصف با غم جدايي و مشكل عشق با رضايت و تسليمي عرفاني روبرو مي‌شويد. حتّي به نظر من در همين سطر «چه مي‌شود كرد» در اين جا:

    صبح آمده است‌

    تو رفته‌يي‌

    عشق آمده است‌

    تو نيستي‌

    چه مي‌شود كرد

    رنگ ديوار به پرده‌ها نمي‌خورد

    رنگ قالي به هيچكدام‌

    جبر عجيبي است‌. ديگر از حرفهايي كه من در شعر شما مي‌بينم حكايت دلتنگي است‌. مي‌دانيد توجه به خاك كه حافظ را از سفر بازمي‌دارد و شما را پس از گشت و گذار باز مي‌آورد:

    مِه در لندن بومي است‌

    غربت درمن‌

    با اينكه مي‌دانيد به طرف خلاء كوير مي‌رويد، امّا باز هم با اشتياق مي‌رويد، با عشق و اشتياقي نوميدانه‌:

    مادر ويليامز دلتنگ نقّاشي‌هاي شهرش‌

    پورتوريكو بود

    من به بوي كاهگل خانه‌اي مي‌روم‌

    كه سر راه كوير ايستاده است‌

    كوير را نظربازان 1907 هم تصرّف نكردند

    و البتّه همه‌ي اين فضاها عجيب با تحرك است‌، قابل لمس است و از زندگي امروز و برخلاف بسياري شعرهاي امروز كه به نوعي دلتنگي و تنهايي و بيهودگي مصنوعي و بي‌تحرّك حلق‌آويز شده‌، شعر شما سرشار از زندگي است‌. البتّه اين ها كه من گفتم به اين نحو، واقعاً كلي‌بافي بود و كار مقاله ولي به هر صورت‌، اشاره‌هايي بود كه بايد مي‌كردم اگرچه باز هم حرف بسيار است‌. امّا يك نكته‌ي ديگر است كه مي‌خواهم خودتان توضيح بدهيد. و آن در مورد شعرهاي «كانكريت‌» شما است‌. كه من هم مثل ديگران آن را تفنّن مي‌دانم‌. ولي در عين حال ميل دارم بدانم بر روي اين نوع شعر اگر بشود آن را شعر گفت چه تجربيّاتي در فرنگ شده است‌؟

    صفّارزاده ـ شعر كانكريت يك نوع كار جدّي است در شعر معاصر دنيا و بنيانگذارش هم آپولينر نبوده چنانكه گفته‌اند، بلكه اوژن گورمانژه بوليويايي سويسي‌الاصل است كه در سال پنجاه آزمايش‌هاي جدّي در اين زمينه كرد. اگر چند كاليگرام آپولينر را مبناي شعر كانكريت بدانيم خطاطان و دعانويسان ما زودتر چنين كوشش‌هاي بي‌هدفي كرده‌اند. از شعر كانكريت معمولاً در ساختن پوستر استفاده مي‌شود و در حقيقت يك نوع همكاري است بين نقّاش و شاعر. و براي بعضي‌ها مثل «لاكز» آمريكايي و «دوري‌» سوئدي و «يان هميلتون‌» انگليسي‌، شعر اساسي آنهاست‌. گفته‌اند تقليد از فرنگي است‌. من عقيدة فرنگي گنده‌بيني ندارم‌، چرا فرنگي از من نياموزد اگر اين خوانندگان و دست‌اندركاران شعر به جريانات هنر معاصر علاقمند بودند حتماً تشخيص مي‌دادند كه من جنبه‌ي ديگري به شعر كانكريت داده‌ام‌.

    حقوقي ـ مثلاً چه جنبه‌اي‌. و اصلاً چه مورد اختلافي هست ميان كانكريت شما و ديگران‌.

    صفّارزاده ـ در شعر كانكريت توجّه به تجزيه كردن كلمات و تصويري كردن آنهاست‌. و اين معمولاً با تكرار انجام مي‌شود و بدون توقّع معنا و مفهوم خاص‌ّ از تصوير. امّا من به علّت توجّه به «بعد معنايي‌» معتقدم اگر چيزي قرار است عنوان شعر بگيرد، بايد تصويري ملموس ارائه بدهد، «ميزگرد مروّت‌» را مثال بزنم‌:

    ميزگردي است كه پيرامون آن را در عوض صاحبنظران مختلف «من‌» گرفته و بعد در وسط ميز هم مسأله‌ي مورد بحث‌، باز «من‌» است‌. كه از «م‌» و «ن‌» فارسي‌، شما صليب شكسته را مي‌بينيد. يعني كشف سلطه‌گري و فاشيزم در «من‌» فارسي‌، كه مي‌تواند تعبير عميق‌تري هم داشته باشد.

    حقوقي ـ به اين ترتيب طنز خاص شما حتّي در شعرهاي كانكريت هم راه پيدا كرده‌. منظورم كلمة «مروّت‌» است ولي چرا مثلاً در شعر «آسانسور» تصوير نيست‌؟

    صفّارزاده ـ به جاي تصوير خطّ هست‌. شما بين دو كلمه‌ي بالا و پايين هيچ انحرافي نمي‌بينيد. يك خطّ عمودي است ـ حتّي وقتي در ذهنتان مجسّم كنيد، طبقات منزل شما هم با يك خط عمودي به هم وصل مي‌شوند. و زندگي آسانسور يك زندگي يك جانبه است‌، راكد و بي‌تلاطم بر روي يك خطّ.

    حقوقي ـ شما باز هم از اين شعرها خواهيد نوشت‌؟

    صفّارزاده ـ مسأله‌اي نيست‌. اگر بخواهم و اگر تخيّل من بتواند مثل گذشته مورد استفاده‌ي يك نقّاش و يا طرّاح پوستر باشد، دريغ نخواهم كرد ...

     

    _______________________________________________________________________________

    گفتگوي دوّم

    با محمّدعلي اصفهاني‌

    اصفهاني ـ خانم صفّارزاده‌! با يك سؤال خيلي خيلي تكراري شروع مي‌كنم‌: آيا براي شما شعر هدف است يا وسيله‌؟

    صفّارزاده ـ هدف نيست چون من به هنر تجريدي يعني «هنر به خاطر هنر» عقيده ندارم‌. وسيله هم كلمه‌اي نارسا است‌. نيما مي‌گويد شعر ميوه‌ي هستي است‌. اين به تعبيري درست است ولي كارايي شعر از اين هم برتر است‌. شعر پالاينده و سازنده است‌. پالاينده‌ي انسان شاعر و انسان خواننده‌. ضمن ساختن و ساخته شدن‌، پالايش‌، صورت مي‌گيرد و ضمن پالايش ارزش‌ها و ناخالصي‌ها برملا مي‌شوند; و سازندگي در همين جاست‌. همين جا كه توان‌ها و ارزش‌هاي والا و غير والا روبه‌روي هم قرار مي‌گيرند، پس همان گونه كه من شعر را مي‌سازم‌، شعر هم مرا مي‌سازد. همان گونه كه شماي خواننده‌، شعر را فرامي‌گيريد يعني مي‌خوانيد و مي‌آموزيد، شعر هم شما را فرامي‌گيرد. يعني غالب مي‌شود و چون غالب شد، مي‌پالايد و مي‌سازد و رهايي مي‌بخشد.

    اصفهاني ـ و شماي شاعر براي ساخته شدن و نيز ساختن به شعر پناه مي‌بريد؟

    صفّارزاده ـ در پناه‌، مفهوم گريز و رهايي فردي نهفته است كه در اين صورت الكل و مواد مخدّر و خودكشي پناه‌هاي مناسبت‌تري هستند. پناه نمي‌برم‌. با شعر همزيستي دارم‌; شناخت آن رشته و حرفه و تخصّص من است‌.

    اصفهاني ـ شما در مصاحبه‌اي با محمّد حقوقي كه چند سال پيش در مجلّه‌ي فردوسي چاپ شد از شعر خود به نام «شعر طنين‌» ياد كرده‌ايد كه احتمالاً اسم كتاب «طنين در دلتا» هم از آن گرفته شده است‌. ممكن است درباره‌ي «شعر طنين‌» توضيح بيشتري بدهيد و آيا طنين در شعر شما جانشين وزن است‌؟

    صفّارزاده ـ معناي لغوي طنين صداي ناقوس است و معني استعاري كه من گرفته‌ام بازتاب گسترده‌ي معنا و يا ابعاد معناست كه همچون صداي زنگ پخش مي‌شود; ضربه مي‌زند و ذهن را به حركت و بيداري مي‌كشد. طنين در اثر تداوم و حركت دقيق دريافتها از مرحله‌اي به مرحله‌ي ديگر در شعر پيدا مي‌شود. و چون كليّت در شعر مطرح باشد، يعني تمام شعر در نظر گرفته شود، حتّي يك خطّ محاوره‌اي هم از اين حركت و بعد معنايي برخوردار مي‌شود. در اين باره مثالهاي كافي در آن گفتگو زده‌ام‌. حرف ديگر اينكه شعري كه نسج آن بيداري است با خاصيّت يكنواخت و تخديري وزن در تعارض است و اصولاً در چنين شعري وزن ضرورت پيدا نمي‌كند. و اگر احياناً شعر آهنگين شود اين آهنگ و وزن عارضي و تصادفي است و نقش معكوس اوزان قراردادي را دارد يعني در حوزه‌ي تسلّط دريافتها و مفاهيم است‌.

    اصفهاني ـ در اشعار شما بيشتر با فرهنگ شرقي و عرفاني روبه‌رو مي‌شويم‌; اما اشعاري هم داريد كه در آنها كلمات خارجي به كار گرفته شده است‌.

    صفّارزاده ـ به عمد نبوده بلكه به ضرورت بوده‌. مولوي وقتي از قرآن تمثيل مي‌آورد از عربي كه زبان خارجي است در شعرش استفاده مي‌كند. درست است كه من شرقي هستم‌; امّا شرقي هم بايد خودش را در معرض فرهنگ‌ها و رويدادهاي جهان نگاهدارد. مسائل دنيا به هم نزديك شده و مسائل سرزمين‌هاي ديگر مسائل ماست‌. شعر «سفر اوّل‌» و همچنين «سفر زمزم‌» كه شما كلمات خارجي در آنها پيدا مي‌كنيد، نگاه يك شرقي است كه جهان خارج از سرزمين خودش را ورانداز مي‌كند:جهاني را كه ديده و شناخته و در ارتباط با آن‌، خصوصيّات متفاوت و يا مشترك را مي‌سنجد. «شارات هندي‌» «ليندولف آلماني‌» و «دوگل فرانسوي‌» را من نمي‌توانم تبديل به شاپور و پرويز و داريوش كنم‌. اين‌ها در همين اسامي وجود دارند، چنانكه شهرهاشان و سنت‌هاشان‌. نكته‌ي ديگر اينكه فرهنگ اصلي و ريشه‌اي شاعر هر چه هست در آميزش و ارتباط با ديگر فرهنگها نقصان نمي‌پذيرد بلكه گسترش پيدا مي‌كند.

    اصفهاني ـ در همان گفتگو در جاي ديگر گفته‌ايد كه نسج تشبيه و استعاره را در شعر امروز عوض كرده‌ايد. ممكن است مثال روشني در اين باره بزنيد؟

    صفّارزاده ـ ببينيد بزرگترين ويژگي شعر من گرايش به واقعيت و گريز از ابهام و پيچيدگي و ظرافتهاي مصنوعي است‌. امّا توجّه به واقعيّت نبايد تخيّل شاعرانه را دفع كند و گرنه گزارش‌نويسي و مقاله‌پردازي و شاعري با هم فرقي نخواهند داشت‌. وقتي «دوگل‌» درباره‌ي آزادي «كوبك‌» حرف زد دولت كانادا شبانه عذر مهمان را خواست و او و چمدانش را تا پاي طيّاره بدرقه كرد. پس در اين تصوير از «سفر اوّل‌»:

    چمدانش را

    از ديوار شب‌

    به روزي بلند پرتاپ كردند

    عناصر واقعي گزارش تاريخي ضمن واقعي بودن‌، تشبيه و استعاره نيز هستند. تصوير استعاري مصاف روز و شب يعني نمادهايي كه همواره كاربردي مهجور و يكنواخت داشته‌اند در اينجا تازه و دگرگون شده است و همچنين ستايش از يك طرفدار آزادي بدون كاربرد كلمه‌ي آزادي به تصوير درآمده است‌.

    اصفهاني ـ در شعر شما ويرگول و نقطه و ساير علامات ديده نمي‌شود و اين از خصوصيّات كار شماست‌.

    صفّارزاده ـ در شعري كه تداوم دريافت و انديشه و پيوند دروني اجزأ شعر مورد توجّه است كاربرد علامات نقطه‌گذاري به برون شعر، قيدي مي‌بخشد كه با درون سيّال آن مغاير است‌.

    اصفهاني ـ امّا با نارسايي‌هاي زبان فارسي در اين مورد چه مي‌كنيد؟

    صفّارزاده ـ منظور؟

    اصفهاني ـ مثلاً جايي كه سؤال است بايد علامت سؤال گذاشت و ...

    صفّارزاده ـ اينكه دليل نارسايي نيست‌. از ادات استفهام استفاده مي‌كنم‌. و به خصوص در چنين موردي آوردن علامت سؤال نوعي حقنه كردن مطلب است‌. اصولاً به همان نسبت كه در انواع نثر، داستان‌، نمايشنامه‌، مقاله و غيره نقطه‌گذاري ضروري به نظر مي‌رسد، در شعر زياده‌روي در كاربرد آن‌، ملال‌آور و نامطبوع است‌.

    مسأله‌ي ديگر اينكه هر چند در اوستا و يا «مقالات شمس‌» ويرگول و نقطه به كار گرفته شده‌، ولي توجّه شديد و رايج امروز نسبت به اين علامات يك پديده‌ي غربي است‌. بنابراين حداقل بايد آنطور كه غربي به كار مي‌گيرد اين علامات را شناخت‌. «حافظ شاملو» را اخيراً ديدم‌. به طرز غريبي نقطه‌گذاري شده‌. آدم نگران مي‌شود و هم دچار ترديد كه آيا مؤلّف‌، نمي‌تواند حافظ را بخواند يا علامات نقطه‌گذاري را نمي‌شناسد. خدا كند مورد دوّم درست باشد.1

    اصفهاني ـ شعر حافظ را بدون علامات نقطه‌گذاري هم مي‌شود خواند; برعكس شعر امروز.

    صفّارزاده ـ يعني به ياري حافظه و وزن شعر. و اين تازه مي‌شود روخواني‌. من تجويد را به كمك معلّم در شش سالگي آموختم‌. اما درست خواني تا عربي داني و قرآن شناسي عمري فاصله دارد. براي درك و فهم شعر بايد با فرهنگ و زبان شاعر آشنايي پيدا شود. و در اين ماجرا متوجّه مي‌شويم كه درك اشعار مولوي و حافظ به سبب برخورداري از فرهنگ اسلامي و عرفاني بسيار مشكل‌تر از شعر امروز است پس مسأله‌ي اساسي سواد شعري خواننده است‌.

    اصفهاني ـ اين برمي‌گردد به اين سؤال كه شما براي چه قشري شعر مي‌گوييد؟

    صفّارزاده ـ قشر مفهومي ندارد. مخاطب شعر من شما هستيد و هر كس كه زنده است‌. زنده به مفهوم دكارت‌: «هر كس كه انديشه مي‌كند» و شعر را به عنوان يك عنصر حياتي ارزش مي‌گذارد.

    اصفهاني ـ و در شعر شما بيشتر تكيه روي انديشه است‌.

    صفّارزاده ـ «اي برادر تو همه انديشه‌اي‌». اين حرف مولوي است‌. البته انديشه را نبايد از حس جدا ببينيم‌. در انسان متعالي حس و انديشه بسيار به هم نزديكند. بر هم تأثير مي‌گذارند و گاه يكي مي‌شوند. يعني آدم متعالي نسبت به مبتذل احساساتي و هيجان‌زده نمي‌شود. به عبارت ديگر انديشه‌اش دخالت مي‌كند. و اما حضور انديشه در شعر بستگي به زندگي‌، تجربه و دريافت فرد دارد. غلبه‌ي مرحله‌ي حسي و در نتيجه بروز حرفهاي خصوصي و احساساتي شاخص دوران نوجواني و كم‌تجربگي و خامي شاعر است‌. همه‌، اين دوره را دارند. بله من هم داشته‌ام‌. اما بعضي‌ها موفق مي‌شوند كه تا آخر عمر آن را ادامه دهند و هميشه حرفهاي احساساتي بزنند!

    اصفهاني ـ برگرديم به اصل سؤال و اينكه درك شعر شما دشواري‌هايي دارد. آيا اصولاً شعر بايد براي همه قابل فهم باشد؟

    صفّارزاده ـ گفتم شعر، تربيت ذهني مي‌خواهد. نمك صدف نيست كه به راحتي از نمكدان بريزد و براي همه به يكسان قابل مصرف باشد. اكثر مردم مرا با كتاب «رهگذر مهتاب‌» و شعر «كودك قرن‌» مي‌شناسند. حالا 14 سال2 از آن زمان مي‌گذرد. من در تمام اين مدّت به شعر انديشيده‌ام‌; كار كرده‌ام و تجربه اندوخته‌ام‌. و در همه‌ي احوال در پي كشف زباني بوده‌ام كه زبان شعر امروز باشد به طور كلّي و زبان‌شعر من باشد به طور اخص و بنابراين مدام از مرحله‌اي به مرحله‌ي ديگر قدم گذاشته‌ام‌. چون در انتظار نتيجه بوده‌ام‌، كمتر چاپ كرده‌ام و وقتي هم كه چاپ كرده‌ام تحوّل‌، در قياس با كارهاي اوليّه‌، مسأله‌ي مشكل بودن را مطرح كرده است‌. شعر من مشكل نيست بلكه كار تازه‌اي است و معيارهاي خاص‌ّ خودش را دارد. اين معيارها دربردارنده‌ي ضرورتي فلسفي و اجتماعي است‌. حال اگر پيچيدگي فرم و روابط شعر، اين سؤال را پيش آورده جواب اين است كه بايد معيارها را شناخت‌. و اگر محتوا مورد نظر است بايد بگويم كه مصالح شعر من زندگي و فرهنگ و سنت و تاريخ اين ديار و همچنين فرهنگ متداول جهان امروز است‌. و اين‌ها همه واقعي و قابل لمس هستند، نه افسانه و من درآودي و خصوصي‌. نكته‌اي كه مي‌خواهم عنوان كنم اين است كه لزوماً وظيفه‌ي شاعر، همزباني با خواننده نيست‌. بلكه بالا بردن سطح سليقه و آگاهي و فرهنگ او است و گرنه با استفاده از روانشناسي و تكرار تجربيّات حسّي و عاطفي خواننده‌، مي‌شود هميشه نزد او محبوب و مقبول واقع شد. اين نه شرافتمندانه است و نه از عهده‌ي كسي كه هنر برايش يك امر ايماني است برمي‌آيد. در اثر آن نوع طلب محبوبيت‌، هم خواننده از آشنايي با افق‌هاي تازه محروم مي‌شود و هم شاعر به علّت رعايت حال خواننده‌، از مكاشفه در درون خويش باز مي‌ماند.

    اصفهاني ـ آيا با اين نظريه‌ي سارتر كه شعر را از مقوله‌ي تعهّد جدا مي‌داند، موافقيد؟

    صفّارزاده ـ عاملي كه بيش از هر چيز اين ترديد را در سارتر برانگيخت اغتشاشي بود كه توسّط سور رئاليست‌ها در اوايل قرن‌، در زبان بوجود آمد. اين‌ها معتقد بودند بايد كلمه را به تصادف رها كرد.

    هر چند سارتر از شعر به عنوان هوا و يك عنصر حياتي ياد مي‌كند، باز در لحن او نوعي دلسوزي و حمايت حس مي‌شود. من اين برخورد را نمي‌پسندم‌. اينكه شاعر اسطوره مي‌سازد و نويسنده انسان واقعي را تصوير مي‌كند، قانوني ازلي و ابدي نيست‌. وانگهي چطور مي‌توان گفت كه نويسنده‌اي كه شعر هم مي‌گويد در داستانش متعهّد است و در شعرش غير متعهد؟ به نظر من تعهّد از شاعر ناشي مي‌شود. همچنين شاعر بايد ـ يعني در تعهّد اوست ـ كه به نهايت وسعت زبان شعري دست يابد. يعني شعرش با حفظ روابط ساختمان اصلي از لحاظ فرم‌، كل‌ّ و جزء زندگي را در برگيرد، از لحاظ محتوا. شعري كه به نهايت وسعت برسد، به نهايت تعهّد هم رسيده است‌.

    اصفهاني ـ ابعاد تعهّد انسان چيست‌، در شرايط فردي‌، اجتماعي‌، تاريخي‌؟

    صفّارزاده ـ همان انسان بودن و ابعاد تعهّد «انسانيّت‌» بي‌شمار است‌. هر كس در هر كار و هر شرايط تاريخي اگر به اين مفهوم بي‌توجه باشد، از پرورش نيروي محرّكه‌ي وجدان فارغ مي‌ماند. قلمرو پرورش اين نيرو به خصوص حوزه‌ي مسؤوليّت دوجانبه است يعني مسؤوليتي كه ظالم و مظلوم‌، استثمار شونده و استثمار كننده هر دو را مقصّر مي‌شناسد. اين كاملترين نوع مسؤوليّت است‌. همان مسؤوليّتي كه قرآن براي انسان تعيين مي‌كند.

    اصفهاني ـ و شما در شعرهاي اخيرتان فلسفه‌ي اصالت عمل را وارد شعر كرده‌ايد.

    صفّارزاده ـ منظور از وارد كردن به شعر را نمي‌فهم ولي اگر فلسفه‌اي هست بايد به كار زندگي بخورد و به عمل درآيد. براي كتاب و جاكتابي چه فايده‌؟ بگذريم كه اكثر فلسفه‌دانهاي ما از فلسفه فقط به عنوان يك وسيله‌ي تجمّلي و خودنمايي و يا شركت در مباحثات استفاده مي‌كنند!

    اصفهاني ـ اين پرسش من بيشتر مربوط مي‌شود به «سفر عاشقانه‌» (كه اخيراً در يكي از نشريات ادبي صبح چاپ شد و انتشارش به اشكالات برخورد). در اين شعر همچنين گرايش شما به مذهب يعني تشيّع آشكارتر شده است يعني مثلاً خيلي بيش از سفر زمزم‌. اين تشديد گرايش از چه چيز ناشي شده است‌؟

    صفّارزاده ـ از خصلت ضد ظلم و ضد سازش و عدالتخواه خودم‌; از فلسفه‌ي تشيّع كه مبنا و نيروي محركه‌اش عدالتخواهي و ضديت با سازش است و از تنگناي ظالمانه‌ي زمان كه بالطّبع انسان عدالتخواه را به اعتراض و يا تشديد بروز گرايشهاي ايمان و عقيدتي‌اش برمي‌انگيزد.

    اصفهاني ـ علاوه بر اشارات مذهبي آيا «سفر عاشقانه‌» را مي‌توان بيانيّه‌ي شما درباره‌ي هنر در رابطه با انسان و فلسفه و اجتماع دانست‌؟

    صفّارزاده ـ بله و مي‌توان گفت كه در «سفر عاشقانه‌» حتّي بيش از «سفر اول‌» و «سفر زمزم‌» به وسعت ظرفيت شعر رسيده‌ام‌.

    اصفهاني ـ در اين شعر هم مثل شعر «سفر اوّل‌» به روشنفكران اشاره كرده‌ايد. آيا به اعتقاد شما يك هنرمند، لزوماً روشنفكر هم هست‌؟

    صفّارزاده ـ اگر در شناخت ارزش‌ها توافق داشته باشيم‌، بله‌.

    اصفهاني ـ تعريف شما از روشنفكر چيست‌؟

    صفّارزاده ـ روشنفكر آدم بافرهنگ و آگاه و پرهيزكاري است كه از خود به ديگران مي‌انديشد، اصولي دارد كه با آنها زندگي مي‌كند و براي حفظ اين اصول وسوسه‌هاي مادي را كوچك مي‌شمارد. به اعتباري در اين دنياي پر از وسوسه زندگيش مشكل و به اعتبار ديگر سرشار از رهايي است‌.

    اصفهاني ـ «نيمه روشنفكر» كه در شعرتان به آن اشاره مي‌كنيد چه كسي است‌؟

    صفّارزاده ـ كسي كه مقداري از خصوصيّات ابتدايي روشنفكر را كسب كرده ولي به روشني فكر و بي‌نيازي و وارستگي كه اصل و مراد است نرسيده‌; باسواد، كتابخوان و احياناً داراي تحصيلات عالي و ذوق سرشار هم هست ولي زندگي روزمرّه‌اش پر از رفتار و خواست‌هاي عوامانه‌، پر از دورويي‌ها و نيازمندي‌هاست‌. دانش و فرهنگي كه موجب معرفت و ايمان نشود و فقط راه‌گشاي مال و شهرت و مقام باشد پوچي محض است‌. اين‌ها مدافعين اين پوچي هستند. دور و برمان پر از اين آدمهاست‌. آدمهاي به ظاهر موفّق با نقش بدآموز كه اگر هم مطرح مي‌شوند، به سبب نقش مضرّشان است‌.

    اصفهاني ـ شما جوري حرف مي‌زنيد كه آدم خيال مي‌كند به نظر شما ما اصلاً روشنفكر نداريم‌.

    صفّارزاده ـ چرا روشنفكر داريم ولي در بين مدّعيان‌، نه چندان‌.

    اصفهاني ـ شما معمولاً در بحث‌ها و مصاحبه‌ها و شب شعرها شركت نمي‌كنيد. آيا اين گوشه‌گيري دردي را دوا مي‌كند؟ و آيا اين دور از تعهد شاعر نيست‌؟

    صفّارزاده ـ من اين كار را به ضرورت مي‌كنم‌. مثلاً وقتي شما آمديد و خواستيد گفتگويي داشته باشيم به دلم نشست كه غرض و مرضي در كار نيست و پذيرفتم‌. تعهّد من كمك به آگاهي شماست‌. شماي پژوهشگر و نويسنده‌ي جوان‌. امّا زماني كه بحثي جدّي مطرح نمي‌شود و بيشتر بحث‌ها براي حفظ جنجال مطبوعاتي‌، سرگرم كردن مردم و احياناً سركوبي يك كار هنري و يا يك آدم هنري است‌، سكوت و بي‌توجّهي‌، كمال تعهّد است‌. آدم مي‌نشيند و شعرش را مي‌نويسد.

    اصفهاني ـ امّا نوشتن و در اختيار مردم قرار دادن هر دو مطرح است‌.

    صفّارزاده ـ من مي‌نويسم‌. در اختيار مردم‌، وقتي قرار مي‌گيرد كه به زيور طبع آراسته شود. من كه نبايد براي شناساندن كارم مثل گويندگان رسمي راديو و تلويزيون مدام پشت اين دو دستگاه به دكلمه‌ي شعرم بپردازم‌. اين توقّع را نداشته باشيد. وانگهي كتاب خواننده مي‌خواهد نه شنونده‌.

    اصفهاني ـ تاكنون‌، يعني در اين سالها انتقادات بسياري از كتابهاي «طنين در دلتا» و «سد و بازوان‌» شده است‌. اما اين انتقادات هميشه از سوي شما بي‌پاسخ مانده است چرا؟

    صفّارزاده ـ شعرهاي نوجواني و احساساتي و بي‌آزار من خيلي مورد محبّت و تشويق "وسايل ارتباط جمعي‌" بود امّا در اين دو كتاب و به خصوص در "طنين در دلتا" شعر ديگري آمده است شعري كه در آن مسائل و وقايع زندگي امروز بي‌توسّل و پناه‌جويي از استعارات مبهم و معمّاآميز با زبان و فرمي غير سنّتي بيان شده‌. داوران كاملاً از ديدگاههاي خود به دفاع پرداخته‌اند. حق‌ّ هم دارند. دسته‌اي معتقدند كه شعر ظرف حرفهاي ظريف و كلّي و شاعرانه است با زباني فاخر و بياني ادبي و ابهام‌آميز. دسته‌ي ديگر هم اشارات را برخورنده و افشاگر تشخيص مي‌دهند و هم بيم دارند كه اين جور حرف زدنها و شعر گفتن‌ها باب شود. خودم هم كه آدم سرسخت و ناسازگاري هستم‌. پس همانطور كه گفتم حق دارند. همين هفته‌ي پيش در "مجله‌ي دانشكده‌" نقدگونه‌اي خواندم‌; مقاله عنوان ندارد. نويسنده هم كه نام ندارد خطوطي چند از شعرهاي مختلف «طنين در دلتا» را كنار هم گذاشته و با لحني عوام‌فريبانه مي‌پرسد: اي خواننده آيا اين‌ها شعر است‌؟ آيا اين‌ها شعر نيمايي است‌؟

    وقتي يك مجله‌ي دانشگاهي رسالت فرهنگي و آموزشي‌اش را فراموش مي‌كند فرقش با يك نشريه‌ي تجاري چيست‌؟ و آيا شما توقّع داريد كه چون اسم دانشگاه روي اين مجلّه است من بردارم و جواب بنويسم‌؟ ابداً. حدّ يك آدم بايد از داوري‌هاي منفي و مثبت بالاتر باشد.اگر اصالتي وجود داشته باشد در شخص هنري و يا در اثر هنري حتّي فحش خوشنام و تعريف بدنام هم گزندي وارد نمي‌آورد، مهّم اين است كه من به آينده‌ي تأثيرگذاري «شعر طنين‌» اميدوارم‌. خيلي اميدوارم‌.

    اصفهاني ـ تئوري شعر طنين را پس از اين سالها هنوز چقدر قابل توجيه مي‌دانيد؟

    صفّارزاده ـ توجيه با خود شعر است‌. در "طنين در دلتا" و شعرهاي بعد از آن‌. البتّه اگر كتابي چاپ شود.

    اصفهاني ـ بعضي شاعران نوپرداز و به خصوص جوان‌ها دوباره افتاده‌اند به كار "غزل‌نويسي‌" و آه و ناله‌ي سوزناك در قالب غزل‌. اين بيماري يا هر چيز ديگري كه شما مي‌خواهيد اسمش را بگذاريد ديگر از كجا پيدا شده است‌؟

    صفّارزاده ـ اين بيماري در فصول خاص‌ّ به مناسبت‌هايي عود مي‌كند. و اين بيشتر به سبب خصلت غزل است كه قالب حرفهاي عاشقانه‌، مجرّد و كلّي است‌. در اين قالب تخدير و انگيزش‌هاي جسماني و رؤيايي بيشتر مي‌گنجد تا حرفهاي خشن و صريح و احياناً بي‌ادبانه‌ي اجتماعي‌!

    به قول يكي از فلاسفه‌ي جديد شعرها و آهنگهاي احساساتي و غم‌انگيز آدمها را در رؤياي گذشته و آينده نگه مي‌دارد و در نتيجه از تفكّر به زمان حال وامي‌مانند. شايد قصد همين باشد. فقط اندكي هوشياري و ايمان مي‌خواهد تا شاعر جوان عوض تفنن غزل‌سازي در پي يافتن فرم‌هاي جديدي براي بيان اين دنيا، اين سياست‌ها و اين زندگي نه چندان عاشقانه به كوشش و جستجو بپردازد.

    اصفهاني ـ اصلاً نظرتان درباره‌ي شعر عاشقانه چيست‌؟

    صفّارزاده ـ شعر عاشقانه‌، بخش خصوصي زندگي يك شاعر است‌. بعضي‌ها قسمت جزيي بعضي‌ها قسمت اعظم و بعضي‌ها تمام شعرشان بخش خصوصي است‌. رويهمرفته بايد ديد چه كسي و چطور عاشقانه‌اي مي‌نويسد. حافظ وار است يا "فرويد" زده‌.

    اصفهاني ـ شما آيا عاشقانه‌هايي داريد كه به اندازه‌ي شعرهاي اجتماعيتان موفّق باشند؟

    صفّارزاده ـ نه‌.

    اصفهاني ـ در سؤال مربوط به غزل به اين نكته اشاره كرديد كه شاعران جوان بايد فرم‌هاي بهتري براي بيان بيابند و بسازند. اساساً به نظر مي‌رسد كه شما بيش از بسياري از معاصران خود براي تكنيك و زبان شعري اهميّت قائليد.

    صفّارزاده ـ اهميّت هم دارد. شعر امروز علاوه بر محتواي زندگي امروز بايد به تجربه‌هاي متنوّعي در شيوه‌ي بيان برسد. مكتب‌، جوان است هر شاعري بايد با ارائه‌ي نمونه‌هاي تازه بر مجموعه‌ي اين مكتب جوان بيافزايد تا به تدريج نظام خاصي پيدا شود. در ادبيّات قديم وقتي كه از فصاحت و بلاغت يك اثر داد سخن مي‌دهند، تنها مضمون و محتوا مورد نظر نيست بلكه بيشتر يك سلسله شگردها، رازها و رمزهاي شيوه‌ي بيان است و درباره‌ي اين‌ها كتابها نوشته‌اند: صناعات بديعي‌، علم عروض‌، علم قافيه‌، چي و چي و چي ...

    بعد از نيما آنچه مدام مي‌شنويم درباره‌ي زبان نيمايي‌، فرم نيمايي وزن نيمايي و انديشه‌ي نيمايي است‌. تو چه كرده‌اي‌؟ تو حرفت چيست‌؟ تو كدام تئوري را عرضه مي‌كني‌؟ هر يك از دست‌اندركاران شعر بايد پاسخي براي اين پرسشها داشته باشند.

    اصفهاني ـ چه شاعراني مورد علاقه‌ي شما هستند؟

    صفّارزاده ـ در زبان فارسي‌؟

    اصفهاني ـ بله‌.

    صفّارزاده ـ حافظ، مولوي‌، ناصرخسرو و نيما را بيشتر ارج مي‌گذارم‌.

    اصفهاني ـ تصوّر مي‌كنم از ميان اين شاعران اگر به عنوان مرور به نيما و تأثير او بر شعر ايران اشاره كنيد شايد پاره‌اي سؤالات مربوط به شعر امروز را بهتر بتوانيم مطرح كنيم‌.

    صفّارزاده ـ مثل هميشه داستان از اين‌جا شروع مي‌شود كه شعر فارسي بعد از حافظ در مدت 6 قرن فترت جز كسالت تكرار و تقليد و تملّق‌گويي مشخّصه‌اي نداشت‌. نيما انگيخته از انديشه‌هاي آزاديخواهانه و جنبش‌هاي هنري اروپا از شعر جديد خواست كه كاري بكند، هدفي داشته باشد، ويران كند، بسازد و آزادي ببخشد. پس به زدودن تصويرهاي كهنه‌، تعقيدات و ابهامات و ظرافتهاي مصنوعي و قراردادي متداول شعر پرداخت‌. مسايل اجتماعي را كه به شهادت نمونه‌هايي از شعر مشروطه شعارگونه بيان مي‌شد به جوهر شعري نزديك كرد. از اين نقطه‌نظر دو شعر "مرغ آمين‌" و "كار شب‌پا" ي او هنوز نظيري نيافته‌اند. بالطبع چنين شعري كه او مي‌خواست و مي‌ساخت از اسباب طرب جدا و از نفوذ ذوق طبقه‌ي حاكم رها مي‌شد. در همين مسير بود كه او مسؤوليّت هنرمند را مدام در نوشته‌هايش گوشزد مي‌كرد و بلكه اصرار مي‌ورزيد كه ادبيّات عالي محصول وجدان عالي است‌. در حقيقت ويژگي و يا فضيلت كار نيما در هدف بخشيدن به محتواي شعر است و جبهه بخشيدن به هدف‌. او در اين راه بسيار كوشيد، بسيار رنج كشيد و صبورانه بسيار ستيزيد.

    اصفهاني ـ و پيروزيهايي هم به دست آورد، اگر چه شايد ظاهراً نه در زمان حياتش‌.

    صفّارزاده ـ وارستگي او و هر انساني كه دست‌اندركار بنيان حقيقتي است از رسيدن به ثمرهاي آني و فردي فراتر مي‌رود. او بدون شك قصد نداشت كه از تصوير "شاعر خلق‌" يك برچسب تجاري بسازد كه به وقت لزوم و گاه و بيگاه مورد بهره‌برداري قرار گيرد. مجاهدات نيما در روند راه و فكر و ايماني كه داشت اصيل‌، حياتي و ضروري بود. او جنگي را آغاز كرده بود و مردانه بايد مي‌ايستاد و خوشبختانه ايستاد و همين ايستادن او بود كه شعر امروز را به جرياني غير قابل انكار بدل ساخت‌.

    اصفهاني ـ پس به نظر شما نارسايي‌هايي در كار او وجود ندارد؟

    صفّارزاده ـ در تجزيه و تحليل هر اثر هنري و يا هر مشرب فكري به نارسايي‌هايي برمي‌خوريم و چه بسا كه داوري ما خود نارسايي داشته باشد. قدر مسلّم اين است كه او در طول زمان و شرايط محيطي كه زندگي مي‌كرد بسيار كار كرد، بسيار تجربه كرد; تجربه‌هاي آموزنده‌. در ارزيابي هنرمندي چون نيما اگر نارسايي وجود داشته باشد، بيشتر مربوط مي‌شود به شناخت ناقصي كه از فلسفه‌ي شعري او به دست داده‌اند.

    اصفهاني ـ در اين مورد منظورتان نيماگرايان است‌؟

    صفّارزاده ـ نه لزوماً. منظورم همه‌ي كساني است كه هنر نيما را در كاربرد خاص‌ّ وزن و قافيه و بلند و كوتاه كردن مصرع‌ها خلاصه مي‌كنند و اين به هيچ‌وجه راز همّت و اهمّيت نيما نيست‌. بويژه كه وزن نيمايي الهامي است از شعر آزاد فرانسه‌. همانطور كه مي‌دانيد كوشش براي متلاشي كردن اصول و مباني دست و پاگير شعر كهن اوّل در قرن هيجده در فرانسه شروع شد. و بالاخره در قرن نوزده به راه‌حلّي به نام "شعر آزاد" رسيد كه چندان هم آزاد نبود و نوعي وزن و قافيه را در نظام بخشي به شعر پذيرفته بود. گاه ميل دارم اين‌طور فكر كنم كه اگر نيما محكوم نبود كه يك تنه براي حقانيّت شعر امروز بجنگد، از اين تعديل فراتر مي‌رفت و به حركت دروني شعر به جاي وزن توجّه بيشتري نشان مي‌داد. اين را از نوشته‌هايش و تكيه‌اي كه بر اهميّت محتوا دارد استنباط كرده‌ام‌. باري مقصود اين است كه نهضت مشروطه جنبش‌هاي هنري اروپا و منطق عصر تكنولوژي‌، فكر در هم ريختن قيود كهنه‌ي شعر را پراكنده بود و خواه ناخواه اين تحوّل پيش مي‌آمد; امّا ستيزه‌هاي يك تنه و اصالت انساني و هنري نيماست كه در شكل دادن به اين تحوّل جنبه‌ي حماسي مي‌بخشد و آن را تا دورترين دورانهاي آينده عزيز و گرامي مي‌دارد.

    اصفهاني ـ با اينكه شعر نيما شعري مردمي است خواندنش براي همه آسان نيست راستي چرا؟

    صفّارزاده ـ نكته‌اي كه من به آن توجّه كرده‌ام اگر اشتباه نكنم اين است كه اصولاً زبان نيما علاوه بر گرايش به لهجه‌ي محلّي به سبب مطالعة زياد او شايد ناخودآگاه‌، از ساختمان زبان فرانسه تأثير پذيرفته است كه در نتيجه به هر دو دليل‌، آن رواني معمول بيان فارسي را ندارد ولي در عين حال تازه و گيراست‌. اين براي شعر نيما چندان اشكال و ايرادي نبايد محسوب شود; بلكه ويژگي زبان اوست‌. اگر ايرادي باشد متوجّه كساني است كه بدون توجّه عيناً همين ساختمان را به بيان شعري خود داده‌اند و در نتيجه چيزي كه ويژگي كار يك شاعر و زبان خاص‌ّ اوست براي تقليدكنندگان از او، لكنت زبان آنها به حساب مي‌آيد. توضيح اين مطلب احتياج به يك مقاله‌ي استدلالي و تطبيقي دارد.

    اصفهاني ـ به نظر شما اين ادعا كه شعر نيمايي بعد از او راه كمال را پيموده است تا چه حدّ معتبر است‌؟

    صفّارزاده ـ درباره‌ي شعر كهن فارسي كه در خرد و انديشه و حكمت يگانه‌ي همه‌ي زمانهاست وقتي سخن از كمال مي‌رود، حداقل هزار سال براي آن كمال وقت منظور شده‌. حال آنكه از تاريخ انتشار «افسانه‌ي‌» نيما فقط 55 سال مي‌گذرد. البتّه اگر فلسفه‌ي شعري نيما خوب شناخته شده و نيز شناسانده شده بود، امروز ما از تجربيّات غني بيشتري برخوردار مي‌شديم‌. امّا چنين نشد، عوامل اخلالگر هم در اين مسير بسيار بوده‌اند پاسداران مصلحتي زبان و ادب فارسي و يا شاعراني كه در قالب شعر نيمايي همان حرفهاي احساساتي و تجربيّات خصوصي را مي‌نويسند، در انحراف ذوق و سليقه‌ي مردم سعي كافي مبذول مي‌دارند.

    در همين دهه‌ي اخير به سبب افزايش نوازش‌ها، اينگونه اخلالگري‌ها نيز فزوني گرفته است‌. مباحثات پي‌گير در زمينه‌ي اهميّت شعر ناب و تجريدي‌، هنر براي هنر و استقبال از غزل از اين مقوله است‌.

    اصفهاني ـ در همان مصاحبه‌ي قديمي شما ديدم كه نيما را از تئوريسين‌هاي موفّق شعر امروز خوانده‌ايد.

    صفّارزاده ـ بله از بهترين آنها. در تاريخ نقد هنر و بخصوص نقد شعر، پيچيدگي‌ها و نقيضه‌گوييهايي هست كه خواننده و دانشجوي شعر را گاه از يافتن راه مأيوس مي‌كند; اما انديشه‌هاي هنري نيما، بي‌پيرايه‌، ساده و دلنشين مطرح مي‌شود. و هر چند كه جوهر نقد دورانهاي مختلف را در بر دارد و منتقل مي‌كند، ولي براي خواننده جذب آنها دشوار نيست‌. چرا كه نويسنده‌، خود آنها را فهميده و به كار بسته است و به عبارت ديگر تئوري را به آزمايش عمل درآورده است‌. به نظر من سازنده‌ترين انديشه‌هاي هنري نيما بر دو اصل تكيه دارد: يكي اهميّت تجربه‌ي فردي و رسيدن به زبان شعري مستقل يعني زباني كه حاصل كار و زندگي شاعر باشد و نگرش او را نشان دهدو ديگر اينكه شعر ظرفيّت پذيرش جنبه‌هاي مختلف زندگي انسان را در كنار هم دارد ... البتّه منظور، انسان شاعري است كه نسبت به جهان دور و برش بي‌طرفي اختيار نكرده باشد و اين جرأت مي‌خواهد.

    وقتي كه شاعر بي‌واسطه‌ي استعاره‌هاي پيچيده و با صداقت حرف بزند خواه و ناخواه اشاراتش برخورنده است‌. ديگران را مي‌آزارد; برمي‌انگيزاند و به بهانه‌هاي ظاهري بر او مي‌شوراند. و به همين دليل هر كس صادقانه در اين ميدان آمده زخم ديده‌.

    اصفهاني ـ نظرتان راجع به ديگر شاعران و شعر امروز به طور كلّي چيست‌؟

    صفّارزاده ـ صحبت از كار هر شاعر مستلزم بررسي دقيق است‌. حتّي آنچه درباره‌ي نيما گفتم مي‌بايستي وسيع‌تر و تحليلي‌تر باشد. ولي اين كار در مصاحبه ميسّر نيست‌. وانگهي در اين سالها كه من آن را «بدترين‌» مي‌نامم نگاهم بيشتر به رفتار شاعران بوده تا شعرشان و باز به دليل همين سالها، در اين باره حرف زدن هم بيهوده است‌.

    اصفهاني ـ درباره‌ي وضع شعر به طور كلّي چطور؟

    صفّارزاده ـ وضع چندان درخشاني ندارد. يعني در مجموعه‌ي شعر امروز به استثناي چند نمونه‌، زيادي لفظ است و كمبود "انديشه‌" و "حركت‌" و در نتيجه فقدان تأثيرگذاري مثبت‌; و اين وضع ريشه در جهات مختلف دارد: مهمترينش همانطور كه اشاره كردم ناشناخته ماندن فلسفه‌ي تحوّل و شعر نيمايي است‌. علّت ديگر اينكه شعر نو بعد از نيما به فضايي مي‌رسد كه فضاي توقّف ارزش‌هاي در حال رشد و شكست پاره‌اي جنبش‌هاست‌. بيشترين و بهترين شعرها حتي مثلاً در آثار اخوان مرثيه‌اي است در سوگ آنچه قرار بود بشود و نشد. در تعارض با پاره‌اي آموزشهاي سياسي آن دوره معيارهاي سنّتي اخلاق و ايمان تخطئه شده‌، شاعر از طرفي رسالت خود مي‌داند كه ضدّ مذهب و ضدّ سنّت باشد و از طرف ديگر به واقع در وجودش اميد چيز ديگر بودن و يا شدن معلّق مانده‌. گويي دنيا به آخر رسيده و او به سوي نقبي ديگر نمي‌كوشد; و اصلاً حرف سازنده و برانگيزاننده‌اي بر زبانش جاري نمي‌شود.

    در اثر هجوم اين دلتنگي است كه بافت "غمزده‌" اگر نه سوگوار، متن شعر امروز را فرا مي‌گيرد. چون خواننده و شنونده از نسل او است و اشاراتش را مي‌فهمد شاعر دچار تسلسل تكرار مي‌شود. همان خاطره‌ها و دردها را به صور گوناگون بازگو مي‌كند آن هم با اشارات كلّي و تمثيل‌هاي قراردادي و زبان فاخر و غير مردمي و برحذر از نزديك شدن به مسائل واقعي روز. به اين ترتيب بارزترين خصلت شعر امروز كه اساس تحوّل است و جنگ كهنه و نو را برانگيخته‌، نمودار نمي‌شود و عمل نمي‌كند و شعر "حرفي‌" يعني شعري كه تجربه‌ي زنده و ملموس ندارد و كلمه در آن در مقام وصف‌كننده‌اي بي‌تحرّك و ايستا است‌، در قالب‌هاي شعر "آزاد" و "سپيد" ادامه مي‌يابد. از طرفي تقليد و تأثيرپذيري آنچنان مسري است كه جوانان‌، پيروان و مريدان‌، هم به كلّي از سنّت و فرهنگ قديم بريده‌اند بي‌آنكه فرهنگ و راه و رسم شعر جديد را آموخته باشند و هم مرتّب تم‌هاي دلتنگي و خيانت و خنجر و شكست و پوچي را تكرار مي‌كنند، غالباً هم با همان واژه‌ها و زبان