www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
آرش نصرت اللهی
شاعر برگزيده ي نخستين جشن واره ي بين اللملي شعر صلح كه با شركت 17 كشور جهان در تهران در ارديبهشت 86 ، برگزار شد .
***
به راه افتاده ايم در افتاده ايم با دره من از سکونت سنگ های دامنه بی زار تو از هوای مانده ی آبادی دل گير دور از چشم های تنگ تمدن رود را رد داده ايم از لای کوه ها اين جاييم که چکمه های حکومتی نيامده اند توانسته ام تو را لمس کنم در حضور درخت مثل رطوبت مه
تنها صدای زنگوله ی گاو ها مانده است برای خواب کوهستان !
۰۰۰
سياه سفيد سفيد سياه ما کليد های پيانو هستيم با نوازنده ای بالای سر که سر در نمی آورد هی مارش می دواند توی پوتين های سربازی ام هی دست می زند به نظم نت هايی که رابطه اند ميان من و يک کليد سفيد می خواستيم در تصنيفی خانه کنيم سر در بياوريم از سر کسی که گريسته برای کسی آرام باش ما فقط کليد های پيانو هستيم سياه سفيد سفيد سياه آن که نت ها را می نويسد ضربه ها را تنظيم می کند !
کوه نورد
پيراهنم را بر باز شوی پنجره ات افراشته ام اتاق خوابت قله ای که از آن خيابان ها خط های نازکی اند برای نوشتن
حالا می فهمم آن چه مأموران شهرداری بام دادان می برند فکرهای ماست پيش از آن که به صدا درآيد در پای عابران !
زادگاهم اين جا نيست
صيادان محلي مي دانند باران كوچ نكند تالاب بي پرنده مي ماند
يك شنبه ، دو شنبه ، سه شنبه . . . زير روزهايي كه يك ريزند نشسته ، برنخاسته ، آهسته آهسته مي فهمم آستارا كودكي است در من كه عشقش پرواز سنگ بود بر فراز آب 1 ، 2 ، 3 . . . 7 بار نشسته ، برخاسته يك دفعه فرو رفته در تهرانم بي باران ، بي تالاب پر پرواز واز نمي شود ! و از نوسان آب در لوله هاي آپارتمان مي ترسم !
14/5/86
۰۰۰
انبوهم مثل گيسوان دختري كه هوا را به ايوان مي بندد تاريك است مثل اعماق چشم هايي كه مرا مي ربايند تاريك است شب را نمي بينم و كوچه را كه از خواب پاسبان مي ترسد روياي سرزمين سرم را سنگين مي كند روياي خانه اي كه در ايوانش گيسوانت هوا را رها كرده باشد
مثل باد براي بودن بايد بدوم !
30 / شهريور / 86
۰۰۰
جاده از جواني جنگل گذشته است از پيري خانه هايي كه در برابرش ايستادند و آغوش مردي كه از آغوش معشوقه اش بر مي گشت ! جاده دارد ستون هاي باستاني را برمي دارد سايه هاي باستاني را جاده دارد مهرت را برمي دارد
برمي دارم جنگل را به آغوش مي كشم خانه هايي را بر دوش طول مي كشم شايد از آن جاده اما به ديدار تو نمي آيم !
آرش نصرت اللهي – 18/3/86
لینک به مقالات آزش نصرت اللهی ۲
|
|