www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

ناهید عرجونی

شاعر برگزیده  جایزه ی ادبی ایران  1389

 

 

اینجا منحنی ها حرف می زنند 1383 نشر نگیما 
 

روی جمجمه ام بنویس  پنجره 1388 نشر مهر تابان

 

 

 

1)

 

دست هایت را که برداری

گم می شود ستاره

در سرنوشت موهایم

کوتاهم کن

شبیه زنی که

فرصت نداده اند

شبهایت را

به سر نوشت اش!

 

 

2)

 

نگفته بودمت

از پنج شنبه که بر می گردی

بارانی ات را

از موهایم بتکان

 

حالا دست کم

این پنج شنبه ی آخر

از یک زمستان عبور کن

با تارهای سفید

به بارانی ات

شک نمی کنند

 

 

 

3)

 

من داشتم مندلیف را حفظ می کردم

که سرب

همکلاسی ام را

از دو چرخه

به جدول کشاند

 

 

 

4)

 

دارم دروغ تر می شوم

دارم راست راست یک جنازه را

توی این مانتوی بلوطی راه راه می برم!

 

 

 

 

 

5)

 

همیشه مرغ های خانگی خوشبخت می مانند

وبر بال پرستوها

نشان زخم پرواز  است!

 

 

 

6)

از مسا فر جا ماند ه ام

از جاده برم دارید

جلوتر می افتادم از دنیا

اگر چشم های تو می افتاد

توی قهوه ام!

 

 

***

 

فکر می کنم  خدا  زن  است

دستپاچه می شود وقتی دیر به  خانه  بر می گردی

به زیر سیگاری ات خیره می شود

راه می رود توی پذیرایی

گیر می دهد به گلدان ها

به قاب ها

کتاب ها

دلش هزار راه می رود  !

 

 

 ***

 

این باران را بردار و بیاویز پشت در

آنجا چترهای دیگری هم هست

اتاق برای گریه کوچک است

برای ترسیدن هم

که بر گردن من است

گناه لب هایت

که از فنجان های قدیمی پریده ا ند

و پرنده هایی که خواب می بینند در شریان هایم

این بار ان که می خواست چترم بشود شکسته تر است

 

***

این  روزها

با درد  راه  می روم

حرف می زنم

حتی  

بر زخم های جوان تو  

دست  می کشم

و با خودم می گویم

چه قدر  درد  دارم

که  می کشم

بر دار

بر دیوار

بر چار پایه ها

وجنازه هایی که

پس نمی آیند

 

پس ام نمی دهند

نه تو را

نه بوم خودم را

نه کفش هایت

که از پا افتاد ه اند

 

من درد می کشم

و پیراهن کبود تو را

تاب می دهد

طناب

 

 

چهارشنبه

 

حتی حباب های کوچک چایی هم
بی هوده نیستند
بی هوده نیست که سیگار می کشی
ولبخند هایت تلخ می شود



نمی شود برگشت

ورد پاییز را  
از نیمکت های خیس
برداشت



نمی بینمت
نه توی حلقه های خاکستری دود
نه انتهای قهوه ای فنجان
نه توی دایره ای که

قسمت ام نبود

 

 
***
چهارشنبه بود
من نام تمام نیمکت ها را
چهارشنبه ای گذاشتم که نیامدی
چای سرد شد چهار شنبه بود
تلخ تر شدم چهارشنبه بود
حتی چهارشنبه بود که ما
ازکنار هم گذشتیم
ومن از خانه دورتر شدم
از چار خانه ی پیراهنت



هنوزفکر می کنم
می توانستم توی دایره ها چرخ بزنم
انگشتم را توی حلقه های دود فروببرم
با چهار شنبه وتو
عکس های یادگاری خوشحال بگیرم



هنوز فکر میکنم
توی چار خانه ی پیراهنت
خوشبخت می شدم.

 

 

 

ناهید عرجونی متولد و ساکن سنندج است و دانشجوی رشته روانشناسی

 

http://nahidarjouni.blogfa.com/

 

 

 

 

INDEX