شعر دوازدهم:
گوزن ها ماغ کشيدند
و من بايد بروم
هنوز جذب مليله دوزی چين های اين دامنه ای
فراموش می کنی بلند شدنم را
نگاه کنی
دست خاکستری بر کمرم
از اين خم آخرم که بگذرم
گردنه قد راست می کند
قولنجش را می شکند
چشم باز می کند
از انحنای آخرين پيچ مرا می مکد
نفس کم آورده ام
از عطر اين سنگ های مست
و صمغ های تند
شاهو شاخ های پيچ در پيچ گوزن هايش را دوست دارد
عطر بال پروانه هايش را
خم اندر خم گردنه هايش را
رد پای قوچ هايش را در امتداد چشم انداز دره ها و دامنه ها
و رنگ های جا مانده ی مرا بر خاکستری پيراهنش
تا باز دوباره برسم
هزاران سال است مسافرم
و سالی يک شب ميهمان سکوتت هستم
و انگشت هايت
که تند تند خطوط منحنی را بر چين ها کوک می زند
نگاهم نکردی
تا ببينی با هر بار بخار ماغ
و حل شدنم در آغوز صبح
چطور سپيد می شوم ( می ميرم)
بر اين پيچ و خم های نارنجی و قهوه ای
شعر سيزدهم:
مرا دوباره برقصان
ميان اين غبار معلق
و نور باريک، گرم و زرد کوچک که با ناز می نشيند روی فرش
از من تا آخرين باری که به ديدنت آمده ام
صد و يک پادشاه آمده است و رفته است
بارها ديگ جوش آمده
و مردم فکر کرده اند چرا هميشه فکر نکرده کار می کنند
مرا دوباره بميران
در اين موج در موج نخ های رنگی
و دارهای بر پا
از من تا همين دست های پنهان شده در عکس
کم راهی نيست بر اين صفحه های زرد
اين جهنم آبادهای سرگردان
با تکه سنگ های تيز و کوچک
از آن ستاره های زرد شروع شد
يا از رنگ های پير اين کليساهای فرسوده
يا قفل در مسجد ها
مرا به رد خطوط منحنی که هنوز می خندند در چشم هايت دعوت کن
گندم ها در استحاله ی با زمين و نور می خندند
و من نمی توانم
درخت ها در گرمی صاعقه سبز می مانند
و من نمی توانم
چه چيزی مناسب است برای يک دختر پنج ساله
تا در خنکای دالان نيمه تاريک
لبخند در چشم هايش خشک نشود
مرا دوباره بريزان
اين زن با اين لباس زيبا، چتر رنگی کوچک و شکوفه های گيلاس
با لبخند ساکتی بر لب
و انحنای کمر
غير از ايستادن ديگر نمی داند چکار کند
به رعشه های پيچ در پيچ موهايت
هنوز ميخک می پاشی؟
و می خواهی تا موهايت را دوباره ببافم؟
هنوز می نشينی در ايوان و چای دم می کنی برای زن های همسايه؟
از اين در هم که بميرانم خود را درنور سرشار پنجره ها
باز فرقی ندارد بر کدام زمين بنشينم
زمين قرار نيست سنگ های کوچک تيزش را از ياد ببرد
و بال های نارنجی و زرد پروانه هايش را
و پسری را، که پدرش او را کوهسار ناميده بود
شعر چهاردهم:
ازدحام صدا
رنگ های خشکی که می افتند
دری باز
سرک کشيدن شاخه
امتداد پله ها ی سنگی
صندلی های رنگ پريده
اين منم يا صدای پاروی قايقران بر سياه آب
يا چراغی که سبز شد
يا صدايی که خود را انداخت روی پياده رو: هی گوش کن
يا سايه ای که رو سرمای سالن افتاده است
يا اين حجم سنگين تکيه داده
در باز می شود
کودکی پاکت خالی خوراکياش را در سطل می اندازد
در بسته می شود
چشم ها يک نفس عميق می کشند
صدای شاعر دورم می زند
" در اين سراچه ی ترکيب تخته بند تنم"
شعر پانزدهم :
سوگند به آب
به خاک
به باد
به آتش
و اولين جمله ای که سرخ پوست پير در هموارترين دشت بر زبان آورد
اولين کلکی که بر آب های ونيز انداخته شد
اولين عابر که بر مکانی که ساخت نام معبد گذاشت
اولين روز تعطيل
وقتی کارگرها برای تفريح با هم گلاويز می شوند
اولين کسی که از کوه پايين آمد
به خالی دشت های اطراف نگاه کرد
و گفت: آه من پيامبر هستم
اولين کودک که رد پای خود را پيدا کرد
اولين يخ که در دهان آفتاب گم شد
اولين ماه که تا چهاردهم تاب آورد و بعد خود را به داس شيفتگی اش آويخت
اولين ستاره که افتاد
اولين چوب دستی که وسوسه ی رفتن را زير پوست کاشت
اولين انتظار وقتی دو لنگه ی در به هم خورد
کسی مشتاق از جا پريد
گوش داد
و آرام باز گشت
اولين گاو که در وسط ميدان ايستاد
اولين گياه که چکيد
اولين ريواس کوهی
تا زن در مطبخ طعم ديگری را پرورش دهد
اولين برکه که در گم گشتگی اش گريست
اولين خار که فهميد
تا باريدن از گل دادن
و مارمولک ها
جست و خيز کنان بيرون زدند
سوگند به اولين خواب
که در بلوط چشم های مکزيکی پوست ترکاند
اولين بوسه
تا تلخی حسی موذی که پرز زبان را زبر کرد
به دست هايت
وقتی آويزان شد ميان زمين و آسمان
و پاهايت
که تاب می خورد
و باد بود که او را دور می زد در بوی آب های اقيانوس های دور
به اولين پله
که تا پايين رفتن خود تن داد
و می گويند در آخرش همه گم می شوند
و هی دشت بود و ديوار بود و آهوهای فراری
و زنی با موی نارنجی وز کرده
و ديوارهايی که هر چه می شستی باز بوی سياه چال می داد
و مدام ميان خنده های زن ما بالا می آورديم
به اولين پله
که تا بالا رفتن
گم شد در برهوت مکان
و هر چه گشت ديگر امتداد خودش را پيدا نکرد
و هر که رفت
گم شد در امتداد پيکانی
که امتداد تمام خواب های دنيا بود
و پيرمردانی عجيب با زبانی مهار نشده
عجيب ترين پيرزنان را به رقص وا می داشتند
ميان هر پايی که کوبيده می شد
زمين بود که بار می گرفت
و ميان هر دستی که برافراشته می شد
خدا بود که دست به دست می شد
و می گويند هنوز تمام دنيا را با داستان هايش دور می دهند
تا در فريب کلمات وادار کنند به مرگ
به ترس
به تجربه های عاشق شدن
سوگند به صدايت
که پشت درها پوسيد
و به نگاهت
که هرزه گرد پس کوچه های غبار شد
و تو که هميشه مسافر عجيب ترين جاده ها بودی
اينجا که برسی باز يک ميدان است
و گاوی در مرکز ميدان
و تو
و همهمه ی صندلی های خالی
کسی به ديدنت نخواهد آمد
اين رسم سال هاست منسوخ شده است
ودر بزرگترين سيرک ها بهترين گاوبازها دارند سگ آبی تربيت می کنند
و بهترين زنان، بهترين رقص شان را
پشت مبل راحتی می گذارند
سوگند به...
...
هر چه می خواهی بگو
شايد ميان کلمه ای باشی که خود بر زبان می آوری.