www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
میثم ریاحی " قدیمی هایِ حالایِ ماه "
1
و تنها وَطنم بود که تنها تنها می رفت بی آنکه بَرگردد وُ نگاه به اَقاقیا بیاندازد بی آنکه برگردد و چَشمانِ مأیوسِ مادرم را نوازش کند و گیسوانش را به کبوتری و یا حتّا گُلوله ای گِره بزند
2
این جا اُتاقم از عُمق می گِرید و خیالِ نُقره ایِ جَنگ با لمسِ اَشیاء پَرسه می زند و بالا می رود من آهسته از فاصله هایِ دَرهمِ اُتاق می ریزم و از چرخیدنِ سیب در دستانِ آدمیزاد می ترسم سایه ام را به هر طرف که پَرت کُنم بوسه از پیراهنِ بَنفشِ زَن می اُفتد باد نمی آید صدایم در نیم دایره از ساعت هم نمی چرخد این جا شلوارِ واژگونِ عصرِ حاضر است و برایِ تنهاییِ اَنگُشتانم حِسِِ جالبی ست می توانی سیگارت را با چشمانی خاموش و حَتّا از چشمانی خاموش روشن کنی !
3
می گویی دوستت دارم من سُر می خورم از شبِ لطیفی که به شیشه می چسبانی !
4
حالا هر وقتِ کبود از ران هایم می تواند باشد که بر می داری از وَتَنَم بی آنکه خواب باشم و یا از موهایم بریزم در لیوانِ شکسته ای در کوچه ای دور که سَیّاره ای دور برایم از خاکستر و خاکِ ماهیانِ سُرخ هدیه آورد !
5
به صورتم گُفتم باش تا تکرارِ خلوتِ خاکیِ مرگ جاری در کُنجِ قاب و خوابِ شکل باشد و گوش ماهی ها می خواهم سایه ی کوچکِ آب باشم و به خاطرِ حتّا بادبادک ها تکّه تکّه با خودم بروم امروز چندم شهریور است و من جیغ کشیده ام تا به انتها رسیدم به شباهتِ تنهایی ام به هیچ به تاقچه که با کودکی ام پیر شد و یک عمر نیمه کاره ماند ..
6
[ دیشب زمین ناتمام بود زمین آنقدر دیر به جنگ آمد که آینه از راهی که رفت برگشت ! ]
7
سبز است جادّه ای که نمی شناسمش و جهانی که در ادامه یِ کلاغ هایِ عصر می آید با همان دَه انگُشتِ حاشیه و زنی که مُعطّلِ پرواز است زیرا خدا پسرکِ روییده رویِ قاصدک ها بود و پیراهنم سنجاقکِ غَریبی ست که باید کنارِ تیر و کَمانِ کودکی باشد که سیزدهمین آرزویش چهاردهمین ماهِ آسمان است
8
فردا در جیبِ هر رهگذری که باشد نیمی سوأل و نیمی عینکِ شکسته است که میانِ ما وَ آفتاب در جُنوبی ترین صدایی که نمی آید نقشِ زمینی را بازی می کند که هر روز از تپه ای زرد با چَمدانی پُر از پروانه پایین می آید و با چَمدانی پُر از مرگ باز می گردد !
9
امروز سُر می خورم در فنجانِ تلخی که آبشار از آن تولدی دوباره می یابد !
10
لعنت به تو آنقدر دیر شدی که شب کبوترانه از من گذشت رودخانه هم همین طور
شعر از : میثم ریاحی 6 شهریور 86
|