www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
معصومه یوسفی
1) آفتابی که در پنجره ام خوابید سایه دستی است که از مرد بودنش می ترسد فاصله ای که از مرد بودنم می ترسم از شغالی که رو ی دستم باد کرده کم هوا را پیشتر ها زنی بوده ام با استخواهای باریک و گله ای کور تصویری از سقوطی سرد سایه ای که روی دستهایت خوابیده منم انعکاس آفتابی که پرده را خاک می کند انتشار خاک در فضایی نامحدود سرزمینی که از سرفه هایش مرد می شود و جارو جای پرچم زندگیمان را به باد می دهد حاشیه هایی است بزرگتر از تصویر شبیه رهگذری توی عکس وتصاویری بزرگتر از حاشیه شبیه مردی که چشم از رهگذر بر نمی دارد تو،از من من،از او او در فاصله ی شمارش معکوس گم شده است میان انبوهی از خاک شهر از فضای خالی رنج می برد مردم فضای خالیشان را کنار هم فراموش می کنند تو،من را من،او را او روی دستهای خوابیده ام گزارشی است اشتباه سقوطی که از متن بیرون می زند توی شهر راه می افتد رهگذری می شود با جاروی بلند.
2)سیاه و سفید موهایم را کوتاه می کنم دارایی ام پیراهنی است بلند زمستانی که انگشتهایم را خواب می کند بی نیاز اشاره ای دور شبیه برقی که این روزها می رود به شکل تازه ای از خودم دست می کشم محوری از رویدادهای نیامده عنصری است تلف شده و خوشبخت دندانی که روزنامه را می جود و حادثه به شکل درونی خود دست می دهد دستم را پیش می برد قدمهایی که کوتاه می شود اینگونه غلبه می کنم به تاریکی و روشنایی نور طبیعی اشیاء است هوایی که درونم جمع می شود حبابی که درونش جا می شوم با قاطعیت موهایی بلندتر از دیروز لکنتی که دست به سرم می کند از همیشه آرامتر به شکل سایه ای زیر برف. 3) لغزشها شادمانی بزرگند پاشنه های بلندی که با مهارتی عجیب می چرخند می چرخند و تمام قد کسی به شیارهایی افتاده نگاه می کند به من،که افتاده ام از لغزشهای پی در پی پیرتر در موقعیتهای فرضی گذشته کمی وسیع تر از تصورم تصور خواب آوری در جریان جریان خواب تصوری کوچک مویرگهای خونی قیام کرده اند یک مشت توی صورتم شرم خوابین روی بالشی دست نخورده روی دستی رو نشده خطوط مبهمی که سرنوشتم را گیج کرده اند سرم گیج می رود سقف بهانه ی بلندی که ایستاده ام با کفشهایی که پاهایم گم شده است با پاهایی که گم شده ام.
4) پرده های کشیده روی صورتم سرخ می شود ردّ انگشتان کسی که دیروزش توی اتاق لو رفته است دمپایی های نپوشیده گواه پابرهنه گی ام همین جا ایستاده ام و حسادت می کنم به جفت بشقابهاپی روی میز به کسی که از موهای من بلندتر دستی که شانه ام شد وخطوط ناهموار پیشانیم را پذیرفت پذیرش منطقی با گامهای بلند تا خوابهای کوتاه که لحظه لحظه می پرد شبیه درماندگی فرش زیر پایه های صندلی اتاق از اضطراب دستهای من خیس مادرم که بی مقدمه پیر می شود توی دستهای من مضطرب دمپایی ها برای رفتنم آماده نیست. 5) همین که رنج می کشم پیشامد خوبی است دردها در اوجشان به لذت می رسند ولذت کلمه ای نیست که درد را بفهمد زندگی من توی همین دردها شکل می گیرد به شیوه ی خودش چند مبل کهنه و در و دیواری که به مهتابی های خانه عشق می ورزد و اهمیتی نمی دهد به فرق نور با نور چون تو را در همه ی نورها تجربه کرده من در سایه ی او خاموش ایستاده ام و سعی می کنم وقت فکر کردن به تو درد گوشه ی ناخنم را تحریک کنم و بعد شبیه یک تولد احمقانه جشن بگیرم به خودم بد و بی راه بروم برگردم ٬ لنگ لنگان لنگر بیندازم توی فکرهای تو سیاه و سفید رنگ موی من و روی تو روی زمین خدا پا بکوبم هر چند پا در هوا مانده ام و بندهای کتانی ام با چرخشی عجیب ارتفاع را تاب میدهد! شخص سومی پشت دیوار ایستاده است با سیگارهای دور و برش روشن زمانی که فاصله نشسته است گوشه ی ناخنم تا آبها از آسیاب عاصی تر شوند گره ی روسریم آبی تر تنگ تر تُنگ ماهی قرمز٬ تر همه ی دردها جهان را رنج تر لای موهایم انداخته ام پشت گوش. 6) لحظه ها از تاريکی حساب می برند در فضايی به هم چسبيده جايی که نفسها گير کرده توی هوا و درختها هوای مرا می خورند مرگ می تواند به هر شکلی باشد زندگی توی چشمهای هر کسی من می توانم توی چشمهای يک نفر مرده باشم آنگاه که مرگ به شکل زندگی است آدم ليوانی از آب سر می کشد کمی از حجم دنيا توی شکمش راه می رود به اين سادگی شکل می گيرد جهانی درون او و تغيير دچار هر چيزی هوا دستهايم را مشت می کند هيچ رويدادی غير طبيعی تر از اتفاق طبيعی نيست و هيچ مشتی هوا را دست نمی اندازد پای زندگی از جهان من کوتاه در ارتفاعی بلند ايستاده ام و به چشمهای سياه پرنده ای سفيد خيره سکوت به همه ی ما می چسبد! دی ماه 1384 7) کم آورده ام تو را من که کم نگذاشته ام برای تو بیا به جای فلسفه گیسوان مرا بباف تارهای سیاه زنی که خوابهای پریشانش از ارتفاع می ترسند از هیجانهای منطقی و استدلالی شیبیه روزهای نیامده مطمئن گنجایش نیستی از تمام هستیمان بیشتر است اینگونه نبودِ تو به بودن من می افزاید و حجم غمناک تنم لبریز ریز لبهای تو با تکانهای نا پایدار انگشتهایم را در هوا می چرخانم دنیا دچار تغییر می شود سهمی از این جهان توی اتاق توست سهمی از اتاق تو توی جهان من نفس بکش هوا انگشتهایم را می چرخاند می تواند انگیزه های زیادی باشد برای نگاه کردن به تو بی هیچ انگیزه ای نگاهت می کنم نگاههای صرف همیشه اینگونه اند اینگونه تصویر می شوی در پوچهای جهان سعی می کنم به دوست داشتن تو فکر نکنم فکرها محدودند واین آجرهایی است توی پنجره چشمهای من در خاموشی مطلق چگونه دستهای تو در چشمهای من روشن است؟ تیر 85 8) روزهایی که نمی آیند تصویر روشنی است از دچار! هیچ اتفاقی مرا نمی ترساند ارزشها از اندازه ی ترس بزرگترند اینگونه چراغهای قرمز هویت خود را از دست می دهند و تابوتهای سوخته مرگ را در خیابانی که مردن کار هر کسی نیست فرضها همیشه به خلافشان می رسند آدمها به کوه و تغییری که مسدود می شود سعی ها نتیجه ی منطقی دردند بی آنکه کسی به تاثیرشان فکر کند به زمین که دور سرش بچرخدو خاک ببارد در گورستانی بیدار با سنگفرشی به اندازه ی قد من و درختهایی که می ترسند از سبز شدن اشتیاقی لزج شبیه مرگ ایستاده است پشت خوابهای ندیده برف،برف.
|