www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

معصومه ضیایی

 

يكشنبه‌های ا‌‌ُولم

 

همسايه‌ام

كاكتوس‌هايش را

پشت پنجره می‌چيند

باران بی‌صدا می‌بارد

و برج كليسا

در مه تاب می‌خورد

قطار شهری

يكشنبه‌ی سردی را

به ايستگاه می‌رساند

منتظر هيچ‌كس نيستم!

 

 24 آوريل99

Ulm اُولم، شهری در جنوب آلمان

 

شهرزاد

بوی پیراهنت

دور و نزدیک

و این ماهِ پاشیده بر کاکل و پیشانی پنجره.

زوزه‌ی گرگ

در موهایم

خواب می‌آید و می‌رود

هزار و یک شبِ دیگر!

 

ضیافت با گرگاس

ناخن که بر پوستم می‌کشد

دندان که در گوشتم فرو میبرد

خونم را که می‌ریزد

یادم می‌افتد

که دوستم دارد!

 

 

گریه

حالاست که ببارد

ابری

که آستینم را می‌کشد!

 

  

اعتراف 

فریب خورده‌ام

از با د

از باران

از برگ

از تو!

 

 

INDEX