www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
مسعود ضرغامیان
" قرار نبود "
قرار نبود قرارمان این باشد حالا که کنده ای دوراین درخت دخیل بشوم که چه؟ هوای باران بودم پیراهنم پربود ازبادی که ازتو حیرانم موهای تو که می وزید پناهی نداشتم جز گوشه ایی که چشم بود چشم بود که این دو صندلی میخ شده اند مثل چوب به خالی هم چشم! روی هم رفته چند تقویم را ورق خورده باشم خوب است؟ ازلب پنجره به لبهای نداشته ام فکر می کنم چه می کنی با من؟ مثل مرگ تنها شده ام ازسایه ای خبری نیست که من باشم به هرکسی چیزی می رسم رفتنی ست به سلامتی با این نیمه تمام می کنی؟ کی؟ هی ! گورت را گم کن تو قرارنیست با مرده ها به جایی برسی پلیس هم اگر داورخوبی باشد این بازی با یک سوت متوقف نمی شود دارد می رود توی این میدان باید توپ باشی که تکان نخوری درست است ما به این دوفنجان نیمه هم قانع بودیم نبودیم؟ صدایم اگرعوض شده سرما نخورده ام زندگی مرد ِخودش را می خواهد مرد حالم ازاین موها به هم می خورد توی خشکی واین همه موج؟! دارم ازتو دور می شوم دستم سرد شده است ودور میزی که کم دارد دیگربرای چه بمیرم؟
|