
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
افعالِ غير منصرف اينجا پوسيده باشم پوسيده باشي شايد هم پوسيده باشد اگر به هر سازي تن بدهد! نَه برايِ قصدِ قربت / نَه براي رقصيدن تنها دردي هميشگي در كشاله ي رانم تير مي كشد ! اين ناتمامي زندگي ... برايم هيچ لذّتي ندارد! هر روز مثلِ چايِ لب زنده يا فنجان ِ دَمر شده كنار گذاشته مي شوم اين بغضِ چندين ساله ي نَه تنها من است كه در تو و ديگران نو به نوبه مي تركد!
به گمراهِ آزادي ....
- فعلاً به سمت ِ ترمينال ِ آزادي چندين آزاد راه بسته است - اينجا سكته يِ مغزي بعلاوه سكته قلبي مثل نُقل و نبات دچار ِ ترافيك ِ قدرت است - اينجا آرزوهاي دو كبوتر و چند پرنده ي ديگر سياه ترين روزهاي خود را پرواز مي كُند و اين خرابه هاي بزرگ ... از براي مرگِ آزادي / كفايت نمي كند لابُد - با اينكه هر روز دريوزگي خدا ي واحد مي كنيم و به ظاهر مؤمن واقعي مي شويم ! اما فرجي حاصل نمي شود ... - نكند چشمي ديگر به لبِ پيشاني اَت روئيده است چقدر پنج ترين وعده ي نماز اَت را ناخوش آهنگ تر قرائت مي كني !؟ حالا كه در جند ترم متوالي اِمتحان ِ خدا، مشروط شده اي چند واحد دعايِ اجباري فراموشت نشودى! امروز قاصدك خبري ناخوش اقبال از مستجاب الدعوه آورده : كه من مجروح اسير خاكيِ تواَم زخمهايِ ناسورِ من / در خنكاي ِ باران ِ تو / معصوميّت پيدا مي كند ولي حوصله ي اين همه بردباري ام نيست زبان ِ آدمي زاد با اين همه خشونت / به لكنت دائمي مي افتد اين واگويه هاي هر از گاهي هم هيچ راهي به شاهراه ِآزادي اِمان نگشوده است!؟
بازي هاي شوخ طبيعت !
شايد قلمت روزي پر شور تر از اين باشد! اگر خدايِ شيطان از شيدايي اَت نكاهد... - با اين ريخت و پاشِ صريحُ الهجه مي خواستي قلّه ي كدامين زبانِ دنيا را فتح كني ! آه ... چه مردمكاني داري زاغ و شوخ طبعي دايي جان ناپلئون را / انگار چند بار به ناچار خوانده اي ! چرند و پرند به جاي خود ... نه تنها امثالِ دهخدا بلكه جان و مالِ چندين سوراسرافيل را به باد داده است !؟ لابُد دون كيشوت موش مي دواند هم اكنون در سنگرهايِ آسياب هايِ بادي اَش و عبيد هم در چند فصلِ گذشته در باغ ِ دلگشايش مرده است! - من نه باغچه ي بو داده اي بودايي اَم و نُه زاغچه زاغكي قالب پنيري بُرد! و تو آن كهنه رباطِ رنگ رو باخته اي باز لابُد افكارِ پريشان نه چندان شوخ اَت هنوز هم، رنگ ِ نيرنگِ صد كولي كف بين به بقچه ي فال بيني اَش دارد !؟
|
|