www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
|
|
|
چهار شعر از
روايت عشق در كجاي خواب به هم رسيديم و در كجاي آفتاب ايستاديم كه سايه هامان را نديديم از كنار خيزران هاي شكسته عبور كرديم به لب خنده اي ناگاه گفتي: از اين شكسته عصايي براي تو.... و من چشمانم را به ابرها سپردم آنجا كه صاعقه ها روايت عشق مي كردند گلي مرموز در آستان پگاه روييد بهاري غريب از روياي ما گذشت و ما از متن خواب بيرون شديم
حادثه هي نگوييد حادثه خبر نمي كند نمي بينيد اين همه قوطي كبريت را كه تا سقف آسمان چوب چيده اند فقط كافي است خورشيد خانوم به يكي از كبريت ها ليس بزند آفتابي ديگر در شناسنامه ي اين منظومه به ثبت مي رسد البته نمي خواهم ما يوستان كنم كسي هم هست كه حادثه را را خبر مي كند و با سر گوگردي اش از كنار قوطي هاي كبريت مي گذرد كله ي براقش آفتاب را خاموش مي كند.... چشم دريا كور امروز دل به جنگل زده ام حالا هي بگوييد حادثه خبر نمي كند
ساده مي شويم
رنج ما هميشه سايه مي زند به روشن اشاره ها و راه مي برد مدام به سايه ي نشانه ها آه اي غروب تلخ تازه كن حكايتي ز كوچه هاي آشنا خواب شاخه را ببر به خلوت جوانه ها...
ما نماي كهنه ي ترانه ايم ما خلاف گردش زمانه ايم رنج ما غروب لحظه هاي باغ زخم ما سكوت مطلق كلاغ ما به استكان و چاي تازه زاده مي شويم نگاه كن! چه ساده در ضريب عشق ساده مي شويم
شب اول جن در حوض سنگ پرتاب مي كني كه چه! دايره ها هر چه وسيع تر آخر پاره مي شود با اين ميخ ها كه در رگ هايم كوبيده اي جن زده ام شير سنگ را هم با تو بورزانم همان شده اي كه بودي بگذار برويم سر خط دست راستت كه بالا رفت برادرم پرنده شد پدرم كودك ومادرم نو عروس نا كجايي و هر كجايي ته چشمت چشم هاي زيادي سرخ سرخ هي مي آيند هي مي گريزند.... هيس !!! چشم هايي با گوش هاي بزرگ گوش هايي با چشمان سرخ سرخ شب اول جن دست راستت را پايين نگه دار ديگر برادرم به آفتاب رسيد پدرم پير شد مادرم مرد
|
|