شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

 

حامد رحمتی

 

گاهی تصور می کنی

بوی صابون در خیابان ها بپیچد

کلاغ های وراج صبح بخیر می گویند

زندگی روی موج های کوتاه حرکت می کند

و گوینده با لکنت خاصی به خانه ها می رود

مغازه ها از رقص شبانه دست بر می دارند

مانکن ها ران هایشان را در ویترین رها می کنند

و به عابران هیز خیره می شوند

 

گاهی تصور می کنی

 صدا شکستن  لیوان  است

در آشپزخانه ای که زن از حس یائسگی رنج می برد

و تمام روز از دیدن سوسک وحشت نمی کند

 

گاهی تصور می کنی

چراغ خواب همسایه شب را احاطه کند

زنجره ها در یک نقطه ی کور

در بساط دستفروش پیر روشن می شوند

و حرارت کارتن برای خواب زیاد نمی شود

 

گاهی تصورش سخت است

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حامد رحمتی 21/10/85