چند شعر جدید و چاپ نشده از هادی ابراهیمی
صبح یکشنبه است
از خواب برمیخیزم
ساعت روی میزیام را
که خواب مانده
بیدار میکنم
سلام گویندهی خبر تلویزیونی را
از سر بیحوصلهگی
بی پاسخ میگذارم
ولی دلچسبی رنگ روژ لباش
بی تفاوتیام را بیرنگ میکند.
دعوت صبحانهی چیده شده روی میز را
نمیپذیرم
و تا نهار
اشتهای شعر نوشتن ندارم.
ساقهی گل یاسی
که هفتهها با شک و تردید
دستانش را بسویم دراز کرده
میفشارم
و دستان شادابش را
روی شانههای دیوار میگذارم.
باید به دلجویی آینه بروم
که از صبح چون کودکی گمشده
سراغم را میگیرد
تا لبخندی برروی لبانش بنشانم
و بیحوصلگیاش را
با بازی طرهای از موهایم بزدایم.
دفترچه قرارهایم
ملاقاتم را با ماه - در شرقیترین خیابان این شهر - بهیادم میآورد.
امشب ماه فارغ از دغدغه محتسب
تمام چهرهاش را
به من نشان میدهد.
ـــــــــــــــــــــــــ
چند روزی است
پاپ ژان پل دوم
روی جلد روزنامهها
دراز کشیده
و جسدش رو دست افکار عمومی ماندهاست.
مرگ،
در حیرتِ مرگ عرفات فرو رفته
و شارون
به سوی تاریخ
سنگ پرتاب میکند.
ـــــــــــــــــــــــــــ
روی پست خروجی Exit 44
در اتوبان شماره 1
کلاغی حیران
صرف کردن پرواز را
لحظهای به لکنت میافتد.
ـــــــــــــــــــــــ
حزن پرنده
همه از پرتو کلامی است
کهاز میان سیم تلگراف میگذرد
و بیتابش میکند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در "جنرال هاسپيتال سوری"
نوزادی
جغرافيايش را جيغ میکشد
در اتاق مراقبت
زنی دهکدهاش را باز نمیيابد
و جغرافيای ماه نيز
جراحی میشود با کرکره اتاق.
ــــــــــــــــــــــــــ
سرزمينی که در آن متولد شدم
دزديدهشد
کسی آنرا نديده؟
مسئول امور پناهندگی میپرسد:
- مليت و دليل پناهندگی
میگويم به دنبال سارق سرزمينام میگردم
فکر میکنيد دلاش بهرحم بيايد و آنرا پسبفرستد.
با لهجهی تکزاس آمريکا می گويد:
نامهای به جان اشکرافت بنويس
و يک کپی هم برای جرج دبليو بوش.
امروز آگهیایتنظيم کردم
و برای رسانهها فرستادم:
I am lost in the global Village
Has anybody seen me?!
ــــــــــــــــــــــــــــ
گاه و ناگاه اصلاً همهگاه
واژه، شئیای خطرناک میشود
- بمب
- ب 52
- سياهزخم
- بنلادن
- جرج دبليو بوش
پيشاز آنکه CNN خبرش را پخش کند
در ذهن منفجر میشود.
ــــــــــــــــــــــــ
درخت نپرسيد
Where are you from
و خستگیام را
زير سايهاش پهن کردم.
ــــــــــــــــــــ
آفتاب که مینويسم
تنم گرم میشود
گل که مینويسم
فوج فوج پروانه روی برگ دفترم مینشيند
و ذهنم پُر پَرِ پروانهها میشود
هنگام که مینويسم
آزادی
واژگان ممنوعه
هوايی تازه میکنند.
ــــــــــــــــــــــ
دخترکی
در سوگ کودکیاش میگريد
---
من از عروسی کودکْبانو میآيم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ