www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

 

 

الهه رهرونیا

 

 

 

انشراح ِمتعالی ِسوختن

 

سوختن اینگونه است:

 

« آفتابی شانزده ساله،

                            با تور ِفاضلاب بر سَر،  نیست.

یا

دریایی نود ساله

                          که ادرارش را نگه نمی­دارد.

سوختن

 

               گونه ندارد

                    بینی اش را عمل نکرده است

          که البته برگشته باشد

تا روی نوک ِکوفته و آویزانش بنویسند   وطن.

 

سوختن

 

ماجرای اندوهِ زنانِ اهوازی نیست

خنده­ای میخ شده بر دیوار « خانه» است.

یا

سر رفتن « سپید» شیر در سینه­ی لعابی« خشم».

 

سوختن

 

 سبز است.

رنگ منتخب ِ« میر حسین»

و « میر حسین» ِ کاغذی ِ سوخته،

اشکی است بر پوسته­ی میدان کاج

که پس از ساعتی          شفاف و  بی حرکت

صمغ می­شود.

 

سوختن

 

 ساحلی مرجانی است.

           زنجیر ِ دست­های شوک گرفته­ی دریاست

              تصاعد ِالحاد ِ« خشم»ناک ِموج است.

 

 سوختن  سنگی گرد و ساکت و صاف است

که پس از هزار سال

فرزانه­وار از همه چیز گذشته است.

 

سوختن

  

        خیانت را ریز می­بیند

و از آبغوره­ی مانده بیزار است

و رنگ عظیم ِقرمز را خرج ِخون نمی­کند.

 

سوختن

 

کباب ِکز خورده­ی لب­هایی است

با رُژ براق،

که عکسِ خنده­ی « آتش » را           در قاب ِقهوه­ای اش سرشار کرده است.

 

سوختن

 

 ماجرای نوازش ِدست­های دیواری ِ « خانه» است،

 که بر سر ِاولاد ِیاغی و خود سوز

 آوار می­شود.

 

سوختن

 

گریه­ی سهمگینِ نوزادی ­مادرمرده است،

که مرگ را با  تولد تجربه می­کند.

 

سوختن

 

طوفان ِگردن کلفت ِ شن نیست،

باران ِ سر به زیر ِ آلوده ایست

که از روی چهل و پنج ملیون برگ و درخت،

خجالت می­کشد.

 

سوختن

 

قُل قُل محصورِ« خشم »

 در دیگ ِهیئت عزاداران حضرت ِمکافات نیست

هذیان ِ تبدار ِ آتشفشان است،

که مراعات ِمار و مور را در سنگ­های آذرین

فسیل کرده است.

 

سوختن

 

 شیدایی کافرکُش بمب بود

و قهقهه­ی  پیروز الٌاه و اکبر

 

سوختن

 

ریش ِبلند ِ روباه بود و

قضاوت ِ ته ریش ِ گرگ

و ارمغان ِ سر به مُهر ِ سمندر.

 

سوختن

 

سوزن ِسجده است

 که در پیشانی ِزمین فرو می­رود

هجرت ِمنقار ِدارکوب         از اندام ِکرم خورده­ی درخت است.

 

سوختن

 

شرح عاشقیتِ رعیٌت و ارباب نیست

شگفتی ِ« سپید» ِمیخکی است

 که بر گور ِشریعت      پرپر می­شود

 

سوختن

 

زالوی ِشکم دریده­ی نفرت،        در لجن­زار ِحجامت ِعشق نیست

دست و پای ِنورانی ِچراغی است

که آهسته آهسته     در جستار ِ جذام ِفتیله

خورده می­شود.

 

« سوختن.»

 

 

 

14/3/88

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خرکخدا

 

 

 

(خطاب به آنانکه دل به حکومت فروختند.)

 

 

و این مرد که بر منبر خرپشته عَر میزند

آیا شبیه خرکخدایی چپیده به زیرکسا نیست؟

آیا شبیه پاسبانی که سوت زدن را در مکتب مضایقه آموخته است،

سوت ِتغزل نمی­زند؟

و مسندش شبیه لحاف ِ خراباتیان نیست؟

اگر هست، پس چرا شیر ِسماور ِمسئلتُن را

 بر لیوان ِتُرک­پسند ِمشاعرت بازکردی ،

و سور و ساتِ مگس­های متین و شکر خورده را

به سفره­ی دلربای شریعت ساز کردی؟

ناکجا می­روی؟

نا کجا می­روی که با آسایشگاه ِآفات ِسالمند بپیوندی؟

یا گلهای پلاسیده­ی مریض­خانه را

در بسترِ مبارکت به صیغه­ی مکاشفات در آوری؟

و نکاح ِمنکر را به ازدواج ِساقه­های طلایی معروف؟

آیا شمایل ِشان تو، سور زدن بر سردر ِسایه پوش ِمُردگان بود؟

یا رقاصگی در حجله­ی گورستان؟

کجایت را به اعتبارِ کدام فاحشه­بان اجاره دادی؟

کجایت، چگونه مِهر خود را ازماتحتِ سوزن ِدستان ِزرورق پوشَت بازپس بگیرد؟

هرگز به هابیل اندیشیده­ای؟

 یا فقط قندانت را کلکسیون پلاکها و تابوتها پُر کردی

 تا چای سبز ِمدینه­ی فاضله

در تریاکِ مشاطه­گرانِ مُرصٌع­نوش، جا بیوفتد؟

تا قابیل­های چفیه­پوش،­ لابلای پرده­ها و پروازک­ها

 دست افشانی کنند،

 پا افشانی کنند،

 سر افشانی کنند،

جگر افشانی کنند،

و قَسَم سَرکِشند و در خَلسه­ی انفجارِ شقایق­ها

 سلسله جبالِ رفیعِ شهادت را

به انتحار ِ ابرهای مقطوع و النسل نثار کنند؟

و اینچنین بود که سردابِ سترونِ مسجد

دیگهای عظیمِ جمجمه را در خود پخت

و صورتک­ها

با سرپوش سیاهِ سادات

دروازه­های آبرومندِ مهراب را گشودند

و چوب جادو وارد صحنه شد.

جادو جادو جادو

و عجی مجی

و سه سمی باز شد.

و علی بابا بر مرگِ اژدهای نگهبان گریست،

و سرش را بر تختِ نیزه نشاند

تا برای عاشقان گنج قرآن بخواند.

آری چنین بود.

 

 

8/3/88

 

 

 

 

 

گودزیلا در حاشیه­ی تاریخ

 

 

 

جهان اصولا سرد است

زمستانها به خاطر بستن پنجره

و تابستانها برای خاموش کردن کولر از من دلخور است.

او به یخچال می­اندیشد.

من به فکر مُسکِن­ام

 و جهان خواب آور را پس میزند.

جهان قرار است آن قرص را

که هدیه­ی ناخودآگاهِ یک سنجاقک بود،

از پشت بام پرت کند پایین

و سنجاقک که هنوز

لای موهای هیچ دلبندی فرو نرفته است،

دارد تخم میگذارد.

درد می­کشد و تخم­هایش را با زور

 از سوراخ آلتش می­زاید.

و جهان برای عرض تبریک و تسلی،

یک تکه یخ هدیه­ش خواهد داد.

 

گودزیلا جان

خواب آورهایم را چه زود از یاد بردی.

 

من قانون ضد افسردگی را شخصا" وضع کردم

و نمیخواهم نام شاعران محبوبم را

که از دم دیوانه­اند

در این سند بیاورم.

و نمیخواهم امضای جنون که تا بحال

مثل عاقل­ها جعلش کرده ام

بخورد پای قباله­ی پر خط و خال صحیفه­ام که فقط نمک را میشناسد.

 

من دندانه های پشت آن گودزیلا را،

که از سنجاقک دلبندم مهربانتر به نظر میرسید

شِمُردم.

بله شمردم.

اما نه برای پوست گران­اش

میخواستم بدانم

که تا کجای دندانه ها میشود بالا رفت،

و از خواب آور دور شد.

 

گوش کن گودزیلا

دندانه­های تو به هیچ درد دیگری نمیخورند.

چرا انفجار رنگارنگ مرا باور نمیکنی گودزیلا؟

چرا دندانه­هایت را اینهمه تیز کرده­ای؟

به خدا که من پروانه­ای اهلی بی­آزارم.

 

و تو ای سنجاقک!

امشب به یاد تو تلوزیون تماشا کردم

و عرق شرم را از پیشانی­ ی خاک گرفته­اش پاک کردم

تا دلش خوش باشد

که دروغهایش را

با ترانزیستورهای بی­گناهش قاتی نمیکنم.

مرام و معرفت یعنی این

آهای گودزیلا!

خرس ِگنده­ی پر مدعا، گوش میکنی؟

 

بله من یک غریبه­ام

و غریب­کُشان را، ز کشتنم ملالی نیست.

 

قسم به سایه­ی سگ

که مرامش را مُرده­ام سالها پیش،

روزی که سنجاقک ِترسوی من

روی دمش نشست و او دمش را تکان داد،

چه وفادار، چه نجیب.

 

کجایید ای ارواح مگس­کش ها!

حلول کنید در من

خاک نریزید بر سرم مگر بیل اید؟

چرا زنده به گورم میکنی جهان؟

من نه عروس شده ام نه داماد.

بیا و زین پس مگس کش باش!

 

گودزیلا جان!

ای که گوشهایت فاصله دارد از زمین

بگذار پروازم را بکنم

آنقدر آن دم کلفتت را تکان نده

بگذار بیایم بالا

پرواز کنم کنار گوشهات

نجوا کنم نرمی  ِبالهایم را،

 اوجی بگیرم.

پروانه که ترس ندارد گنده­بک.

 

آری میپذیرم امضای من جعلی بود.

من همان عاقل قلابی­ام

که روزی سنجاقکی منفور و گریزپای

روی گلبرگ اختصاصی­اش نشست

و از آب­قند ماسیده­اش نوشید.

حالا که چه؟

چه کشف مهمی!

پاچه­­ام پیشکش­ات، کمی سگ باش.

 

قسم به نرمی و نازکی ِدم سگ،

قسم به گرد ِاندام پروانه­ها،

قسم به بالِ مگس که چسبید بر پیشانی آن مگس کش پیر

آن مگس کش پاره،

که سگ را به تمام حیوانات جهان ترجیح میدهم.

حتی اگر هار باشد،

گلوله میخرم به قیمتی گزاف،

میچکانم توی مغزش،

که شاءن مرگ سگ سَم نیست،

و جنازه اش را با حرمت تمام خاک میکنم.

 

گودزیلای نازنین من

قسم به جای ماتیکی که گذاشتم روی بلندترین دندانه­ی پشتت،

من همان پروانه­ام.

 

یادت هست آن روزها که هنوز زمین گرم بود،

و اجدادت دسته دسته

لابلای گل­های شاد به دنبال اجداد من میدویدند

گوم!گوم! گامهای سنگینشان را میکوبیدند روی زمین

و دم­های کلفتشان خنده کنان تکان تکان میخورد،

یادت هست؟

آنروزها که عصر یخبندان،

هنوز نسل تو را منقرض نکرده بود

آنروزها بالهای من هم بزرگتر بودند

قد یک کف دست،

باور نمیکنی؟

فسیلم هست.

 

یادش به دور سنجاقکم.

ارباب زائو­های تخم­گذار،

هنوز در حال زاییدن است

توی اینترنت دیدم.

اجدادش هلی کوپتری بودند برای خودشان،

مزوزوئیک که بود،

کاش میشد به مزوزوئیک برگردیم.

 

کاش بالهایم انقدر کوچک نشده بود،

و از تکانهای دُم تو

اینطور به این سو و آنسو سوت نمیشدم گودزیلا.

کاش میشد قلب پژمرده­ی زمین را از حلقوم آتش­فشان بیرون کشید

کاش اجساد اجدادت

به تجربه­ی رستاخیر نایل میشدند

و بر گناه گوشتخوارها شهادت میدادند.

و همه، از سنجاقک و سگ گرفته تا گودزیلا و مگس

میدانستند،

که جهان اصولا" سرد است،

 و جهانیان به زور زمین را گرم کرده­اند.

 

جهان افسردگی را هضم کرده است،

سالها پیش در دوران مزوزوئیک

و بهتر از هرکسی لیاقت مگس­ها را تخمین میزند.

 

ما اینجا نشسته­ایم مثال پیکره­هایی از یخ ،

مثال مایعی سر شکسته در ظرفی لب پریده و سرخوش،

مثال حبابی به خواب رفته در جدار تاریکِ یک دیگ،

ما اینجا نشسته­ایم و عصر ما روز به روز سردتر میشود،

و هیچ کس برای فاتحه سر گورِ گودزیلا­ها نمیرود،

یا  نمیرود که فسیل گودزیلایی را

 در پزشکی قانونی جنگلهای انبوهِ سرزمینی دور

شناسایی کند.

 

 سنجاقک عزیز.

میدانم که چقدر درد میکشی میدانم.

بر من خرده نگیر،

که چرا نتوانستیم با هم پرواز کنیم.

شاید هردو حشره بودیم،

اما بال­هایمان شبیه هم نبود.

به این فکر کن که من هم مثل تو

بجای شمع عاشق آتشفشان بودم. به این فکر کن.

اما حالا که هر دو در آستانه­ی فسیل شدنیم،

توی این موزه­ای که مگس­کش کم دارد،

بیا به خاطره­ی هم پشت نکنیم.

 

من به دوزیستان حسادت میکنم، میدانی،

اگرچه زیر همین یک زندگی هم زاییده­ام.

اما تو نگران نباش

 اگر سر زا مُردی نگران تخمهایت نباش.

همیشه کسی هست که بالهایش را به آتش­فشان میسپارد.

و تو که در سوختن با من رقابت میکردی،

در فسیل شدن

و در جاودانگی ذرات کربن.

 

بله سنجاقک خوبم، ذرات کربن را دست کم نگیر،

آنها شش ملیون سال خاطره را در یک مجموعه­ی ساکت و مبهوت، ثبت کرده اند.

بی هیچ چشمداشتی،

آنها عاشق­ترین و وفادارترین ذرٌات جهانند.

آنها اجداد سگها هستند،

و موج انفجار وفاداران.

 

آی گودزیلای موجی! چه توفانی آفریدی!

به بلندای این شعر قسم که سگ­تر از تو دوزیستی در جهان نیست.

سقوط­ات زمین را می­لرزاند، بایست.

 

من معتادم معتادم معتادم

به موج جنون انفجار معتادم

به ذرات مدهوش بیخوابی معتادم

به چین دامن آتشفشان معتادم

و به گرد پیراهن یک سرخس.

 

شاید افسرده باشم اما سگ را پاس میدارم،

و دمش را کنار یاران مفدس بودا، تکان تکان خواهم داد.

و بینی ام را از گرد سفید استخوان پر خواهم کرد،

حتی اگر معشوقی در کار نباشد،

و سگ­ها همه هار باشند.

و مگس­کش را پاس میدارم

و تمام متون مفدس را یکی یکی بر گورهای دوزیستان پرپر خواهم کرد.

و عطر بوسه­ی گودزیلا را به یاد خواهم داشت.

بگذار بماند این رد پای بزرگ بر صحیفه­ی نمکین ِاندامم.

چرا که چون زنِ لوت به عقب نگاه کردم،

این را به حساب خیانت ننویس گودزیلا.

بگذار جاری باشد گدازه بر جهانِ سرد.

بگذار فسیلِ بالهای درشتم را در موزه­ای که مگس­کش کم دارد،

بگذار از تو عکسی بگیرم گودزیلا،

کمی لالایی بیاموز،

بگذار خواب آور را دور بریزم.

 

مرا روی بلندترین دندانه­ات بگذار،

و به جنگهای بارانی برو

به استوا.

بگذار اینبار جهان را

در ارتفاع ِ تو زیست کنم.

بالهای من خسته اند،

بگذار بر قلٌه­ات بنشینم

بی ترس از انجماد،

و بالهایم

پرچم فتح قله­ای دوزیست باشد.

 

مرد رویاهای من سگی است به ارتفاع تو،

که چون سونامی برخیزد،

بالهای مرا تا آخرین نفس به دندان بگیرد،

و در شهری رویایی

که از ورودی هر خانه، صدای پارس سگ به گوش میرسد،

مرا به تک تکِ گربه های ملوس محله

معرفی کند با لبخند.

گفتگو باهیچ دوزیستی چنین رمانتیک نبوده­است.

چرا که دوزیستان تابع گرمای زمینند و زمستان خواب

مثل سنجاقکها که زمستان میمیرند،

و بهار به دنیا میایند.

 

اِی بهارِ تُرد و تُرشِ فراموشی،

توهم خوش عطرِ شکفتن و امید،

کاش تو را اندامی برای آمیزش بود.

و گلهایت انقدر به قبرستان متعهد نبودند.

اِی سبزینه­ی شانزده سالگی!

از کجا میدانستم  بالهایم در تو فسیل خواهند شد؟

..............................

 

28/8/88  ناتمام

 

 

 

 

 از خزندگان بیزارم

خصوصا که اهل سرزمین ما باشند.

 زهر غلیظی دارند

 دندانهای تیز

پوست کلف

و زور زیاد

مرا دیوانه می­دانند

و بالهای نازکم را تحقیر میکنند.

قانون هم طرفدار آنهاست،

مثل طبیعت.

 

گوزیلا میگوید که من دیوانه­ام

و کارم از روانپریشی گذشته است

او به تیزیِ دندانه­هاش مفتخر است

تیزی

این چیزی است که بالهای مرا آبکش کرده است

تیزی، نقطه­ی عطفِ گودزیلا است.

او خود را یک دو زیست میداند

و ادعا میکند که از خزندگان سَر تر است.

او گولِ هیکلش را خورده است.

من هم،

ما هر دو از تبارِ گول خوردگانیم.

 

یاسِ نگهبان، سَرایدارِ ماست.

او فرزانه­­ای امروزیست.

و چقدر بدهکارِ این درختم من.

سر­بلند است و سَربه­دار

و دلیل فوتِ تمام طوطیانِ اطراف را میداند.

و راز را به من گفته است

رازی که فرزانگان به مرادی که مرشد بعدی است میگویند،

نه راز سیاهیِ خدایِ خدایان، نه،

رازی که شور است و شکننده

رازی ژرف و ظریف و دیر هضم

تخمه.

آفتابگردانِ بو نداده

چیزی که هم وزنِ طلاست.

طوطیان با قیچی­ها عروسی میکنند،

بالهایشان را به آنها میسپارند،

 بر لبه­های تیزشان تکیه میکنند،

و هم وزنش طلا و تخمه میگیرند

به شرط اینکه قفس را هر روز آب و جارو کنند.

این قانونِ ماست

و رسم ِحاکمیتِ قفس.

من می­گویم که آنها قربانیان بدبختی هستند

با بالهای بزرگشان میتوانستند به استوا هجرت کنند

یا شهیدِ کور کردنِ یک گوشتخوار باشند

و تن به گلوله بسپارند با افتخار،

نه اینکه آنقدر در قفس تخمه بلمبانند تا بمیرند.

من از طلا و تخمه بیزارم

طلا رنگ ِنفرت است و تخمه آدم را چاق می­کند.

میشوی باب دندان گوشتخوارها

و آخ که چقدر بلند پریدن را دوست دارم

و پلهای هوایی را که بوی شاش نمیدهند،

و چتر ِنجاتی که بال­های رنگارنگی دارد،

و ارتفاع را وقتی از خنده اشکش بریزد،

و بوئینگ 777 را که بال و دمَش روبانِ قرمز دارد،

و قله را که بوی ابر میدهد،

و زرافه را که بینی­اش را با سرشاخه­ها پاک میکند،

و گودزیلا.....؟

آیا من گودزیلا را دوست دارم؟!

 

گودزیلا میگوید که من دیوانه­ام

و کارم از روانپریشی گذشته است

فقط نمیدانم که چرا اصرار دارد از روی پشتش تکان نخورم.

شاید جزو دکوراسیون اندامش باشم.

او بر بال­های چسب­کاری شده­ام صحٌه گذاشت،

و مرا با انگشت به خزندگان دیگر نشان داد.

او از ارتفاع میترسد

و به اینکه نمیتواند مثل من پرواز کند حسادت میکند.

 

من این را نمیخواهم و چه فکر کثیفی است، این نخواستن.

فکری به کثافتِ ( ایکاش سوسماری کوچک و سبز بودم،

مقیم جنگل­های شمال و با چشمهای آبی­ام که رگه­هایی مشکی داشت،

بر فرازِ درختی بلند،

آفتاب و خمیازه می­خریدم.)

فکری افسرده تر از مردابی خانگی،

که خاطره­ی سنجاقک مرحوم را در ظرفشوییِ مغزم زنده نگه میدارد.

فکری به کثافت مگسی گوه­پرست:

(اینکه از پروانه بودن خسته­ام!)

.........................

 

22/10/88 ناتمام

 

 

گفته بودم که خون گودزیلا سبز است؟

او خون را با کلروفیل میشوید،

و به ابایزید و عبدالاه و مردمِ کوفه رایِ یکسان میدهد

میگوید عقب باشید و فقط نگاه کنید

بگذارید گوشتخوارها خودشان همدیگر را پاره کنند،

شما فقط نگاه کنید.

او به قدر فضل­ابن سهلِ برمکی مدبٌر است،

( چون هنوز طعم حنای مامون را مزه نکرده!)

من به راهپیمایی نمیروم.

چون صدایم زود میگیرد

و جثٌه­ام آنفدر ریز است که به چشم گوشت­خوارها نمی­آیم.

اما از نگاه کردن بدم میاید

چون دلم برای سنجاب­ها و گنجشکها میسوزد

و برای گربه­های کور و چلاق که شب­نشین زباله­ها هستند

و پلاستیک را پاس میدارند،

و برای سگهای ِتمیز و پاکوتاه که از سایه­ میترسند،

و از ترسِ گربه­ها و گوشت­خوارها

فقط از پشتِ پنجره، الله و اکبر میگویند،

و خرسها که میشود قلب­های پهن شان را راحت نشانه گرفت،

و لاکپشت­­ها که زود گیر میافتند

و گیاه­خوارهای محکوم که توی انفرادی ساندویچ میشوند.

 

من روی تمام گل­های محدوده­ام شعار نوشته­ام،

و به آنها یاد داده­ام که چطور وقتی گوشتخواری رَد میشود  بلند بگوزند

طوری که بویِ گندَش گازهای اشک آور را خنثی کند.

گودزیلا میگوید شما دیوانه­اید

و کارتان از روانپریشی گذشته است.

او مثلِ پرستو­ها به سرزمینهای گرم کوچ کرده است.

چه خوب بود اگر شیر دوباره سلطان جنگل میشد،

و خورشیدِ پشتش تمام یخ­ها را آب میکرد.

ما سالهاست که از سوزِ سرما ترک خورده­ایم

و عصرِ یخبندان طوطی­های زیادی را پابندِ قفس کرده است.

من به گلهای محدوده و یاس نگهبان هم گفته­ام،

که اگر عصر یخبندان تمام نشود دسته جمعی خودمان را اعدام میکنیم

هیهات من الذلٌه!

و خوب میدانم که اگر گودزیلا این را بشنود در جا می­گوید:

« تو دیوانه­ای!

کارت از روان پریشی هم گذشته است!»

..................

 

26/10/ 88  ناتمام

 

 

گودزیلامیترسد

از هاگ­های نفرت و خشم که گُله به گُله

در یخ های سرزمینمان میرویند میترسد

 میترسد،گوشت زیادی در بدنش ذخیره کرده است

و من میترسم

از اینکه گودزیلا، به خاطر حفظ گوشت هایش مرا بفروشد

حتی از پروانه های همسایه میترسم

 یاس نگهبان زندانی است

 و سر در خانه سایبان ندارد

سر در ِخانه هر روز لُخت ِلُخت کنار باغچه می ایستد

 و چشم به عورت ِخیابان گریه­ی لال میکند

اینروزها ما اکسیژن شک تنفس میکنیم

و غبار نفرت و خشم که آسمان را کورتر از پیش کرده است

ما حتی بجای نمک توی دیگ غذایمان هاگِ نفرت و خشم می پاشیم

همه ی ما

حتی حیواناتی که  مرید گوشتخوارهایند

و ایمان دارند خدا همه را برای گوشتخوار حلال کرده است.

من دیدم

دیدم که یکی از آنها

 بزغاله اش را به دندان گرفت

و در حمایت از گوشتخواری به خرگوشی حمله کرد

 و او را خورد!

آنهم با دندان علف خواری!

آنها هر روز قرعه میکشند

 از بین خود یکی را برای خورده شدن تقدیم میکنند

و از گوشتخوار ها ممنونند

آنها را جانشینان خدا میدانند

اما حقیقت این است،

 آنها هم به زودی گوشتخوار  خواهند شد.

امروز دو گیاهخوار اعدام کردند

دندانهای گوشتخواری مرده را برداشته بودند برای دفاع

به دارشان آویختند

 و من دیدم که دَمِ آخر

 دُم های بلندشان چطور تکان تکان خوردند

و فریاد کشیدند:« نفرت و خشم! نفرت و خشم!»

من به دستشویی میروم

و زور میزنم تا اشکم دربیاید

آنجا طلسمی در کمین نیست

می گویند آب میکروفون را باطل میکند

اما اشکم نمیآید

یبوست چشمها و قلبم را سفت کرده است

آنقدر زور میزنم که نفرت و خشم مثل تگرگ از چشمهام میزند بیرون

میخورد توی کاسه و میشکند.

 دستمال های توالت را کود میکنم توی مشتم

فرو میکنم توی دهانم و از انتهای معده جیغ نفرت و خشم می کشم

 8 بهمن 88 است روز نفرت و خشم.

...................

8/11/88  ناتمام