احسان مهدیان
« دارم پادرمی آورم»
فكر كه نمي كنم
روي خودم آوارم
اول:
همين درختي كه رويم درآمد نيامد!
حوریا ! بیا ووو ازاين شعر …
از خوابم بزن بيرون!
اين پلاك را پاي هر خانه اي
نيفتم
روی پایی که ندارم ببند
اين زخم باد مي خورد؟
نه! اين دست تمام نشد
گفتم آزادي! بفرما زانو بزن زن؟
دو ركعت خدا رامي زنم زير هشت و...
اين فسيل كشفم نمي كند
از همين برج “حقوق بشر” مي ريزد
زير فال خود م را سياه
(آنقدر که نمی بی نی ام)
هر چقدر جابجاي مهره بنشينم
اسبم را كه زين نمي كند
(وتو همیشه با فاصله می آیی
فاصله بامن، من با فاصله ات هستم)
بی قمار، رنگ از رویم بگیر
نبازی؟
اين سنگ پاي رفتن ندارد
اين پا روي ماندن
حالا
به قد كافي خودم را مي كشم
آنقدر كه اين ديوار
نمي چرخد
نگهدار!
دارم پا در مي آورم!