شعر ایران   شعر جهان   داستان   مقاله ها   مصاحبه ها   معرفی کتاب    اخبار فرهنگی   لینکها   تماس با ما   صفحه ی اول    Swedish

 

ژاله چگنی

 1

هر صبح

پس می زنم

غم را و ملافه را

با خويش تکرار می کنم

بی حساب بايد شد

برای رهايی از تو

از اين رنج واين زندگی زمستانی

از عشقی که خاموش

و فراموش می شود

مثل خاکستر سرد

اشک ها از خاطرات من می آيند

 

می خواهم که نوشته پيروز شود بر درد

و قويتر باشد از او

برای بازگشتن

تنها شناسه ام

شعر است

 

 

آنقدر دور شده ای

که آفتاب را نمی بينی

و نه حتا

پنجره ای که گشوده بود بر باران

کلمات را سوزانديم

تن سکوت می لرزد از سرما