www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
رضا آشفته 28 آذر 1386
1 رستاخيز حشرات
دلم تنهاي تنها براي اين همه تنهايي جهان مي سوزد همه مي روند و كولي وار دور خود مي پيچند بي جفرافيايي با داده هاي فرهنگي و ميراثي با فخر و غرور هويت من از تو نيست مگر به كجا مي روي در زير آبي آسمان بگريي مرا ببين و شانه هاي زخمي ام از شوري اشك هاي تو چرا نمي روي در خلوتي و يك اقيانوس را ببيني در شتاب گام هاي تو گم مي شود سرت راببند از اين حرف هاي بي مفهوم خاطرات من مست ريخته پاي ديوارعربده اي سرخ چاره را مي نشانم در نگاهت و يك پرنده را مي پرانم فراسوي روياها ي روشن و خاموش رنگارنگ پرندگان نشسته در قفس تو را زل مي زنند به ارتكاب گناهي برخيز در رستاخيز حشرات موذي مرگ در نمي زند باد مي كند تن خاكي ات هوشيار باش و دل بسوزان براي همه چيز .
2 رستگاري بودا در نفس هاي پيوسته ي خود وردي را زير لب مي گذراند براي تو و من و شايد گدايي بيچاره و گرفتار
مگر فرقي است بين من و تو و آن بيچاره ي مفلوك
دستم را ببين و ريختن عودي در آتشش به ميمنت حضور متبركانه بودا
من و تو در كنار هم ام در نفسهايمان و درخشش خورشيدي خيالي
نمي دانم و يك هيچ پرهيزكارانه دستم را مي برد تيزي تيغ در بي قراري ديداري في الفور بداهه در من بودا مي ايستد و يك نشان بزرگ بر پيشاني و ردي از دلخوريهاي تو از من بخشش تا رستگاري !
3 نيچه را مي ميرانم
بن بستي نيست در واقعيت انكار شده ات رستاخيزي است و دهاني باز و يك تيغ از هلال بريده اي خون آلود ِ آوازي رنجموره سرت پر از درد و آسپرين بي خاصيت و خوابي در پس شهوتي مسكوت هار مي شود سگ بيدار باغ و برگ ها لرزان در نگاه من آتيشت مي زنم از سر نشئگي هاي بسيار بي يار و بي سرنشين مرده ام و بودا را نمي فهمم و نيچه را مي ميرانم خار بر گلويم مي برد بي قطره خوني مي پرم در كوچه اي بن بست يك بيوه در راه زمزمه اش الغريب و الغريب حيران از مستي اسبها و كرداني ستبر پا به ماه رود را مي روند آن سوي خيال و خمار از نگاهي فلسفي و مرداني خوابيده در بيهودگي روزها
|
|