www.sahneha.com     

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

 

 

علی اسداللهی

 

 

دانش آموز لبنانی

 

الفبای جنگ يادت نرود:

ساختمانی که بمب می خورد

گروه سنی اش را فراموش خواهد کرد

الف تا ی...

فرقی نمی کند

آنها همان اينهاست

که دور می شوند

همان ها که نشسته بودند کنار تو

همين ها که از آوار

سينه خيز می روند به آسمان...

يادت نرود:

دست که در کيفت بردی

نقشه­ ی مچاله­ی بيروت را

مثل يک مشت باروت بيرون بياوری...

 

 

تاریکی

 

يک صبح بيدار می شوی

می بينی

چيزی از سياهی دنيا کم نشده

نگاهت هنوز به دستهاييست

که بايد مثل چشمهايت مراقبشان باشی

تمام هستی ات چوبی

که رد پای عابرين را به فلک می بندد:

مردهايي که دستهايت را می گيرند

         و روی خط کشی های خيابان می کشند

زنانی که زيبايي را

در بريل اندامشان پنهان کرده اند

و می خندند...

 

بخند

و به خواب های رنگی ات برگرد

به قله هاي سفيد دفترت

به درختها

     که کلمات تواند

وقتی با خواندنشان انگشت هايت سبز می شوند

 

 

-------------------------------------------

تا ته خط را بخوان

 

 

دنيا دور سرت می چرخد

مثل آن روزها

که با سوزن گرامافون

خنده هايت را کوک می زدی به عکسی سياه و سفيد

 

چشم می گذاشتی در آينه

تا مرگ

رو به رويت بايستد و پيدايش کنی

رو به روی خودت می ايستادی

و يادت نبود

اشيا از آنچه در آينه می بيني به تو نزديک ترند

 

بخند و يادت نرود

با همين مو های رنگ و رو رفته

با همين چشمهای کاغذی

از همين قابها

که خاک گرفته اند

روی خنده هات

به هر نگاه گرسنه ای

          می توانی سيبی تعارف کنی...

 

برقص

و نوار قلبت را بلند کن

آنقدر

که صدای بنان در بيايد

 

بچرخ

بچرخ

بچرخ

و چشم بردار از آينه...

 

 

 

 

 

INDEX