علی نگهبان
غروب
زعفران خواب غروبم
لكهي روشن تنها عمرم
بمال
به شيشه سرت
و آنكه دوا ندارد
از پنجرهي اتاق نشيمن ميآيد
در ران و ماهيچهات ميپيچد
در دهليزهاي دلت
بمال
تنها لكهي روشن فردايم
سيگارت را روي پلك من خاموش كردهاي.
و در غروب شمارهها همه تشديد شده اند
ابرها ترك خوردهاند و من لاي درزشان دميدهام.
ميپيچد لبت در رگ نارنجي
سر به شيشه ميمالي
و من شمار رفتهها را به آب ميدهم.