www.sahneha.com sohrab rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول نشرديجيتالي Swedish
|
در باره ی شعرهای رضا حیرانی سهراب رحیمی
نامه ای برای رضا که حیران کلمه هاست
رضا حیرانی را با سایه هاش دوست دارم با همان جنونش و آسایشش که روانی ست گاهی که دلش می گیرد گاهی که دلم می گیرد شعرهایش را می خوانم تسکین است برایم تورق او . سایه های او چه بسا حقیقی تر از واقعیت بسیار و بسیارانی ست که جیغ می کشند که بگویند مرا نگاه کن. حیرانی اما احتیاجی به این توجهات ندارد که خودش رود روان کلمه است و طرحی از جنون. و من جنونش را و زخمش را دوست دارم وقتی که زخمه می زند بر آسایشم تا بیادم بیاورد که اینها همه خوابی بود که قبل از آنکه بتوانی در چنگهایت مشتش کنی از ذهنت پرید و در مه گم شد در هیاهوی روزها برای هیچ. حیرانی اما حیران باید بماند تا من با جنون او خلوت کنم. ملاقات من با او فقط در شعرهایش بوده؛ در روانی که آسایش را خواب می بیند در شعرها در سطرهایی که رو به ویرانی ست. برایش آرزوی جنون های بیشتر دارم .
به احترام او کلمه هایش را مرور می کنم.
نویسنده ی این حرف ها؛
یا سایه ای که خودش را وقف دیوانگی در دره ی مخوف کلمات کرده است.
……………………………………..
وقتی میان روزها ایستاده ام ؛ شعرهایش زمزمه ی خواب های دورند .
اما آن گاه که خستگی و بیخوابی، چشم هایم را می درد؛ با شعر جنونش؛ حیران تر از حیرانی ی او می شوم :
مرگ چشمهای تو را خسته كرده بود؟
يا من صداي خودم را گم
كه هيچ اسمي تو را بيدار نميكرد؟
و بیدار نمی شود. در میان زندگی مرده ای که ادای زندگان درمی آورد. نه اینکه خواسته باشد نقش بازی کند. اما خودش را مثل صادق از جمع زندگان بیرون می کشد . در متن ها مشغول نفس گرفتن است.او می داند بیرون؛ هیاهوی دلگیری ست که امان آدم را می برد. شنیدمش که گفت :
ديوارها با نفسهای تو تنگ میشدند
پرنده ی مرگ در روزهای خاکستری ؛ من راوی ی اوست که روی دست خود و دل خسته و گرفته اش باد کرده است و بالا نمی آید. انگار هر تلاش او ؛ انگشتان مایوس چنگ زده ای ست که بر شانه های مرگ؛ افسانه ی پرواز می نویسد؛ آنجا که تن به تنهایی می رسد و پرنده در کابوس ورق می خورد ؛ تنهاترین اوست که از پرنده و پرواز تا وحشت یک تکرار در کابوس های دیوانه ی شاعر خوابی می شود که تعبیرش بی داری است؛و بیزاری اش همان است که می پرسد :
چه كنم؟ وقتي نميشود همهام باشم
و نپرسم از منهاي درون آينه كه شما
كدامِ رضاهاميد؟
انگشتهای لجوج رضا؛ مرگ را مایوس می کند. در شبیخونی به لولاهایش؛ پشت به خویش ایستاده است در خوابی که به رنگ خودش نیست در فصلی در پیراهن متمایل به مرداد آسمانش تنهاست وقتی شب از رگ هایش بیرون زده است و او بی چشم داشتی از جلوه های فریبنده ی روز؛ اناالحق را بردار برافراشته ی روز می رقصد وقتی برهنه شلاق می خورد.حالا این بادها حنجره بند خورشیدند و همسفر جنونی که می گویند: از درون آینه هم می شود سقوط کرد .
به ندارمت
به عصیان بی دلیل حروف مبتلام
آخرین شعرم تمام نمی شود
کلمات
اعتصاب نوشتن کردند
حیرانی می داند که ازلکه های روز بزرگتر است ولی از خود می پرسد آیا از لکه های مرکب هم بزرگتر است.اما می داند که این راه؛ شبیه ملافه های بیمارستان, موقتی ست.غروبی که در رگها دوباره درد می کشد درون گوری که گفته اند شکل پریدن است یا بیدار باش زندگی. حالا یا باید ورق بخورد یا درون پروانه هایی که در نفس ها راه می روند دراز بکشد. نوشتن؛ در سرزمین های بدون پنجره؛ زندگی در بغض های این حنجره است. او در خواب ها خط می کشد با اسبی بی زین از مسیرهای گردنه دار با تفنگی عتیقه می گذرد در تیترهای روزنامه که شبیه نفس های زندگی ؛ چروک خورده است, بی اختیار نفس می کشد و سینه را حبس می کند در بهت کلماتی از جنس ترس.و ترسش محصول بیداری ست. محصول بی خوابی محصول هوشیاری ؛ چرا که حیرانی می داند زمین معمایی پیچیده است که بر هر دری ش بزنی بسته است . و می داند ; باید گوشه هایی مناسب برای گریه پیدا کند چرا که این خاک همیشه با خاک برابر است و در زیر این نیلگون سقف بی پایه ی ازلی ابدی؛ گوشه ی دنج آرمیده ی آرامش؛ به سختی در دسترس است و آسمان؛ سقفی ست از اطمینانی دروغین.او حامل روایتی ست در متنی که مرگ هنوز به انگشت های کرم خورده ی ما نرسیده فریاد می کند
آدمي دري به سمت دري ديگر است،
تو در تويي مدام،
دچارِ توهمي دربدر كه درهاي رسيدنش را خود ميبندد .
حیرانی می خواهد در عمق دریاچه ها شیرجه ای به عمق کلمات بزند اماهرچه پیش تر می رود خطاهای بیشتری را روسفید می کند تا رگ های بنفش کلمات روی تراس مردمک های معشوق به صندلی خالی نگاه کرده باشد و پرواز شده باشد. حیرانی ؛ حیران متن هاست و مسافری همیشه منتظر, در انتظار میهمانی که انگار هرگز نمی آید یا قبل از آمدن رفته است :
زیستن تنفسی اجباری ست
و این قاب لخت؛ تمام سیاره ی من است
او برای تنفس؛ همیشه عریانست و منتظر در راه های عشق با کلماتی شرجی پشت پلک های دریا غلت می زند و شراب های انگشت را بر رد اشک های خدا در حیرتی نابهنگام می گرید . حیرانی در کجاهای حرکات؛ دچار سوال می شود در جهانی مجهول که هیچ رسیدنی تمامش نمی کند.او می داند بزرگترین شوق هستی؛ نوشتن است؛تمرین مکاشفه به سمت بی سمتی ست در همخوابگی ی کلمات.حیرانی ؛حیران جنون کلمه است.و به راستی هم مجنون کلمه در آخرالزمان صوراسرافییل اوست, او که در میانه ی امواج گمشده ؛ پی برده است که هیچ ابری به انتظار ما نخواهد گریست چرا که رنگ مبتلا به جنون او ؛ تعبیر خواب آخر هابیل است .
|