www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

 

 

9 شعر از مینا درعلی

***

در اشتراک هستی مان

تعبیر ت از صعود

سقوط  بر می داشت

تنها تو می دانستی

نردبان خانه ی ما

دو خط موازی است!

 ***

 

لعنت بر کودهای شیمیایی

که رشد بیهوده ات می دهند

تا لبه  ی طاقچه ی رو به باغ

 وبالاتر

سقف ِ کمر شکن

که انداخته ات روی زمین

وخزیدن آرام آرام بر دیوار

می خندم

می بینی

گلبرگهات به لبم وا می رود

و "پر پر "شدنت

 پرنده ام نمی کند

تا پرکشم به ماده گی  

و ساق های کشیده ات

که هنوز هم

رقصیدن

میان زمین و آسمان را

پاپیچ ام می کند

راستی  چه بی هوا

 آسمان ی چشم هات

از قاب بیرون زده

تا پر وا کنم!

 ***

به کدام جرم

آتش می سوزانیم

و بهانه ی ندیدن را

تاریک !

باورم پیله کرده

و حرفهای فیلسوف ام

رد نگاهشان

می کشند

به کوه قاف

و

عقل جن زده شان

نمی رسد به آفریقا

تا گرمای سیاه

بریزند

به شانه های پهن آفتاب ام!

قوز کرده

در سایه ی قبیله

دلگرم دلسو زی هات

دست به دست

آتش می زنم فیل !

ندیدن ات

بهانه ای سیاه می شود!

 ***

آفتابگردان   چشم هام

می رویدم

خورشید

و با نو کهای کلاغ

چشم کور شده ام

می بیند

تیغه های خورشید

از آویختگی ام شکسته اند!

تاتوی ابری چشم هام

نگاهم  نمی شوید!

پنجره را می بندم

خورشید لانه کرده در بند بند تنم

تاریک خانه ام

می سوزاند !

 

***

فنجان ها

تعطیل

و فال تو هم،

باید

زندگی را به ریش مان ببندیم

تا

پنجره های کور

درز بگیرند

دیدن ِ

بی شمار آدمها

که چشم هاشان را

پایین کشیده اند

و

بی هوا زنده اند !

می بینی

سوخته دلم

و ساییدگی قند

شیرین نمی کند

تلخ کامی کلماتم !

دهانم را درز می گیرم

تا لب به لب فنجان ها

حرف های لب پرم

تلخ نریزند!

 ***

 

پهن خیالم که می آیی

از کو چه های بن بست

پنجره های بسته بر می داری

تا رهگذران

پرده به بدبینی ام نزنند !

آسمان سیاه

شب سفید مهتابی

و حنای پاشنه ها بی رنگ !

خورشید

شلوار ابر را بالا می کشد

و دهان  گِلی آدمک ها

تشنگی را هی می کنند،

آب

قطره

قطره

آب می شود

در عقیم شدن  ِآمدن ات!

 

 ***

 

وقتی که از روزنه ی دیوار کوب

دنیا را وسیع تر می بینی

شک می کند نگاهت به دیدنت

و چشمهات به دنیا !

خرخره ی رود را  که می بری

تا روشن تر ببینی

نگاهت فواره می زند

روزنه های غریب !

وقتی که صورت تمام اتفاق بر زمین می افتد

بر آب سجده می کنی

و روانت

چشم هایت را می شوید !

وقتی  که یک اتفاق

عربده ی روزگار شود

گل مژه های آجری روزنه

مسکن های آبی

و تو

دنیای پشت روزنه می شوی

 

 ***

گوشه ی چشم ات بالا می زنم

خورشید افتاده در نگاه

می سوزدم

بر مشت های خالی

و

پوست می اندازم بر هوا!

گر می گیرم

به بوی ِ سرخ

وبومی ترین زن درونم

به چشم ات می آویزد!

زنهای درونم

جیغ می شوند

وعبورایستاده بر

گوشها می کشند!

دسته دسته کلاغ

می پرند پشت گوشها م!

 ***

 

 وفقط  ،یک اتفاق ساده بود

باد،همه چیز را برد

و من

دست به خود کشی زدم

و تورا کشتم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

INDEX