دو شعر از ميثم رياحي
تصوير خاک
روي صندلي
و پستوي ماه
شاخه ي گرم پاييزي
دامنم را خيس مي کند
و شانه به شانه با اين ماه
ستاره را روي ميز خاموش !
پدرم درخت
و در ميدان شهر
دريا به لکنت افتاده اند
از صداي احتضار برگ ها
خواب خرگوش هم
شاهپرک نداشت
و نه آسماني
ماهي گرگي پرنده اي
پدرم درخت
پشت آب ايستاده
و دايره هاي مکرر
از التهاب ماه دور دستانم
نفرين مي کنم
اين صبح
هرگز
شب نشود !
اتوپيا
حكومت يك اتاق
يك عكس
و خلاصه ي دست ها به بيرون
نه سرفه مي خواهد
و نه دايره اي
كه كمر بچرخانم
با يك اتفاق ماه تاج مي گذاري
اسكندر
از پلك هايت
پل مي زند به ساعت ها
دريا را به ديوار چين
و دختركان را
به مدينه مي بري
اجازه آقا !
مي توانم ، شاه باشم ؟!