چند شعر از مظاهر شهامت
بازی را می بری بازی را می بازی
باز بازی را می یا بازی را می
مشکل تو با با است یا با زی یا ؟
و این بازی سخت از سخت سخت ادامه دارد
نخود نخود هر که رود خونه خود
گول نخور اما آنجا آخر خط نیست از اول
خطی دیگر است پنجره ات را از شبی می آویزد
صدا را درون اشیاء پخش می کند
نور را به تاریکی تاریکی را به نور
و ...
همچنان با با زی می آید بازی ادامه پیدا می کند
به کجا می آویزی بخت باخت تو را ؟
به خاکی که بیهوده ؟
به قهرمانی که کوچک ؟
به کوه هایی که بر تیغ بلدزرها زانو زده است ؟
به کلماتی که حتی روسپیان هم بلدند ؟
به هیچکدام هیچ کدام ؟
تو مرده ای پیش تر از آنکه بتوانی
نخودنخود هر که رود خونه خود
چشم باز می کنیم آرام
بیدار شده ایم
رویاهای ما یک آسمان دیگر را پر کرده اند
از آغاز نگاهمان
آرام – آرام پس می نشینند
می گویم « صبح بخیر بانو »
ترس ناگهان از چهره ات می گذرد
: شما کی هستید ؟
و بعد :
« نمیدانم چرا ، یک دفعه فکر کردم کسی دیگری هستید »
ناراحت نباش بانو
همه ما هر صبح
از این دروغ ها می گوییم .
حتما گلوی انار را فشرده ام پلک هایم می پرد
راه و درخت را یک جا می تکاند
میوه های آدم می ریزند زخمی و تلخخند
و مزه اول تاریخ را دارند
نمی دانیم و فکر می کنیم چه ؟
دیواره دهانت هم می آید شیر لب هایت مکیدنی است
نه
بگو ماشه را نچکانند
مگر کم روی لب هایشان رقصیده ام ؟
باز هم این دست های من بوی اسفند و اسپند را باهم دارند
اگر چه تو فروردین را از سرداب ها بالا می آیی
بگو دندان لق این شعر به درد شما نمی خورد
از دوشادوشی که ما می رویم حذر کنید
پاکت را باز کن :
یک نامه
یک نام
یک دوست
یک مرگ .
نامه نام دوست مرگ
دری گشوده می شود به گذشته
گذشته ؟
جاده ایی به آینده
پا بردار
از کنار درختان انار می روی
انارهای ترکیده
قطره هایی می چکد
تو
سرخ خواهی رفت
با نامی
در نامه ایی
به یک دوست .
این مرگ
تا اکنون
با کسی دوستی نکرده بود .
صدای زنگ در
پستچی دیگر
نامه ایی دیگر
این دفعه پاکتی آبی دارد
باز نمی کنی
ساعت را از بازو باز می کنی
و پنجره رو به غروب را می بندی